کارام جانم میرود
ا﷽
0⃣5⃣ چه کسی میداند آخرین خداحافظیاش کِی است؟
شورای دبیران و افطاری معلمها که تمام شد، رفتم سراغش. با یکی دیگر از خانمها، ایستاده صحبت میکرد.
با ایما و اشاره گفتم: "خانم حداد من کارتون دارم." سر تکان داد و بشقاب خالیاش را نشانم داد. پرسید: "آش تموم شد؟ جمع کردن؟"
بشقابش را گرفتم و رفتم توی آشپزخانه. خانم محمدی و خانم فرخی و دیگران، همه چیز را شسته و اضافی آش را جمع کرده بودند. بشقاب خالی را برگرداندم و گفتم: "از بس زبونروزه میدوید، نرسیدید یه لقمه بذارید دهنتون."
خندید. از همان خندهها که سرش را کمی بالا میگرفت و دندانهای سفید و ردیفش پیدا میشد.
صحبتش که تمام شد، کشاندمش تا اتاق فرهنگی و درباره طرح جشنواره نگارش و اردوی بوتکمپ داستاننویسی و دنیای نوجوانانه دخترها، با هم حسابی گپ زدیم. قرار شد برای نگارش بچههای هفتم و هشتم اردو و برنامه مفصل تدارک ببینیم. چشمهایش برق زد وقتی گفت: "میبریمشون فلانجا ولی تو از الان جاشو بهشون نگو. چون قطعی معلوم نیست." انگار کسی قرار بود خودش را به اردوی تشویقی غیرمنتظره ببرد؛ به جایی که هنوز برایش قطعی نبود. در جواب یکی از حرفهایم، درباره جهان نوجوانانه دخترها گفت: "من خودم سر کلاس یه وقتایی که بچهها چیز درستی میگن، این علامت رو بهشون نشون میدم." بعد انگشت شست و اشاره را شکل قلب، روی هم گذاشت. دلم برای مهربانیاش و تلاشی که میکرد تا به دنیای شفاف بچهها نزدیکتر شود و همیشه بانشاط و با لبخند ببیندشان، غنج زد.
یکهو دلم هوای کلاسهای مطالعات اجتماعی را کرد که حدود بیست سال پیش، دست میگذاشتیم زیر چانه و خیرهخیره خاطرههایش را گوش میدادیم. همهفنحریف بود. از شعر و جامعهشناسی و تاریخ برایمان میگفت. دلم خواست باز هم بشنومش. گفتم: "خانم حداد میشه یه بار که صلاح دونستید، بیام سر یکی از کلاساتون بشینم یاد بگیرم؟" باز خندید. گفت: "بیای چهکار دختر؟ چی میخوای از من یاد بگیری آخه؟" گفتم: "واقعا دلم میخواد دوباره بشنوم ازتون. من شاگردتون بودم و هنوزم هستم." قبول کرد. اجازه داد تا همیشه شاگردش بمانم. میفهمیدم چیزهای زیادی بلد است و همیشه منتظر فرصت بودم بنشینم پای حرفهایش، تا از سرریز دانشش، به من هم تعارف کند. یکشنبهها که بدو بدو میکرد بین کلاس و نمازخانه و دفتر، غر میزدم: "من شانس ندارم. یکشنبهها که مدرسهم، شما همهش یا سر کلاسید یا تو جلسه." همیشه عذرخواهی میکرد و میخندید: "هفته بعد کلاس ندارم. بیا حرف بزنیم." و من به امید هفته بعدش، به بچهها وعده دادم آرشیو نگارششان را بیاورند تا دستاوردهایشان را به خانم حداد نشان دهم و با تشویق و آفرین گفتنش، جان تازه برای ترم جدید بگیریم.
آن شب نمیدانم حرف زدنمان، نیم ساعت شد، یک ساعت یا بیشتر. سر پا ایستاده بود و همه جانش گوش شده بود برای من. من؟ یک معلم نگارش ساده که فقط هفتهای دو ساعت کلاس دارد. از دفتر فرهنگی که بیرون آمدیم، همه رفته بودند. در دفتر قفل شده بود و حیاط مدرسه تاریک و سیاه. دم در، سر کج کرد، ابرو بالا انداخت و ملتمسانه گفت: "برای این بچهها دعا کن. خیلی دعاشون کن." لحنش، لحن مادری بود که برای بچههایش در جایی نامعلوم نگران است. گفتم: "شما برای ما دعا کنید. توروخدا خیلی التماس دعا این شبا. به فک و فامیلاتونم بسپرید دعامون کنن!"
خندید. آخرین خندهاش در چشمهای من جا ماند و خودش رفت. مطمئنم که دعایم کرده و مطمئنم به "فکوفامیلش" هم _به قول من_ سپرده که دعایم کند. من ماندم و آرشیو نگارش بچهها و طرح درس نگارشی که روی دستم ماند و اردویی که هیچوقت نرفتیم.
آن شب، دست دادیم. در آغوش کشیدمش و خداحافظی کردیم.
و چه کسی میداند آخرین خداحافظیاش کِی است؟
✍ #آزاده_رباطجزی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
دیدار وداع.pdf
حجم:
4M
ا﷽
1️⃣5️⃣ دیدار وداع
مشتش را میکوبد روی دستهی مبل : " آخه ما باید بریم وداع!"
مطمئن نیستم معنای وداع را درست بداند، وگرنه بعید است آب بازی و دویدن دنبال جوجه اردکها، در حیاط خانهی مادربزرگ را با چیزی شبیه به آن عوض کند.
جواد اول گوشه چشمی به من میاندازد، که یعنی از تو یاد گرفته و بچه را چه به این حرفها!
بعد رو به دینا میگوید:" بابا من فقط اون چند روز که تعطیله میتونم برم! بعدش دیگه نمیشه مرخصی بگیرم. مامان مریم اسباب کشی داره، باید بریم کمکش."
✍ #نسیبه_حدادی #کرج
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2️⃣5️⃣ در سیاهی جمعیت
تلویزیون را روشن میکنم. روسری نو و مشکیام روی میز اتو پهن است. اتو را با فشار روی پارچه میکشم. میخواهم خطهای تا، محو شوند. به ردیفِ لباسهای مشکی که اتو شده و آویزانند، نگاه میکنم. قلبم تندتند میزند. مثل اولین باری که پنج سالگی وارد قبرستان شدم.
میترسیدم پایم روی سنگها سُر بخورد و کسی زیر خاک ناراحت شود. دستهای بابا را محکم فشار دادم. از کنارش تکان نخوردم. صدای جیغ و گریهها که آمد، دلم خواست گوشهایم را بگیرم. توی شلوغی مدام چشم چرخاندم. مادرم را بین خانمهای مشکیپوش پیدا نکردم. خواستم چادرش را مثل دستهای بابا سفت بگیرم. دوست نداشتم لحظهای نبودنشان را تصور كنم.
از همان سال دیگر نمیخواستم مراسم ختم شرکت کنم. همیشه برای نرفتن بهانه میتراشیدم. دیدن تابوت، لباسهای سیاه و شیون بازماندهها پاهایم را سست میکرد. دستهایم یخ میزد. روی سینهام سنگینی مینشست. بغض راه گلویم را میبست، نفسم بالا نمیآمد. زبانم برای گفتن تسلیت قفل میشد. نه در تشییع پدربزرگم بودم، نه در بدرقهی مادربزرگم.
اما حالا برای کارت دیدار آخر، اطلاعاتم را ثبت کردهام. اینبار تعطیلات چندروزه را بهانه فرار نکردهام. پاهایم برای ماندن در تهران به زمین چسبید. روسری را روی میز جابهجا میکنم. دکمه بخار را پشت هم میزنم. حرارت بخار دستهایم را گرم میکند.
توی زیرنویس قرمز تلویزیون زمان تشییع اعلام شد. چشمهایم را ریز میکنم و برنامهها را میخوانم.
آقا، بالاخره قرار است به نجف و کربلا برود.
صورتم خیس اشک میشود. صدای آقا از تلویزیون پخش میشود:
«ناامید نشید، همه چیز امیدبخش برای ماست.»
چند ثانیه دستم روی اتو بی حرکت میایستد. صورتش را توی تصویر تار میبینم. هقهق گریهام بلند میشود. اتو را از برق میکشم. روسری را از وسط مثلثی تا میزنم. به چشمهای سرخ و متورمم توی آینه خیره میشوم. اشکهایم را با پشت دست پاک میکنم. این بار نمیتوانم توی تنهایی گریه کنم و قرآن بخوانم. عطر را روی لباسهای مشکیِ اتوشده میپاشم.
دلم میخواهد در سیاهی جمعیت گم شوم. غمم را با آدمها تقسیم کنم. صدای جیغ و گریهها گوشهایم را پر کند. چشم به تابوتها بدوزم. دستهای یخزدهام را بالا ببرم و سلام نظامی بدهم. اگر پاهایم سست شد، کمرم را راست کنم. صورت آقا را به یاد بیاورم وقتی میگفت: «من شما رو نمیبینم اما دوستتون دارم.»
صدایم را صاف کنم و بلند بگویم:
«منم خیلی دوستتان دارم.»
✍️ #سمیرا_زارعی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍