ا﷽
6⃣3⃣1⃣ کاش میشد بعضی لباسها را هیچوقت نَشُست
رسیدم اصفهان. لباسها را تندتند از چمدان بیرون کشیدم و راهی لباسشویی کردم. چند بار به روسری مشکی ته چمدان فکر کردم؛ ولی درش نیاوردم. لباسشویی که پر شد، چرخ زدم کولهپشتی بچهها و کیفدستیها را دیدم. چیز دیگری نبود. این دو روز باید بروم روضه منزل پدری و نمیخواهم لباس کثیف توی خانه بماند.
روسری مشکی ته چمدان باز خودش را رساند جلوی مغزم. لباسهای تمیز را کنار زدم و روسری را آرام بیرون آوردم. کف دستم را نزدیک کردم به صورت و بو کشیدم. کاش اشکها هم بو داشتند. کاش هر اشکی، عطر مخصوص خودش را داشت. آنوقت روسری گلدار بهاریام میشد عطردار با عطر اشکهای شب عروسی؛ آن شب که از خانه پدری راهی جاده شدم بهسوی تهران.
یا روسری سبزرنگم میشد عطردار با عطر اشکهای روز تولد امیرعلی.
روسری سفیدم عطر اشکهای دیدن کعبه را میگرفت و روسری مشکیام ...
روسری مشکیام عطرهای زیادی میگرفت اگر اشکها بو و عطر داشتند.
این روسری را ولی دلم نمیآید بشویم. دلم میخواهد بارها در آغوشش بگیرم و به صورت بچسبانمش. اشکهای این چندروزه وداع و تشییع آقای شهید در تاروپود این روسری نشسته است. این چندروزه تهران، هر بار که از دیدارش برگشتم خانه، با احترام، تاش زدم و گذاشتم کنار چمدان. حالا اگر بشویمش از این بی عطری درمیآید. عطر مایع لباسشویی و نرمکننده، همهجا هست. این روسری اما از خیسی اشک و عرق توی این چند روز، به عطری رسیده است که اسم ندارد.
در لباسشویی را میبندم و روشنش میکنم. روسری را همانطور روی قلبم نگه میدارم و فکر میکنم هنوز وقت شُستَنَش نرسیده است.
#الهه_زمانوزیری #اصفهان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله|تلگرام |📍
ا﷽
7⃣3⃣1⃣ نِماز آقو
نماز تمام شده بود. منتظر بقیه بودم که برسند و کج کنیم سمت ماشین. بلندگوها صدا را از مصلا سیم به سیم رسانده بودند تا خیابانهای اطراف. تلوبیون را روشن کردم که صدا و صحنه باهم جلو بروند. زنِ نازکِ سبزهرویی که ساعدش را کرده بود عصای مردش، روبهرویم پا شل کرد. از پشت عدسیهای بیفِریم توی صورتم زل زد: «خانُوم نِماز آقو رِ خوندن؟!»
بهحدی سؤالش غلیظ و وازده بود که فرصت نکردم دستمال بکشم روی خيسی چشمها و صورتم. مرد با جوابم سکندری خورد. خودش پرچم سرخ "لثارات الولی" را ستون کرد و زن، ضربتی دستش را چسباند پشت کمر و نگهش داشت. انگشتم را فشار دادم به کنارهٔ گوشی و صدا را بریدم. سر بطری را توی مُشت گرفتم و محکم چرخاندم. زن سبزه، آب را از دستم گرفت: «رفت، آقوی حاجی، تو مترو یَهو از حال رفت. مِرِقِش در اومَد تو ایی هَوُی گرم.»
نگاه مرد بیحالش کرد و بطری را سمت ریش و سبیل سفید برد: «فیالفور بهش نفس دادن! قلبش وُیساده بود... نَمیدونُم از شلوغی بود، از چیچی بود.»
صدای کلفتی که بغضِ رویش صورت من را هم دوباره خیس کرد گفت: «از غم و ماتمه. اصلا من بَرِی چیچی زندهم.»
صدای زن هم شکست: «ولی خیلی سوزوم اومه که به نِمازو نرسیدیم. آقو گردنمون خیلی حق دُشت. خدا میدونه وایه دوشتیم پشت سِرش نِماز بوخونیم.»
مرد، دستش را که پر بود از خال قهوهای و پوستش انگار زیاد آمده بود، چسباند به زین موتوری که جفت دیوار پارک بود. زن عینکی گفت: «ما همی دیروز صبحی از شیراز، خودمونه رسُوندیم. ماشینورَم گُذُشتیم مصلُوی امام ...»
صدای تکیه داده به موتور گفت: «مرقد امام.»
«هآ همون جو! والو حواس ندارُم... انگو شانسَم اِمرو به ما پُشتِشه را کِرده! دیدی آخِرِشَم نِمازو از دستمون رفت؟»
و زد روی طاق صورتش. حال خودم هم تعريفی نداشت. چنگک انداختم توی مغزم.
*مَنْ جاءَ بِالحَسَنةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها* را برایشان گفتم. هنوز مرد و زن، حالندار بودند و خودشان را برای دیر رسیدن نبخشیده بودند. ثواب نمازم را که وسط گذاشتم و بین سه نفرمان قسمت کردم، جملههاشان جان گرفت. مرد چند نفس گرفت و پرچم را نشاند روی شانهاش. تشکرهایش را با گردن کج میگفت. دستتدردنکنههای زن هم قاطیاش شدند. مرد که دو قدم جلو رفت، زنِ نازک دستهایم را فشار داد. انگار توی همین چند ثانیه، توی همین دو قدم دور شدن مرد بیمارش، نوبت رسیده بود به تَر کردنِ مژههایش. به راحت و بیترس گریه کردنش: «رهبرمون رفت که رفت...»
همین چهار کلمه شد روضه. شد مقتل. شد سینهزدن و چُلابگرفتن. با این چند کلمه، من و زن شیرازی وسط خیابان عزاداری کردیم. سرش را از روی شانهام برداشت و دنبال پرچم سرخی میگشت که تلو میخورد و کج جلو میرفت. پا تند کرد دنبال مردش و بلند گفت: «مجلس شادی بیرید ایشالو. والو خدا بَرَتون نخواد پا بیزارین ایجور جاها.»
و من، همانطور که مرد و زن و پرچمشان را دنبال میکردم که توی سیل سیاهپوش جلو میرفتند، چشمم افتاد به جمال مبارک خامنهای جوان و زیر لب گفتم:
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِين!
#سیمین_پورمحمود #دزفول
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
8️⃣3️⃣1️⃣ از روسیه تا مصلی
کمی دورتر از درب نوزدهم مصلی، مردی میان حلقهای چندنفره، پرشور حرف میزند. کنارش زنی ایستاده؛ شال توری مشکی روی موهای بورش افتاده و چشم به زمین دوخته است. چند قدم جلو میروم و کنار جمع میایستم.
مرد موی مشکی پر و هیکل ورزشکاری دارد. بند کولهپشتیاش را از روی شانه پایین میکشد. کوله را زمین میگذارد و میگوید:
«من فقط به عشق رهبر از روسیه اومدم. مردم نمیدونن چه کسی رو ازدستدادن. نمیدونن رهبرشون چقدر مرید داره تو دنیا.»
به تکتک آدمهای دورش نگاه میکند و بلندتر ادامه میدهد: «میدونین الان دنیا برای ایران و ایرانی قیام کرده؟ میدونین شیعه الان چه عزتی پیدا کرده؟ همه میپرسن ایران چطور بعد از زدن فرماندههاش از هم نپاشید؟ چرا رهبرتون فرار نکرد؟»
به خودم جرئت میدهم و میپرسم: «مگه قبلش، اوضاع براتون فرق میکرد؟»
مرد جوان نفس عمیقی میکشد:
«ترکیه و آذربایجان که میرفتم، آخر وقت میرفتم مسجد که نفهمن ایرانی و شیعهام. بعضیها نگاه خوبی نداشتن. توی اینستاگرام، کلیپهایی از توهین بعضی بلاگرهای ایرانی به اهلسنت رو نشونم میدادن و میگفتن شما باید جواب این کارها رو بدین.»
چند لحظه سکوت میکند و ادامه میدهد:
«ولی از جنگ به اینطرف، همه چیز عوض شده. حالا بهخاطر مقاومت ایران، احترام شیعه بیشتر شده. قبلاً هویتم رو پنهان میکردم؛ اما حالا هر جا میرسم، خودم زودتر میگم: "شیعهام، ایرانیام."»
خانم موبور بازویش را فشار میدهد. انگار میخواهد حرفش را کوتاه کند. نگاهم روی زن میماند. مرد نگاهم را دنبال میکند و با لبخند میگوید: «ایشون همسرمه؛ تازه نمازخون شده.»
لبخندی روی صورت زن پهن میشود.
مرد آرام اضافه میکند: «حجاب هم... انشاءالله، قدمبهقدم.»
این بار خنده روی لب همگی مینشیند. به زن میگویم: «همسرتون خیلی خوب صحبت میکنه.»
زن با سر تأیید میکند: «همه جا همینطوریه.»
از جمع دور میشوم. همهمه کمتر میشود. جملهٔ مرد هنوز همراهم است: «شیعهام، ایرانیام.» از دور نگاهشان میکنم. مرد کوله را به دوش گرفته، زن شالش را مرتب میکند. به سمت گیت ورودی میروند.
✍ #سعیده_جوادی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
9️⃣3️⃣1️⃣ روز وداع یاران
هیچوقت این محله تهران را که یکی از اقوام ساکن بود، دوست نداشتم. حس دلگیر و خفهکنندهای داشت؛ اما دیروز به خاطر نزدیکی به مسیر تشییع، حس قدرشناسی نسبت به آن پیدا کردم و به خودم قول دادم که دلم را با این محله صاف کنم.
از خیابان دماوند که ظاهراً ابتدای مسیر تشییع بود با انبوه مردمی که پرچم و عکس به دست در حرکت بودند، همراه شدیم و تا میدان امام حسین رفتیم. حجم جمعیت هر لحظه بیشتر میشد و هوا گرمتر. از روگذر میدان امام حسین که گذشتیم، در یکی از فرعیهای خیابان انقلاب منتظر کاروان ایستادیم. اینترنت ضعیف بود. هیچ پیامرسانی باز نمیشد تا بدانیم کاروان تشییع الان کجاست.
کمکم زمزمهها بلند شد که مسیر تشییع عوض شده و ظاهراً کاروان از میانه راه وارد مسیر شده.
جمعیت موج گرفت. حجم سنگین آن جمعیت و گرمای هوا که هر لحظه شدیدتر میشد در هر موقعیت دیگری مرا یکقدم هم همراه نمیکرد؛ اما آن موقع حاضر بودم توی همان گرما و همان ازدحام خفهکننده تا آخر دنیا پیاده بروم، اگر مطمئن باشم چشمم برای اولین و آخرین بار به دیدن عزیزترین آدم زندگیام روشن میشود ولو خفته در تابوت.
به میدان فردوسی که رسیدیم، فشار جمعیت، حرکت را کند کرده بود. تاول پاهای همسرم که تا صبح رانندگی کرده بود و از صبح پیاده آمده بود اذیتش میکرد.
خواهر و برادرم که از چهارراه ولیعصر وارد مسیر شده بودند، تماس گرفتند و گفتند آنها هم به شهدا نرسیدهاند و کاروان خیلی جلوتر وارد مسیر شده است. امیدمان را از دست دادیم؛ مطمئن شدیم هر چقدر خودمان را بین فشار جمعیت جلو بکشیم باز هم نخواهیم رسید.
از میدان فردوسی برگشتیم. دنبال ایستگاه مترویی بودیم که به همان محله دوستنداشتنی برسیم.
حالا دیگر نهتنها آن محله که هیچکدام از خیابانها و محلات تهران را دوست نداشتم. انگار کسی بیهوا توی یکی از این خیابانها از پشت به ما خنجر زده بود. از جلوی سینیهای شربت، بطری آبمعدنی و قاچهای هندوانه که جلومان گرفته میشد با بیاعتنایی رد میشدم. خشمی توی دلم زبانه گرفته بود.
این خیابانها و تصمیمگیران برنامهاش به ما و آدمهایی مثل ما که از روز قبل توی جادهها بودیم، فکر نکرده و آخرین فرصت را از ما گرفته بودند.
حالا ما دلشکسته و غمگین و پرخشم توی خیابانهایی که بلد نبودیم، پرسانپرسان دنبال ایستگاه مترو میگشتیم.
بالاخره در شلوغی و ازدحام عجیب جمعیت خودمان را توی مترو چپاندیم. خانمهایی که روی صندلی نشسته بودند با زور و اصرار، من را بین خودشان جا دادند. خانمی که کنارم نشسته بود سر صحبت را باز کرد و وقتی فهمید از اصفهان آمدهایم به خانهاش دعوتمان کرد. جا و مکانمان را که گفتم حس کردم دلش بیشتر از من شکست. گفت سه روز است تلاش کردهام میزبان حداقل یکی از میهمانان آقا باشم و نشده. به هر مسافری برخوردهام یا منزل و مکان داشته یا فرصت ماندن نداشته و من توفیق پذیرایی از میهمانان آقا را ازدستدادهام.
حسرت فرصت دیداری که از دست من رفته بود و حسرت میزبانی از میهمانان که بر دل او مانده بود، اشکهای هر دومان را سرازیر کرد.
در کابین پرازدحام یکی از متروهای تهران، دو زن کنار هم اشک میریختند. زنی که در تهران سه روز فرصت خداحافظی و وداع از عزیزش را از دست نداده؛ اما حسرت پذیرایی از مهمانان این وداع هنوز بر دلش بود و زنی که دوتا بچه را توی خانه گذاشته و چهارصد و چند کیلومتر راه پیموده بود؛ اما بهاندازه ثانیهای فرصت دیدار پیدا نکرده.
حالا تهران و خیابانها و آدمهایش را تا همیشه دوست دارم. شهر و خیابانها و آدمهایی که یک روز حول یک عشق مشترک، یک غم مشترک و یک هدف مشترک کنار هم و شانهبهشانه هم همراه شدند و تصویری خلق کردند که تا ابد در تاریخ ماندگار خواهد شد.
✍ #سیدهلیلا_احمدی #اصفهان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣4️⃣1️⃣ آشتی کنان
ساعت پنج صبح از خانه بیرون زدیم که به اولین قطار مترو برسیم. جمعیت توی ایستگاه نشان میداد خیلیها همین تصمیم را داشتند. صف خانمها برای سوارشدن فشردهتر بود. امیرعباس را سپردم دست بابا و پرچمها را از دستش گرفتم. تازه متوجه شدم آنقدر باعجله از خانه بیرون آمدیم که فراموش کردیم عکس آقا را بیاوریم.
احساس خالی بودن داشتم. آقا که رفت، توی دلم خالی شد و حالا عکسش را نداشتم و دستم خالی بود.
جمعیت شانهبهشانه هم ایستاده بودند و فاصلهمان تا نوار زرد جلوی سکوی مترو پر بود از زنهایی که تندتند با هم صحبت میکردند، با تکه کاغذ یا مقوایی خودشان را باد میزدند و شاکی بودند چرا فاصله زمانی ورود هر قطار اینقدر طولانی است و قطارها جای خالی ندارد.
خودم را دلداری دادم که اگر پوستری هم آورده بودم توی مسیر و بین این جمعیت قطعاً چروک و پاره میشد. پوستر و قاب عکسهای بقیه چشمم را گرفته بود. به مرضیه گفتم: «بخواهیم برگردیم خونه و عکس آقا رو بیاریم، خیلی زمان میبره؟» بدون اینکه لحظهای مکث کند گفت: «اصلاً فکرشم نکن!»
برای اینکه کمتر خودم را سرزنش کنم ذهن و چشمم را فرستادم دنبال سوژۀ روایت. در چهره و قامت آدمهای اطرافم دقیق شدم. با پرچمهای قرمز و مشکی و عکس آقا توی دستشان و اندوه توی صورتشان آمادۀ یک رزمایش سهروزه و شاید بیشتر بودند.
کمکم تا انتهای سکو رفتیم. فضا خلوتتر شد. تیرخلاص را همانجا خوردم!
دختری جوان با پوششی سبک، قاب عکسی تزیین شده با گلهای داودی سفید، از آقای شهید و نوه شهید خردسالش توی دست داشت.
دوست داشتم بروم و ازش عکس بگیرم؛ اما حوصلهاش را نداشتم. هوای ایستگاه دمکرده و نفسکشیدن سخت بود. شش قطار آمده و رفته بودند و ما هنوز سوار نشده بودیم. هر قطار که میرسید یکی دو نفر پیاده و دو سه نفر با فشار سوار میشدند و در واگنها بهسختی بسته میشد.
رسیده بودیم پشت خط زرد سکو و میتوانستیم اولین ورودی به قطار بعدی باشیم. هنوز چشمم به قاب توی دست دختر جوان بود. نتوانستم بیخیالش شوم. موبایلم را درآوردم و از جمع زنها خودم را بیرون کشیدم و رفتم سمتش. سلام کردم و گفتم: «چقدر باسلیقه تزیینش کردین.» لبخند بیجانی زد.
پرسیدم: «میتونم ازش عکس بگیرم؟» صدایش را نشنیدم؛ اما از حرکت لبها و دستش که روسریاش را کمی جلو کشید فهمیدم رضایت داده. گفتم: «شما راحت باش، فقط از قاب، عکس میگیرم.» چند تا عکس از قاب برداشتم.
پرسیدم: «تنها اومدین؟» نگاهش به انتهای ریل قطار بود: «نه، با دوستم اومدم. اون زودتر سوار شد و رفت. من بهخاطر اینکه قاب عکسم خراب نشه موندم تا یکم خلوت بشه.» داشتم عکسها را توی گالری نگاه میکردم. بدون اینکه دختر را نگاه کنم پرسیدم: «اصلاً چرا اومدین؟» جوابی نشنیدم. سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و لبخند زدم که یعنی منتظر جوابم. نگاهش را ازم گرفت و دوباره خیره شد به ریل قطار: «اومدم آشتی!» جوابش برایم عجیب نبود. بعد از نه اسفند سال گذشته، خیلیها نظرشان درباره آقا تغییر کرده.
نپرسیدم: «چطور؟ مگه چکار کرده بودی که اومدی آشتی؟» به من ربطی نداشت، یک چیزی بوده بین خودش و آقا. دوباره عکسهای توی گالری را ورق زدم و گفتم: «ولی قهر یهطرفه که قهر نیست.» احساس کردم دارد نگاهم میکند. نگاهش کردم. منتظر بودم بپرسد: «چطور؟» یا «یعنی چی؟» نپرسید. خودم ادامه دادم: «آقا با هیچکس قهر نمیکردن.» صفحه موبایل را قفل کردم و گذاشتم توی کیفم. دست گذاشتم روی بازوش و گفتم: «آقا همیشه میگفتن من همه مردم ایران رو دوست دارم و برای همهشون دعا میکنم. پس معلومه با هیچکی قهر نمیکردن.» چند لحظه مکث کردم که چیزی بگوید و درام ماجرا از کار دربیاید؛ اما چیزی نگفت. تشکر کردم که اجازه داده از قاب عکس تزیینشدهاش عکس بگیرم و برگشتم سمت مامان و مرضیه. به مرضیه گفتم: «کاش حداقل یه قاب عکس از آقا تزیین میکردیم و میآوردیم.» بعد با خودم فکر کردم حملکردنش خیلی سخت میشد و گلهایش پرپر میشد و...
خودم هم میدانستم اینها بهانه است. دختری که میخواسته با آقا آشتی کند، نشسته سر صبر قاب عکسش را تزیین کرده و آورده، من که ادعای عاشق و مرید بودن دارم حتی فراموش کردم عکس مرادم را از خانه بردارم و همراه بیاورم.
مصلا پر بود از قاب عکسهای تزیینشدهٔ آقا روی دست خانمها. انگار که همهشان برای آشتیکردن گل آوردهاند برای آقا! دلم گرم میشد. آشتیکردنی که خشکوخالی نباشد و پای گل و شیرینی در میان باشد، احساس خوشبختی و رهایی میدهد به آدم. مخصوصاً که قهر یکطرفه هم باشد. مصلا با همۀ عظمتش، کوچه آشتیکنان شده بود برای خیلیها با آقا!
✍ #راضیه_نوروزی #تهران
〰〰〰
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
1️⃣4️⃣1️⃣ باید زنده بمانم
ـ چقدر میخوابی پاشو دیگه. از صبح هیچی نخوردی میمیری بچه.
مامان تقریباً سرم داد میکشد. ساعت را نگاه میکنم. متوجه میشوم که ده ساعت است خوابیدهام. خستگی و بیخوابی دیشب را بهانه میکنم. سرم را زیر پتو میبرم. دلم نمیخواهد ببینم دیگر توی مصلی نیستم و همراه جمعیت فریاد خونخواهی سر نمیدهم. نمیخواهم باور کنم بهجای موکتهای خاکی زائرسرای چهل سرا روی تختخواب گرم و نرمم خوابیدم. خیال میکنم هنوز هم توی خیابانهای اربعینی تهران، میان مهر و محبت مردم قدم میزنم. پتو از رویم کنار میرود. گرمای دست مامان را روی پیشانیام حس میکنم.
- چته زهرا؟ مریض شدی؟
با چشمهای نگران نگاهم میکند. موهایم را که از خیسی عرق چسبیده به پیشانی کنار میزند.
- تب که نداری. چرا نمیای پایین یه چیزی بخوری. صبحانه و نهار که نخوردی پاشو شامت رو بخور حداقل.
میگویم گرسنه نیستم و فعلاً کاری به کارم نداشته باشد؛ فقط بگذارد استراحت کنم. رویم را به سمت دیوار برمیگردانم. پتو را تا زیر چانه بالا میکشم و باز چشمهایم را میبندم. آخرین تصویرم از مراسم تشییع پیش چشمم جان میگیرد.
سیل جمعیتی که از شرق تهران، زیر شدت آفتاب، عرقریزان، تندتند قدم برمیداشت تا زودتر به غرب برسد. صدای قاروقور شکمم میپیچد میان همهمهٔ شعارهای توی سرم و هقهق گریههای مردم و شعرخوانیهای محمد رسولی. پایم را مثل نوزادی توی شکم جمع میکنم تا صدای قاروقورش ساکت شود. فکرم را میبرم سمت موکبهای اطراف مصلی و دلم میخواهد مزه خورشت سبزی موکب قزوینیها هنوز زیر زبانم باشد.
دوست ندارم به روزمرگی و تجربه زندگی قبل از این سه روز برگردم. اصلاً انگار یادم نمیآید زندگیام قبل از دیدن آقا در جمع عاشقهایش چطور بود. کسانی که با هزار زحمت و سختی خودشان را از دور و نزدیک به مصلی رسانده بودند. دوست دارم زقزق پاهایم، رد سوختگی تیغه بینی و گونههایم، سوزش جای بندهای کوله روی دوشم و درد گردنم تا همیشه همراهم باشد. این دردها و خستگیها یادم میاندازد کجا و چرا رفته بودم. یادم میاندازد که موقع مداحی "باید برخاست" دستم را رو به تابوت آقا بالا آوردم؛ انگشتهای عرق کردهام را مشت کردم؛ قول دادم که پای عهدم هستم. یادم میاندازد در حضور آقا و خانوادهاش به امامزمان و نایبش قول یاری دادم و لبیک گفتم.
با هر جانکندنی است، خودم را از تخت بلند میکنم. با خیالپردازی و خواب و اعتصاب غذا قولی که داده بودم عملی نمیشد. از اتاق بیرون میروم. مامان سفره را انداخته. بوی آبگوشت میزند زیر بینیام. کاسههای گلسرخی را از کمد بیرون میکشم. ملاقه را پر میکنم از آب سرخ و میریزم توی کاسهها. چارهای نیست. باید تا روز انتقام زنده بمانم و زندگی کنم.
✍ #زهرا_نجفییزدی #یزد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2️⃣4️⃣1️⃣ از نیل تا شمشادهای مصلای تهران
خورشید، تیز و بیامان میتابید. نماز بر پیکر امام شهید امت که تمام شد، رد اشک روی صورتهایمان شورهبسته بود. دلمان نمیآمد از مصلا بیرون برویم یا توی سایه بایستیم.
جمعیتِ اطرافمان لحظهبهلحظه فشردهتر میشد و راهی برای خروج از آن فضا نداشتیم. دست مامان و مرضیه را کشیدم و پشت تریلی یخچالداری که کنار باغچه پارک بود، پناه گرفتیم. کنجی دنج؛ هم روضهخوانی مداحهای جایگاه را میشنیدیم، هم میتوانستیم تا خلوتشدن مسیر همانجا بمانیم. قبل از ما دو دختر جوان و یک زن و شوهر آنجا نشسته بودند.
بلندگوهای نزدیک، چنددقیقهای قطع شدند و صدای اطراف بهراحتی شنیده میشد. متوجه شدم هر لحظه ممکن است جمعیتی که از مسیر بالا وارد مصلا میشوند، شمشادهای بلند باغچه را درهم بشکنند و هجوم بیاورند سمتمان.
آفتاب رسید بالای سرمان. مرضیه از پشت تریلی بیرون رفت و به مسیر خروج سرک کشید. وقتی برگشت با نگاهی بیتفاوت بهمان فهماند حالا حالا مسیر باز نمیشود.
پشت سرش زنی جوان، نوزاد به بغل همراه همسرش وارد پناهگاهمان شدند. صورتشان گرگرفته بود. دستم را دراز کردم که نوزاد را بدهد بغلم و کمی استراحت کند، گفت بیقرار میشود.
خداقوت گفتم و توی دل تحسینش کردم. خودش و نوزادش را سپرده بود به دریای جمعیت.
دریا دریاست، چه فرقی میکند؟!
مهم این است به خدا اعتماد کنی و بزنی به دلش. سبزشدن دریا و رود و رودخانه در مسیر رسالت زنان، موضوع جدید و عجیبی نیست. سابقۀ تاریخی دارد.
آن روزی که یوکابد، موسایش را در سبدی روی رود نیل رها کرد به الهام قلبی خدا اعتماد داشت تا مشیت الهی به مقصد برسد و شد مصداق قوموا لله!
مادر محسن جاویدی هم وقتی راضی شد فرزند رزمندهاش در عملیات کربلای چهار شرکت کند، به مسیر درست تاریخ اعتماد داشت. هرچند که محسنش، غواص جاویدالاثر اروندرود شد.
همیشه اولین تمدنها از کنار آبها و رودها و دریاها شکلگرفتهاند و برای تحقق تمدن نوین اسلامی هم ما مادرها راهی جز دریایی شدن نداریم.
رسالت مادری گاهی به نیل انداختن است. گاهی راضی شدن به رضای خدا برای گمنامی پیکر فرزند و امروز پیوستن به دریای مشتاقان و عاشقان امام شهید امت است که مسیر تمدنی تاریخ را شکل میدهد.
زن جوان میگفت: «حسنای من دو ماه بعد از شهادت حضرت آقا به دنیا اومد. الان آوردمش که از قافلۀ مردم خامنهای جا نمونه.»
میگفت دخترک نوزادش اینجا تمرین میکند تا برای پیادهروی اربعین آماده شود. برای قدم برداشتن در مسیر تمدنی اربعین.
فرزندان ما، ادامۀ موسای نبی و محسن جاویدی جاویدالاثرند.
من ایمان دارم این بار، مسیر تحقق تمدن نوین اسلامی از فاصلۀ بین شمشادهای باغچۀ مصلا و تریلی یخچالدار عبور کرد.
✍ #راضیه_نوروزی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍