ا﷽
0️⃣4️⃣1️⃣ آشتی کنان
ساعت پنج صبح از خانه بیرون زدیم که به اولین قطار مترو برسیم. جمعیت توی ایستگاه نشان میداد خیلیها همین تصمیم را داشتند. صف خانمها برای سوارشدن فشردهتر بود. امیرعباس را سپردم دست بابا و پرچمها را از دستش گرفتم. تازه متوجه شدم آنقدر باعجله از خانه بیرون آمدیم که فراموش کردیم عکس آقا را بیاوریم.
احساس خالی بودن داشتم. آقا که رفت، توی دلم خالی شد و حالا عکسش را نداشتم و دستم خالی بود.
جمعیت شانهبهشانه هم ایستاده بودند و فاصلهمان تا نوار زرد جلوی سکوی مترو پر بود از زنهایی که تندتند با هم صحبت میکردند، با تکه کاغذ یا مقوایی خودشان را باد میزدند و شاکی بودند چرا فاصله زمانی ورود هر قطار اینقدر طولانی است و قطارها جای خالی ندارد.
خودم را دلداری دادم که اگر پوستری هم آورده بودم توی مسیر و بین این جمعیت قطعاً چروک و پاره میشد. پوستر و قاب عکسهای بقیه چشمم را گرفته بود. به مرضیه گفتم: «بخواهیم برگردیم خونه و عکس آقا رو بیاریم، خیلی زمان میبره؟» بدون اینکه لحظهای مکث کند گفت: «اصلاً فکرشم نکن!»
برای اینکه کمتر خودم را سرزنش کنم ذهن و چشمم را فرستادم دنبال سوژۀ روایت. در چهره و قامت آدمهای اطرافم دقیق شدم. با پرچمهای قرمز و مشکی و عکس آقا توی دستشان و اندوه توی صورتشان آمادۀ یک رزمایش سهروزه و شاید بیشتر بودند.
کمکم تا انتهای سکو رفتیم. فضا خلوتتر شد. تیرخلاص را همانجا خوردم!
دختری جوان با پوششی سبک، قاب عکسی تزیین شده با گلهای داودی سفید، از آقای شهید و نوه شهید خردسالش توی دست داشت.
دوست داشتم بروم و ازش عکس بگیرم؛ اما حوصلهاش را نداشتم. هوای ایستگاه دمکرده و نفسکشیدن سخت بود. شش قطار آمده و رفته بودند و ما هنوز سوار نشده بودیم. هر قطار که میرسید یکی دو نفر پیاده و دو سه نفر با فشار سوار میشدند و در واگنها بهسختی بسته میشد.
رسیده بودیم پشت خط زرد سکو و میتوانستیم اولین ورودی به قطار بعدی باشیم. هنوز چشمم به قاب توی دست دختر جوان بود. نتوانستم بیخیالش شوم. موبایلم را درآوردم و از جمع زنها خودم را بیرون کشیدم و رفتم سمتش. سلام کردم و گفتم: «چقدر باسلیقه تزیینش کردین.» لبخند بیجانی زد.
پرسیدم: «میتونم ازش عکس بگیرم؟» صدایش را نشنیدم؛ اما از حرکت لبها و دستش که روسریاش را کمی جلو کشید فهمیدم رضایت داده. گفتم: «شما راحت باش، فقط از قاب، عکس میگیرم.» چند تا عکس از قاب برداشتم.
پرسیدم: «تنها اومدین؟» نگاهش به انتهای ریل قطار بود: «نه، با دوستم اومدم. اون زودتر سوار شد و رفت. من بهخاطر اینکه قاب عکسم خراب نشه موندم تا یکم خلوت بشه.» داشتم عکسها را توی گالری نگاه میکردم. بدون اینکه دختر را نگاه کنم پرسیدم: «اصلاً چرا اومدین؟» جوابی نشنیدم. سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و لبخند زدم که یعنی منتظر جوابم. نگاهش را ازم گرفت و دوباره خیره شد به ریل قطار: «اومدم آشتی!» جوابش برایم عجیب نبود. بعد از نه اسفند سال گذشته، خیلیها نظرشان درباره آقا تغییر کرده.
نپرسیدم: «چطور؟ مگه چکار کرده بودی که اومدی آشتی؟» به من ربطی نداشت، یک چیزی بوده بین خودش و آقا. دوباره عکسهای توی گالری را ورق زدم و گفتم: «ولی قهر یهطرفه که قهر نیست.» احساس کردم دارد نگاهم میکند. نگاهش کردم. منتظر بودم بپرسد: «چطور؟» یا «یعنی چی؟» نپرسید. خودم ادامه دادم: «آقا با هیچکس قهر نمیکردن.» صفحه موبایل را قفل کردم و گذاشتم توی کیفم. دست گذاشتم روی بازوش و گفتم: «آقا همیشه میگفتن من همه مردم ایران رو دوست دارم و برای همهشون دعا میکنم. پس معلومه با هیچکی قهر نمیکردن.» چند لحظه مکث کردم که چیزی بگوید و درام ماجرا از کار دربیاید؛ اما چیزی نگفت. تشکر کردم که اجازه داده از قاب عکس تزیینشدهاش عکس بگیرم و برگشتم سمت مامان و مرضیه. به مرضیه گفتم: «کاش حداقل یه قاب عکس از آقا تزیین میکردیم و میآوردیم.» بعد با خودم فکر کردم حملکردنش خیلی سخت میشد و گلهایش پرپر میشد و...
خودم هم میدانستم اینها بهانه است. دختری که میخواسته با آقا آشتی کند، نشسته سر صبر قاب عکسش را تزیین کرده و آورده، من که ادعای عاشق و مرید بودن دارم حتی فراموش کردم عکس مرادم را از خانه بردارم و همراه بیاورم.
مصلا پر بود از قاب عکسهای تزیینشدهٔ آقا روی دست خانمها. انگار که همهشان برای آشتیکردن گل آوردهاند برای آقا! دلم گرم میشد. آشتیکردنی که خشکوخالی نباشد و پای گل و شیرینی در میان باشد، احساس خوشبختی و رهایی میدهد به آدم. مخصوصاً که قهر یکطرفه هم باشد. مصلا با همۀ عظمتش، کوچه آشتیکنان شده بود برای خیلیها با آقا!
✍ #راضیه_نوروزی #تهران
〰〰〰
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
1️⃣4️⃣1️⃣ باید زنده بمانم
ـ چقدر میخوابی پاشو دیگه. از صبح هیچی نخوردی میمیری بچه.
مامان تقریباً سرم داد میکشد. ساعت را نگاه میکنم. متوجه میشوم که ده ساعت است خوابیدهام. خستگی و بیخوابی دیشب را بهانه میکنم. سرم را زیر پتو میبرم. دلم نمیخواهد ببینم دیگر توی مصلی نیستم و همراه جمعیت فریاد خونخواهی سر نمیدهم. نمیخواهم باور کنم بهجای موکتهای خاکی زائرسرای چهل سرا روی تختخواب گرم و نرمم خوابیدم. خیال میکنم هنوز هم توی خیابانهای اربعینی تهران، میان مهر و محبت مردم قدم میزنم. پتو از رویم کنار میرود. گرمای دست مامان را روی پیشانیام حس میکنم.
- چته زهرا؟ مریض شدی؟
با چشمهای نگران نگاهم میکند. موهایم را که از خیسی عرق چسبیده به پیشانی کنار میزند.
- تب که نداری. چرا نمیای پایین یه چیزی بخوری. صبحانه و نهار که نخوردی پاشو شامت رو بخور حداقل.
میگویم گرسنه نیستم و فعلاً کاری به کارم نداشته باشد؛ فقط بگذارد استراحت کنم. رویم را به سمت دیوار برمیگردانم. پتو را تا زیر چانه بالا میکشم و باز چشمهایم را میبندم. آخرین تصویرم از مراسم تشییع پیش چشمم جان میگیرد.
سیل جمعیتی که از شرق تهران، زیر شدت آفتاب، عرقریزان، تندتند قدم برمیداشت تا زودتر به غرب برسد. صدای قاروقور شکمم میپیچد میان همهمهٔ شعارهای توی سرم و هقهق گریههای مردم و شعرخوانیهای محمد رسولی. پایم را مثل نوزادی توی شکم جمع میکنم تا صدای قاروقورش ساکت شود. فکرم را میبرم سمت موکبهای اطراف مصلی و دلم میخواهد مزه خورشت سبزی موکب قزوینیها هنوز زیر زبانم باشد.
دوست ندارم به روزمرگی و تجربه زندگی قبل از این سه روز برگردم. اصلاً انگار یادم نمیآید زندگیام قبل از دیدن آقا در جمع عاشقهایش چطور بود. کسانی که با هزار زحمت و سختی خودشان را از دور و نزدیک به مصلی رسانده بودند. دوست دارم زقزق پاهایم، رد سوختگی تیغه بینی و گونههایم، سوزش جای بندهای کوله روی دوشم و درد گردنم تا همیشه همراهم باشد. این دردها و خستگیها یادم میاندازد کجا و چرا رفته بودم. یادم میاندازد که موقع مداحی "باید برخاست" دستم را رو به تابوت آقا بالا آوردم؛ انگشتهای عرق کردهام را مشت کردم؛ قول دادم که پای عهدم هستم. یادم میاندازد در حضور آقا و خانوادهاش به امامزمان و نایبش قول یاری دادم و لبیک گفتم.
با هر جانکندنی است، خودم را از تخت بلند میکنم. با خیالپردازی و خواب و اعتصاب غذا قولی که داده بودم عملی نمیشد. از اتاق بیرون میروم. مامان سفره را انداخته. بوی آبگوشت میزند زیر بینیام. کاسههای گلسرخی را از کمد بیرون میکشم. ملاقه را پر میکنم از آب سرخ و میریزم توی کاسهها. چارهای نیست. باید تا روز انتقام زنده بمانم و زندگی کنم.
✍ #زهرا_نجفییزدی #یزد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2️⃣4️⃣1️⃣ از نیل تا شمشادهای مصلای تهران
خورشید، تیز و بیامان میتابید. نماز بر پیکر امام شهید امت که تمام شد، رد اشک روی صورتهایمان شورهبسته بود. دلمان نمیآمد از مصلا بیرون برویم یا توی سایه بایستیم.
جمعیتِ اطرافمان لحظهبهلحظه فشردهتر میشد و راهی برای خروج از آن فضا نداشتیم. دست مامان و مرضیه را کشیدم و پشت تریلی یخچالداری که کنار باغچه پارک بود، پناه گرفتیم. کنجی دنج؛ هم روضهخوانی مداحهای جایگاه را میشنیدیم، هم میتوانستیم تا خلوتشدن مسیر همانجا بمانیم. قبل از ما دو دختر جوان و یک زن و شوهر آنجا نشسته بودند.
بلندگوهای نزدیک، چنددقیقهای قطع شدند و صدای اطراف بهراحتی شنیده میشد. متوجه شدم هر لحظه ممکن است جمعیتی که از مسیر بالا وارد مصلا میشوند، شمشادهای بلند باغچه را درهم بشکنند و هجوم بیاورند سمتمان.
آفتاب رسید بالای سرمان. مرضیه از پشت تریلی بیرون رفت و به مسیر خروج سرک کشید. وقتی برگشت با نگاهی بیتفاوت بهمان فهماند حالا حالا مسیر باز نمیشود.
پشت سرش زنی جوان، نوزاد به بغل همراه همسرش وارد پناهگاهمان شدند. صورتشان گرگرفته بود. دستم را دراز کردم که نوزاد را بدهد بغلم و کمی استراحت کند، گفت بیقرار میشود.
خداقوت گفتم و توی دل تحسینش کردم. خودش و نوزادش را سپرده بود به دریای جمعیت.
دریا دریاست، چه فرقی میکند؟!
مهم این است به خدا اعتماد کنی و بزنی به دلش. سبزشدن دریا و رود و رودخانه در مسیر رسالت زنان، موضوع جدید و عجیبی نیست. سابقۀ تاریخی دارد.
آن روزی که یوکابد، موسایش را در سبدی روی رود نیل رها کرد به الهام قلبی خدا اعتماد داشت تا مشیت الهی به مقصد برسد و شد مصداق قوموا لله!
مادر محسن جاویدی هم وقتی راضی شد فرزند رزمندهاش در عملیات کربلای چهار شرکت کند، به مسیر درست تاریخ اعتماد داشت. هرچند که محسنش، غواص جاویدالاثر اروندرود شد.
همیشه اولین تمدنها از کنار آبها و رودها و دریاها شکلگرفتهاند و برای تحقق تمدن نوین اسلامی هم ما مادرها راهی جز دریایی شدن نداریم.
رسالت مادری گاهی به نیل انداختن است. گاهی راضی شدن به رضای خدا برای گمنامی پیکر فرزند و امروز پیوستن به دریای مشتاقان و عاشقان امام شهید امت است که مسیر تمدنی تاریخ را شکل میدهد.
زن جوان میگفت: «حسنای من دو ماه بعد از شهادت حضرت آقا به دنیا اومد. الان آوردمش که از قافلۀ مردم خامنهای جا نمونه.»
میگفت دخترک نوزادش اینجا تمرین میکند تا برای پیادهروی اربعین آماده شود. برای قدم برداشتن در مسیر تمدنی اربعین.
فرزندان ما، ادامۀ موسای نبی و محسن جاویدی جاویدالاثرند.
من ایمان دارم این بار، مسیر تحقق تمدن نوین اسلامی از فاصلۀ بین شمشادهای باغچۀ مصلا و تریلی یخچالدار عبور کرد.
✍ #راضیه_نوروزی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍