ا﷽
7⃣4⃣1⃣ بیقراری
عبای بلندی پوشیده بود و چفیهای مشکی و سفید، روی دوشش انداخته بود. دختر نوجوانش چادر به سر داشت. درست وقت نماز صبح به مصلی رسیده بودند. چند لحظه میان صفهای نماز چشم گرداند؛ انگار نمیدانست از کدام سمت خودش را به تابوتها برساند.
روی سکوی جلوی جایگاه شبشعر نشسته بودم. کولهام را از کنارم برداشتم و روی پایم گذاشتم. با دست اشاره کردم بنشیند تا نماز تمام شود.
گفت از ساوه آمدهاند.
پرسیدم: «تا دوشنبه تهران میمونید؟»
گفت: «نه. فقط برم توی حیاط، یه بار تابوتها رو ببینم، بعد برمیگردیم.»
نگاهم به مردی افتاد که چند قدم آنطرفتر، کنار دو فرزندشان ایستاده بود.
پرسیدم: «چرا نمیمونید؟ جا ندارید؟»
لبخند کمرنگی زد و گفت: «شوهرم مرخصی نداره. فردا باید بره سر کار. امروز هم تا عصر سر کار بود. قرار بود سهشنبه فقط برای تشییع قم بریم، ولی من دلم آروم نمیگرفت. هرچی میگفت همون قم میریم، فایده نداشت. از سر کار که اومد، دید هنوز بیقرارم. گفت بلند شید بریم تهران؛ یه زیارت از دور میکنیم و برمیگردیم ساوه که فردا بتونم برم سر کار.»
نماز که تمام شد، از جا بلند شد. مرد و دو فرزندشان هم پشت سرش راه افتادند. چهارنفری آرام میان جمعیت گم شدند؛ آمده بودند چند دقیقه کنار تابوتها بایستند و دوباره راه ساوه را در پیش بگیرند.
زن چه خوب نشانم داده بود؛ برای بعضی سفرها، نه مرخصی لازم است و نه فراغت. بیقراری، خودش آدم را راهی میکند.
✍️ #زهرا_عباسی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
8⃣4⃣1⃣ سایه خورشید
تکیه دادهام به پایه یکی از سایهبانهای وسط صحن گوهرشاد. طلای گنبد چشمم را پر کردهاست. انگاری سر شب باشد، مردم تنها و دستهدسته صحن را شلوغ کردهاند. ساعت از یک بامداد گذشته است. زنی با پرچم قرمز خونخواهی بر دوش رد میشود.
شب آخریست که حرم هستم. حیفم آمد امشب را با بالشت صبح کنم. خوبیاش این است که مشهد زود صبح میشود. یعنی هنوز داری به آخر شب عادت میکنی که یک دفعه اذان صبح را میگویند. خورشید مشهد یاد گرفته، زودتر از همه جای ایران بیدار شود. *همین سه روز پیش هم خورشید دیگری توی مشهد طلوع کرد و جمعیت زیادی با طلوعش بیدار شدند.* آن قدر جمعیت بود که توی میدان آب، از فشار جمعیت نزدیک بود خفه شوم.
آستان قدس، خوشسلیقگی کرده بالای ایوان صحن پارچه نوشته است که «در ماتم حسین علی گریه کن ولی، در فکر محو این همه شمر و یزید باش». یکی از شمرها امروز به هلاکت رسید. چطور شد و چه کسی زحمتش را کشید، نمیدانم اما لیندسی گراهام دیگر هوای این کره خاکی را آلوده نمیکند و این خودش خبر معرکهایست. بقیه شمرها و یزیدها حتما امشب خواب آشفتهای دارند. شاید هم خواب اصلا به چشمشان نیاید.
پلکهای من اما شره میکند. صدای شرشر فوارههای صحن میپیچد وسط صوت قرآن و دل آدم غنج میرود. خنکای سحر روی سلولهای خوابآلود مغزم آب میپاشد. هفت هشت جوان گوشه صحن نوحه میخوانند و پرشور سینه میزنند. مردها پشت سر هم از گوشه صحن میروند سمت محل تشرف به مزار آقا. دو سه تا پیچ و خم درست شده با نردههای استیل را که رد کنند، از دارالذکر سر در می آورند.
گیج و خوابآلود منتظرم. منتظر صدای «حی علی الصلاة». نباید بخوابم. نشستن دردی از دردم دوا نمیکند. اگر همینجا بنشینم خواب میآید سراغم. توی ذهنم «باید برخاست» میخواند. تا سپیدهدم زمان کمی مانده که باید بیدار بود و ننشست. بلند میشوم تا بروم دیدار مزار آقا و بعد هم سرازیر شوم سمت ضریح امام رضا. هیچ سایه بانی بهتر از امام رئوف نیست.
✍ #جواد_زارع #یزد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
9️⃣4️⃣1️⃣ پرواز
کلاس ادبیات دانشکدهٔ فنی مهندسی از همهٔ کلاسها شلوغتر بود. یکهو میدیدی صد، صد و پنجاه تا دانشجو از ترمها و رشتههای مختلف میآمدند سر کلاس. من همیشهٔ خدا نیم ساعت زودتر از همه پرواز میکردم تا روی یکی از صندلیهای ردیف اول بنشینم. خیر سرمان داشتیم مهندس میشدیم؛ اما اسم ادبیات که میآمد آب از لبولوچهٔ همهمان راه میگرفت.
اصل و اساس آن سه واحد دوستداشتنی آقای واشقانی بود. یک استاد خیلی معمولی که از دار دنیا یک عشق حقیقی به ادبیات داشت که موقع خواندن شعر، از صداش فوران میکرد بیرون! شعر را آنقدر بااحساس میخواند که آدم گاهی یادش میرفت افتاده توی قلب یک دانشکدهٔ دور و محصور بین آن همه کوه و بیابان.
اولینبار شعر حسین منزوی را او برایمان خواند. زل زد توی صورتهای مبهوت همهٔ ما صد و چند نفر و خواند:
«خیال خام پلنگ من به روی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق، ماه بلند من ورای دست رسیدن بود
من و تو آن دو خطیم، آری! موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود»
یادم هست مصراع پایانی که به آخر رسید کلاس تا چند ثانیه ساکت ماند. خیره شده بودیم به استاد تا شاید از توی جیب حافظهاش یکجوری این شعر را کش بدهد تا خود شب! اما پروانه پریده بود و ما هم وسط گریههای یواشکی باید خودمان را به کلاس بعدی میرساندیم.
چند روز مانده به تشییع ماه. من هنوز هم که هنوز است پای رفتنم لنگ میزند. مثل همان وقت که بود. نمیدانم چند بارکد ملی خواسته بودند و چند بار برنامهٔ دیدار چیده بودیم و نشده بود. هر بار که نمیشد میخندیدم و میگفتم: «نع، این دیدار، دیدار من و آقا نیست. من قراره یه روز جزو مهمونهای ویژهٔ بیت باشم.»
خوشخیال بودم دیگر، خوشخیال و عاشق و صبور.
کارت دیدارم امشب صادر شد. کارت آخرین دیدار. کارت عمومیترین و شلوغترین دیدار.
داشتم به همان پای لنگ رفتن و نرفتن فکر میکردم که کارت صادر شد.
چشمم روی کارت دودو میزند. شعر حسین منزوی با لحن استاد واشقانی بعد از بیست سال میچپد روی لبهام. به دو خط موازی که میرسم گریهٔ یواشکیام را بلندبلند سر میدهم. حالا این دعوتنامه خط مُقطع همهی فاصلههای موازی است. وقت وصال رسیده. همهی خاطرهها را پس میزنم. خیالِ خاطرهبازم را از دانشکده و کلاس ادبیات میکشم بیرون. دستش را میگیرم و از همهی ناکامیها و نرسیدنها عبور میکنیم. پیلهها را از دور و برم باز میکنم و ماتِ کلمههای روی کارت میخوانم: «باید برخاست...»
✍ #مهدیه_صالحی #اراک
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍