eitaa logo
《ڪَﺮﺑاڪᥫ᭡》
2.2هزار دنبال‌کننده
524 عکس
2هزار ویدیو
52 فایل
بِسمِ رَبِ الحُسِین ..❤️‍🩹 کربلا + خاک = کرباک اینجا جای عشاق امام حسینه 🥲 شروع ؟ ۱۴۰۴/۴/۲۴ پایانمون؟ انشاالله ظهور مولامون کپی ؟ذکر یه صلوات حله 😊 کانال طنزِسیاسی‌مون؟ 👈🏻 @meshkat_persian کاری باری تبادلی ؟ 👇🏻 @mohammadshahzeydi
مشاهده در ایتا
دانلود
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من با عشقت نجات پیدا کردم 🥲❤️‍🩹 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهی من دورت بگردم. .❤️‍🩹 دار و ندار قلبم . .💔 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
567K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در پایان . ؛ 《 هیچ چیز از این دنیا به کار نمی‌آید جزء یاد حسین 》 🥲✨ 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
560.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.. ؛ تا علی هست با نسب تر نیست.. صحبت از جانشینِ دیگر نیست .. 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿ 🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی 🌷 اول ۲۵تيرماه سال ۱۳۵۸ هجري شمسي پشت  پنجره ايستاده است. چشم هاي درشت و سياهش از شادي ميدرخشد. به در حياط چشم  ميدوزد. و نگاهش را امتداد ميدهد تا سرو بلند كنار باغچه. نسيم  بعدازظهر تابستان، پرده‌ی سفيد پنجره را به سر و روي او ميلغزاند. عطر گلهای ياس مشامش را پر ميكند. زنگ ساعت آونگ دار، سه بار در فضای خانه طنین انداز میشود. خنده به چشمانش می دود و لبخند بر لبانش مینشیند. صدای زنگ در گوشش می پیچد وبه ذهنش انگشت می زند: _چیزی نمونده... به زودی می‌یان مقابل آینه می ایستد آینه هم اورا زیباتر می‌نمایاند. ابروانی به هم پیوسته و مژگانی بلند چون سایبان بر روی چشم ها. خود را تصور میکند در لباس عروسی تور سفید بلند پر از شکوفه‌های صورتی و مردی که دوش به دوش او ایستاده با کُت سورمه‌ای وگل میخک قرمز به سینه که باچشم های آبی به او نظر دوخته در اتاق باز می شود صدای خشک لولاها، او را از رویا خارج میسازد صدای طلعت در اتاق می پیچد: +لیلا...! 🍃🇮🇷ادامه دارد... 🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿ 🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی 🌷 دوم +مهمونا كِي مي‌يان ؟ ليلا با دستپاچگی جواب  ميدهد _ساعت  پنج ! طلعت سر تا پای او را ورانداز مي كند. پشت  چشم نازك  كرده مي گويد +گفتی اسمش چيه ؟   ليلا سر از شرم پايين مي‌اندازد، آرام  جواب  مي دهد _حسين ... حسين معصومی طلعت چشم ها را گرد كرده، زيرلب كلماتی نامفهوم زمزمه ميكند و از اتاق بيرون ميرود. ليلا روی مبل مينشيند و سر را ميان دو دست  مي گيرد: اگه پدر از حسين خوشش نياد چي ... ولي نه ... حسين  ستاره اش گرمه، حتما ازش خوشت میاد دیشبی... دیشب وقتی ازحسین حرف می زدم... ناراحتی رو تو چشماش خوندم... اما‌ نه... به دلت بد نیار... طبیعیه دیگه... شاید بخاطر اینه که میخوام از پیشش برم... خب پدره دیگه! زنگ خانه به صدادرمی آید لیلابادستپاچگی چشم به ساعت می دوزد _به این زودی! باعجله به طرف پنجره می رود.... 🍃🇮🇷ادامه دارد... 🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
دو پارت هم خدمت شما 🥲😁
ما منتظر ادامه رمانیمااا😁
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+تاکی میخوای از جمهوری اسلامی طرفداری کنی؟ 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خسته ام از همه ی شهر و گرفتارانش؛ کرمی کن که دلم کرببلا میخواهد💔.. 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅