eitaa logo
《ڪَﺮﺑاڪᥫ᭡》
2.2هزار دنبال‌کننده
526 عکس
2هزار ویدیو
52 فایل
بِسمِ رَبِ الحُسِین ..❤️‍🩹 کربلا + خاک = کرباک اینجا جای عشاق امام حسینه 🥲 شروع ؟ ۱۴۰۴/۴/۲۴ پایانمون؟ انشاالله ظهور مولامون کپی ؟ذکر یه صلوات حله 😊 کانال طنزِسیاسی‌مون؟ 👈🏻 @meshkat_persian کاری باری تبادلی ؟ 👇🏻 @mohammadshahzeydi
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿ 🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی 🌷 سوم قلبش به شدت می‌تپید. چشم‌هايش را از خوشحالي بسته، نفس در سينه حبس ميكند. حسين را در نظر مجسم ميكند كه با دسته گلی قدم به درون حياط ميگذارد و نگاهی دزدكي به پنجره ميدوزد پلک‌هايش را باز ميكند تا رؤيايش را در واقعيت ببيند كه يک باره لبخند بر لبانش خشك شده چشم هايش سياهي مي رود «خداي من ! باور نميكنم ... اين !... اين كه  فريبرزه !» *** بوی چای فضای آشپزخانه را پر كرده است. استكان‌های پاشنه طلایی كمر باریک، درون‌ سینی ميناكاری شده به نقش طاووس نشسته‌اند. رنگ چاي، عقيق جای گرفته بر‌انگشتری طلا را می‌نماياند. ليلا زير لب  غرولند مي كند ؛ «براي چی اومد... اونم امروز... خروس بی‌محل!» گره روسری را محكم‌تر كرده، نفسی عميق ميكشد. سينی به دست وارد اتاق  ميشود. سنگينی نگاه‌ها را بر خود احساس ميكند، بی‌اختيار به طرف حسين ميرود. چای تعارف ميكند. حسين بی‌آنكه به او نگاه كند، استكان  را برميدارد..... 🍃🇮🇷ادامه دارد... 🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿ 🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی 🌷 چهارم ليلا به آرامی مقابل مادر حسين می‌ايستد پيرزن نگاه مهربانش را به او ميدوزد. لبخند، چروك به گوشه‌ی چشم‌هايش  مي‌نشاند. دست‌های استخوانيش  را پيش می‌آورد: - دستت  درد نكنه... دخترم ! به طرف علي ميرود، زير چشمی نظری به او می‌افكند: «اصلاً شبيه حسين نيست ، حتي رنگ چشماش ، كي باور ميكنه .. اين  برادر حسين  باشه !» مقابل فريبرز می‌ايستد. نگاهش نميكند. تنها چشم به سيني ميدوزد فريبرز سرش را نيم كج بالا می‌آورد، چشم خمار كرده ، نيم نگاهي به او ميكند، سپس دستش را به آرامي بالا می‌آورد و براي برداشتن چای  تعلل می‌ورزد عرق به بدن ليلا می‌نشيند، صورتش گُر میگيرد، میخواهد هر چه زودتر از چنگال نگاه‌های سنگين فريبرز رها شود: «چه نگاهي ميكنه ... نكنه فكر كرده خودش شاداماده ... چه ادوكُلُني زده ... فكر كنم  همه شو روي خودش خالي كرده » فريبرز چاي را برمي دارد و ليلا چون تيري رها شده از كمان، از مقابلش  دور‌‌ ميشود. مي خواهد به آشپزخانه برود كه با توصیه طلعت کنار او مینشیند 🍃🇮🇷ادامه دارد... 🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
دو پارت امروز هم خدمت شما🥲
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رو پر فرشته ...🥺❤️‍🩹❤️‍🩹 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
@MOHAMMAD13903 ادمین فعال میخوام کسی هس ؟
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما عباس تو یه کاری کن ..؛ 💔 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
700.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط بلدم همه چیو بسپارم به خودت..!!❤️‍🩹 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ووییی خداا🥺 حرم امام رضا(ع) در شهریور ماه🪴 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
260.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیرالمومنین (ع) : 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅