1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادرمفاطمہباشد، پدرمشاهنجف... هردوعالمبهفداے پدرُمادرمن:)
¹²⁸❤️
¹¹⁰❤️️
#امامعلی
#امامحسین
#ربیعالاول
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
479.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش میشد زیر چادرت قایم شم . ؛
ننه ام امالبنین..>>🥲
#حضرتامالبنین
#ربیعالاول
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسمتو گفتم اومد فاصله یادم…
من جوونیمو تو این فاصله دادم…💔
#بدونشرح
#کربلا
#ربیعالاول
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
فعالیت نمیکنیم لف میدین
فعالیت میکنیم لف میدین
میخوابیم لف میدین
غذا میخوریم لف میدین
ناشناس میزاریم لف میدین
ناشناس نمیزاریم لف میدین
آب میخوریم لف میدین
حاجی چیکار کنیم؟👀
جوری لف میدین انگار چنل های دیگه اسپرسو میدن🦦😐☕️
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روضه آقا اباعبدالله..💔
یا حسین .. ؛💔
#حسین_ستوده
#امامحسین
#ربیعالاول
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت هفتم
#رمان
-يهو چشم باز ميكنی و ميبيني صاحب همه چيز شدي . مثل من ، خانه ... ماشين ... چند جريب زمين ... فروشگاه لوازم يدكي ... .
حسين غضبآلود به علي نگاه ميكند.
مي خواهد حرفي بزند كه مادر با اشاره او را به سكوت دعوت ميكند.
فريبرز كه تا آن لحظه ساكت بود؛
پا روي پا میاندازد، شانه عقب رانده ، يك دست به روي مبل تكيه ميدهد و با دست ديگر درحاليكه انگشت كوچك خود را از ديگر انگشتان جدا كرده ،
با شست و سبابه اش شيريني برداشته ميگويد:
_حرف اول رو تو دنيا، علم و تكنولوژي ميزنه ، اساتيد ما تو دانشگاه هاروارد معتقد بودند كه دنياي امروز دنياي كمپيوتره ، يكي از فيلاسوفاي بزرگ تو دانشگاه نيوجرسي سخنراني ميكرد و ميگفت :
قرن حاضر... قرن مغز و تفكره ...
صحبت ها بالا مي گيرد،
علي از كاسبي سخن میراند
و فريبرز از تخصص و تحصيلات
و طلعت سخنان فريبرز را با آب و لعاب به رخ جمع ميكشيد.
ليلا گوشهی روسریاش را مرتب دور انگشتانش ميتاباند و پاهايش را ناخودآگاه به هم قفل ميكرد.
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت هشتم
#رمان
به گفتگوها توجهی ندارد
و گاه و بيگاه حسين را كه همچنان سرش پايين است زيرچشمي میپايد،
در دل ميگويد:
- حسين ! چرا ساكتي !
تو هم يك حرفي بزن ، اين جوري نبودي ، خداي من !
چرا چايش رو نميخوره ...
نكنه ديگه منو نميخواد...
نكنه پشيمان شده ...
نگاه ليلا با نگراني به ديوار مقابل دوخته ميشود....
و به ساعت قاب سفيدی كه پرتو رنگين كمانی از نور چلچراغ به روي شيشهاش افتاده بود.
يك ساعت از آمدن آنها گذشته است
و زمان براي او چه دير و دشوار مي گذرد
گويي عقربههای ساعت هم از حركت باز ايستادهاند
در اين دل آشوبي و بلوا،
ناگاه چشمش به بشقاب حسين میافتد.
افكار ماليخوليايي به ذهنش هجوم میآورند، غوغا به پا ميكنند:
- چرا نمیخوره ؟
چايش هم كه سرد شده ...
يعني خجالت ميكشه ...
اينقدر خجالتي نبود!
پس مريم راست ميگفت :
چيزي نخوردن يعني پسند نكردن .
شيريني شو نخورده يعني ... .
دوباره به بشقاب نگاه ميكند،
آرزو ميكند بعد از رفتن مهمانها شيريني درون بشقاب حسين نباشد:
- عجب فكراحمقانهاي !
خجالت ميكشه ...
آره خجالت ميكشه ...
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅