16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روضه آقا اباعبدالله..💔
یا حسین .. ؛💔
#حسین_ستوده
#امامحسین
#ربیعالاول
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت هفتم
#رمان
-يهو چشم باز ميكنی و ميبيني صاحب همه چيز شدي . مثل من ، خانه ... ماشين ... چند جريب زمين ... فروشگاه لوازم يدكي ... .
حسين غضبآلود به علي نگاه ميكند.
مي خواهد حرفي بزند كه مادر با اشاره او را به سكوت دعوت ميكند.
فريبرز كه تا آن لحظه ساكت بود؛
پا روي پا میاندازد، شانه عقب رانده ، يك دست به روي مبل تكيه ميدهد و با دست ديگر درحاليكه انگشت كوچك خود را از ديگر انگشتان جدا كرده ،
با شست و سبابه اش شيريني برداشته ميگويد:
_حرف اول رو تو دنيا، علم و تكنولوژي ميزنه ، اساتيد ما تو دانشگاه هاروارد معتقد بودند كه دنياي امروز دنياي كمپيوتره ، يكي از فيلاسوفاي بزرگ تو دانشگاه نيوجرسي سخنراني ميكرد و ميگفت :
قرن حاضر... قرن مغز و تفكره ...
صحبت ها بالا مي گيرد،
علي از كاسبي سخن میراند
و فريبرز از تخصص و تحصيلات
و طلعت سخنان فريبرز را با آب و لعاب به رخ جمع ميكشيد.
ليلا گوشهی روسریاش را مرتب دور انگشتانش ميتاباند و پاهايش را ناخودآگاه به هم قفل ميكرد.
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت هشتم
#رمان
به گفتگوها توجهی ندارد
و گاه و بيگاه حسين را كه همچنان سرش پايين است زيرچشمي میپايد،
در دل ميگويد:
- حسين ! چرا ساكتي !
تو هم يك حرفي بزن ، اين جوري نبودي ، خداي من !
چرا چايش رو نميخوره ...
نكنه ديگه منو نميخواد...
نكنه پشيمان شده ...
نگاه ليلا با نگراني به ديوار مقابل دوخته ميشود....
و به ساعت قاب سفيدی كه پرتو رنگين كمانی از نور چلچراغ به روي شيشهاش افتاده بود.
يك ساعت از آمدن آنها گذشته است
و زمان براي او چه دير و دشوار مي گذرد
گويي عقربههای ساعت هم از حركت باز ايستادهاند
در اين دل آشوبي و بلوا،
ناگاه چشمش به بشقاب حسين میافتد.
افكار ماليخوليايي به ذهنش هجوم میآورند، غوغا به پا ميكنند:
- چرا نمیخوره ؟
چايش هم كه سرد شده ...
يعني خجالت ميكشه ...
اينقدر خجالتي نبود!
پس مريم راست ميگفت :
چيزي نخوردن يعني پسند نكردن .
شيريني شو نخورده يعني ... .
دوباره به بشقاب نگاه ميكند،
آرزو ميكند بعد از رفتن مهمانها شيريني درون بشقاب حسين نباشد:
- عجب فكراحمقانهاي !
خجالت ميكشه ...
آره خجالت ميكشه ...
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو میمونی آخر ، من میرم از یاد . .💔
#احسان_لطفی
#امامحسین
#ربیعالاول
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت نهم
#رمان
مهمانها عزم رفتن ميكنند.
دل ليلا به تلاطم ميافتد و نگاه نگرانش به حسين دوخته ميشود.
در اين اثنا حسين در برابر ديدگان ناباور ليلا، دست به بشقاب برده ، شيريني را به دهان مي گذارد و در حاليكه زيرچشمي به ليلا نگاه ميكند، لبخند به لب مي آورد.
چشمهاي شگفتزدهی ليلا از خوشحالي ميدرخشند.
نفسي به راحتي کشيده ،
دلش آرام ميگيرد زير لب ميگويد:
-خيلي زرنگي ... از كجا فكرمو خوندي ... مگه تله پاتي ميدوني .
***
صداي تيز و بلند طلعت ،
همچون زنجيري كه روي آهن كشيده شود ليلا و اصلان را در جاي خود ميخكوب كرده است :
-چطور روشان شده به خواستگاري ليلا بيان ! مادرش رو ديدي؟ دماغش رو مي گرفتي ... پس ميافتاد، علي آقا هم كه واه واه ! سر تا پا هيكلش يك قرون هم نميارزيد، آدم ياد گاوكُشها مي افتاد.
رو به ليلا مي كند و مي گويد:
-«ليلا! تو واقعاً عارت نمیشه با اين خانواده وصلت كني ! همين علي آقا فقط میخواست با چشماش آدمو بخوره...
🍃🇮🇷ادامه دارد..
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت دهم
#رمان
_اين حسين هم كه اونقدر تعريفش رو ميكردي و ميگفتي شاعره و همهی استادا آيندهشو درخشان مي بينن ... همين بود!
اون كه از اول مجلس تا آخر نُطُقش باز نشد... نميدونم با اين لال مونيش چطوري شعر ميگه ... خلاصه ليلا جان ! خودتوبدبخت نكن
سپس رو به اصلان كرده ، دست بر سينه ، با لحن ملايمی ادامه ميدهد:
- همين فريبرز جان يك پارچه آقا... تحصيل كرده ... خارج رفته ... معاشرتي ...از وقتي اومده ايران نميدوني چه ولولهای تو دخترای فاميل راه افتاده ...
اصلان با حركت سر، سخنان طلعت را تأييد مي كند
ليلا كه از عصبانيت دندان به هم میساييد سخنان طلعت را كه چون پتكي برسرش فرود میآمد تحمل نكرده
با عجله به اتاقش ميرود و در را محكم ميبندد.
طلعت شانه بالا میاندازد:
- نگاه كن اصلان ! تا ميگيم كيش از كيشميش... خانم قهر ميكنه و ميره ... نميدونه كه خير و صلاح و خوشبختي شو ميخوايم ...
*
- مادر! كاش زنده بودي !
كاش تنهام نميذاشتي و منم با خودت مي بردي .
عكس را مرتب ميبوسيد و محكم به سينه ميفشرد.
درونش از غم ذره ذره آب ميشد و قطره قطره از چشمها به روي گونهها سرازير ميگشت .
از وقتي طلعت قدم به زندگي آنها گذاشت . ليلا با اين عكس نزديك و مأنوستر شده بود.
مادر را هميشه با چادر عربي و سه نقطة سبز خالكوبي شده پايين چانه به خاطر میآورد و صدايش را با فارسي شكسته بسته و لهجهی عربي .
*
اصلان براي تجارت به كويت رفته بود
و در يك مهماني ، شرارههاي نگاه حوراء بر دلش آتش افكنده و طلسم آن ديار شده بود.
وقتي هم كه حوراء مُرد،
تمام هست و نيستش را درون كشتي فراق گذاشت و با يگانه يادگار او به مشهد آمد.
دياري كه نه وطن باشد و نه غربت .
نه صدايي از حوراء بشنود و نه نگاهش را احساس كند.
ولی خوب میدانست كه نگاه حوراء نمرده
و چشمان سياهش را ليلا به ميراث برده با همان عمق نگاه ....
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅