eitaa logo
《ڪَﺮﺑاڪᥫ᭡》
2.2هزار دنبال‌کننده
524 عکس
2هزار ویدیو
52 فایل
بِسمِ رَبِ الحُسِین ..❤️‍🩹 کربلا + خاک = کرباک اینجا جای عشاق امام حسینه 🥲 شروع ؟ ۱۴۰۴/۴/۲۴ پایانمون؟ انشاالله ظهور مولامون کپی ؟ذکر یه صلوات حله 😊 کانال طنزِسیاسی‌مون؟ 👈🏻 @meshkat_persian کاری باری تبادلی ؟ 👇🏻 @mohammadshahzeydi
مشاهده در ایتا
دانلود
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیعیان حاجی شدند ، چون دور حیدر گشته اند .. : )) 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و سلام بر تو که ، حقیقتا دلتنگ تو ام ..💔 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرچه دارم از تو دارم : ))✨🫀 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرکسی‌در‌جهان‌غلام‌علیست. .♥ 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرا یک نجــف نمی طلبی؟! 💯@karbak به کرباک بپیوندید ✅✅
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام رضا خیلی دوست دارم:) 💚 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بند دوم حیف طُ بودی علی اکبر 😍🔥 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿ 🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی 🌷 هفدهم _سپهر!... خفه‌خون بگيرين ، ديوانه شدم ... سرسام گرفتم از دست شما... ليلا سر از تأسف تكان داده ، لب برميچيند: «عقده دلشو سر اين طفلاي معصوم خالي  ميكنه ... آخه به تو هم مي گن مادر!» آفتاب سايه‌ی چهارچوب  پنجره را كف اتاق  انداخته و قسمتي از سايه تا لبه ميزتحرير بالا آمده است لیلا به طرف پنجره ميرود و به بيرون و سروی كه تا پشت‌بام خانه قد كشيده ، نگاه ميكند پرده را با خشم  تا انتها ميكشد و با عصبانيت روي تنها مبل اتاقش فرو رفته، با ضرباتي نه چندان محكم به دسته ها ميكوبد: «حالا من ميدونم و اون ... يك آشی براش بپزم كه يك وجب روغن داشته باشه ...قربون  خدا برم  كه  دستشو رو كرد... چقدر خودشو كاسه‌ی داغ تر از آش نشون  ميداد... چه قيافة حق به جانبي  ميگرفت ... بيچاره پدر كه گول اين دلسوزی‌های  بيجا رو خورده .» صداي گريه دوقلوها، ليلا را از مبل جدا ميكند از اتاق بيرون می‌آيد. سهراب و سپهر با ديدن او، به طرفش ميدوند و پشت او پنهان ميشوند تا از كتك‌های مادر در امان باشند صورت هايشان سرخ شده  و آب از بينی‌شان  آويزان 🍃🇮🇷ادامه دارد... 🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿ 🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی 🌷 هجدهم ـ چه كار ميكني ؟ كبابشان كردي ! زورت به اين  بدبخت ها ميرسه ... عقده ها تو سر اينا خالي ميكني ! طلعت چشمان از حدقه درآمده‌اش را به سوي  او ميگرداند و با غيظ مي گويد: «نميخواد ادای دايه‌ی مهربانتر از مادر رو دربياری ... اصلاً به توچه مربوط !»  ليلا به طرفش نيم خيز شده و مي گويد: - به من چه مربوطه ! برادرام هستن ... داري  اونا رو ميكشي ! طلعت دست به كمر ميزند، قيافه حق به جانبي  گرفته و ميگويد: - اصلاً مي دوني چيه ؟ پدرت كه اومد.. برو همه چيز رو گزارش بده از سير تاپياز... باز آشوب به پا كن ! خشم و نفرت به چشمان ليلا ميدود، لب به  دندان ميگزد مدتي خيره خيره به طلعت نگاه ميكند. سپس با همان خشم و نفرت با عجله به طرف اتاقش ميرود، سهراب  و سپهر، دامنش را محكم ميگيرند ولي او خودش را به زور از دست آنها ميرهاند. پشت به در اتاقش تكيه ميدهد، زيرلب غرولند ميكند: «عجب رويي داره ! دست پيش ميگيره تا پس  نيفته ، فتنه رو اون به پا كرده ،حالا دو قورت  و نيمش هم باقيه .» 🍃🇮🇷ادامه دارد... 🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅