شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتششم سراب🕳 به کمک خانم جون از روی زمین بلند شدم روی مبل کناریش نشستم دستم
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتهفتم
سراب🕳
توی اوج استرسی که داشتم با شنیدن صدای ترمز ماشین که داخل حیاط پارک شد روزنه امید توی دلم جوانه زد ناخواسته لبخند کم رنگی روی لبم نشست رو به خانم جون گفتم
_حاج بابا برگشت
لبخندی زد و سرش رو تکون داد
_با حاج بابا و داییت احوال پرسی کردی بعدش برو داخل اتاق تا صدات نزدم هم بیرون نیا حتی اگر بابات هم اومد صبر میکنی خودم صدات کنم باشه؟
زیر لب چشمی گفتم دستم رو روی قلبم گذاشتم و برای اینکه آرامشم رو حفظ کنم چند تا نفس عمیقی کشیدم به در خیره شدم همزمان با بازشدن در ورود حاج بابا و دایی
از روی مبل بلند شدم هر دوتاشون از دیدنم خوشحال شدن و لبخند زدن چند قدمی جلو رفتم و فاصله م رو با حاج بابا پر کردم سلام کردم مثل همیشه با مهربونی روی خوش جوابم رو دادن دست آقا جون رو بوسیدم قبل از اینکه سرم رو بلند کنم روی سرم رو بوسید
_خوش اومدی بابا جان چه عجب از اون دفتر و قلمت دل کندی اومدی یه سری به ما پیرها بزنی
خجالت زده سرم رو پایین انداختم ،بعد از مهمونی شب یلدا که بخاطر امتحانم زیاد نتونستم کنار جمع باشم توی این یکماه دیگه انقد که همه چی توی هم گره خورد نتونستم بیام یه سر به حاج بابا اینا بزنم الانم شاید اگر بفهمه اومدنم از سر ناچاری و یهویی بوده ازم دلخور بشه
خانم جون به کمکم اومد و گفت
_حاجی بچه م تازه از راه رسیده خسته س بزارید بره استراحت کنه بعد نهار حرف میزنید
دایی دستش رو روی شونه م کشید به شوخی گفت
_عزیز دُردونه مامان نسیبه و بابا ملک اومده من دیگه برم توی افق محو بشم که دیگه به چشم نمیام
بی صدا خندیدم
حاج بابا بوسه ای روی سرم کاشت به اتاق اشاره کرد
_برو استراحت کن عزیزدلم نهار آماده بشه صدات میزنم
_چشم ممنون
دستم رو روی دستگیر در گذاشتم یه لحظه از بستن در پشیمان شدم
در رو روی هم بزارم بهتر میتونم صدای داخل سالن بشنوم و متوجه بشم حاج بابا قبول میکنه با بابا صحبت کنه یا نه
به دیوار تکیه زدم و روی زمین نشستم و زانو هام رو بغل گرفتم
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتهفتم سراب🕳 توی اوج استرسی که داشتم با شنیدن صدای ترمز ماشین که داخل حیاط
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتهشتم
سراب🕳
با صدای حاج مالک گفتن خانم جون از فکر بیرون اومدم و سرم رو به دیوار تکیه دادم
_علی داره میاد اینجا صنم برگردونه خونه، راضیش کن امشب بچه م اینجا باشه تا یه فکری برای پسر حاج فتاح بکنیم
حاج بابا گلوش رو صاف کرد و لحنش متعجب شد
_مگه صنم بی خبر اومده اینجا؟چی شده؟قضیه پسر حاج فتاح چیه؟
_نجمه و بچه ها خبر دارن صنم اینجاست ولی علی بی خبر بوده وقتی فهمیده شال و کلاه کرده راه افتاده صنم برگردونه خونه که مراسم امشب بهم نخوره
حاج بابا با لحنی که ناراحتی توش موج میزد پرسید
_چه مراسمی که ما بی خبریم و دعوت نیستیم ؟از کی تا حالا غریبه شدیم اصلا چه خبر شده !
چند لحظه ای سکوت کرد و دوباره ادامه داد
_نسیبه جان اون تلفن بده من یه زنگ بزنم به نجمه ببینم دور و ورم چه خبره
خانم جون نفس عمیقی کشید
_حاجی چند ثانیه دندون روی جگر بزار، دارم میگم دیگه
یهوی صدای کلافه دایی بلند شد
_مامان نکنه باز بحث خواستگاریه ؟
_آره مادر جون، امشب خانواه حاج فتاح برای شام دعوت هستن بعدشم قرار بر این بوده که صنم و پسرشون باهم صحبت کنن یه تاریخی برای بله برون مشخص کنن که صنم مخالفت کرده ولی نتونسته نظر حاج علی رو عوض کنه بچه م تصمیم میگیره بیاد اینجا شاید ما بتونیم براش یه کاری بکنیم
صدای ای بابا گفتن دایی باعث تذکر دادن حاج بابا شد
_عه باباجان چه خبرته یه کم آروم تره
_آخه من نمیدونم چرا حاجی انقد داره برای ازدواج صنم پافشاری میکنه اونم وقتی که میدونه دخترش به این وصلت راضی نیست
_حرفت درسته ولی علی هم خیر و صلاح و خوشبختی صنم میخواد خانواده فتاح رو هم میشناسه فکر میکنه اینطوری داره یه تصمیم درستی برای آینده صنم میگیره
_وقتی صنم مخالفه پس تصمیمش از پایه و اساس غلطه
بعد از چند ثانیه سکوت حاج بابا ادامه داد
_ساکت بودن صنم باعث شده این قضیه انقد پیچیده و طولانی بشه باید باهاش حرف بزنم شاید راضی بشه دلیل مخالفتش رو توضیح بده اینطوری بهتر میشه تصمیم گرفت
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتهشتم سراب🕳 با صدای حاج مالک گفتن خانم جون از فکر بیرون اومدم و سرم رو به
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتنهم
سراب🕳
صدای زنگ آیفون باعث بالا رفتن ضربان قلبم شد ناخواسته در اتاق رو به جلو هول دادم و در رو بستم و خودم رو سمت در کشوندم آب دهنم که خشک شده بود رو بزور پایین فرستادم و گوشم رو به در چسبوندم
هر لحظه که صدای بابا نزدیکتر میشد استرستم بیشتر میشد بعد از تموم شدن سلام و احوال پرسی هاشون بابا سوالی از خانم جون پرسید
_خانم جون صنم کجاست؟
_بچه م خسته بود رفت یه کم استراحت کنه چطور مگه ؟
آهنگ صدای بابا رنگ دلخوری به خودش گرفت
_دیشب ده بار بهش تاکید کردم امروز اگر دانشگاه کلاس و کار مهمی نداری نرو قبول نکرد گفتم برو زود برگرد که شب که مهمون ها میان خسته و کوفت توی جمع نشینی حالا به حرفم هیچ گوش نکرده از دانشگاه مستقیم اومده اینجا
دلیل این کارها و تصمیم های بدون فکر کردنش رو نمیفهمم
صدای مهربون خانم جون که میخواست بابا رو آروم کنه بلند شد
_آقا علی یعنی ما حق دیدن نوه مون نداریم که شما برای سر زدنش به ما دلخور شدی ؟
بابا نفس عمیقی کشید
_خانم جون این چه حرفیه میزنید وظیفه من و بچه هاست هر روز برای سر زدن و دست بوس شما و حاج بابا خدمت برسیم ولی خودتون که از دوری مسیر خبر دارید قبول هم نمیکنید بیاید نزدیک ما ،الانم حرفم من اینه چرا صنم برای اینکه توی مهمونی امشب نباشه بی خبر و به بهانه سر زدن اومده اینجا چند ساعت دیگه مهمون ها میرسن نمیشه بعد از رسیدن اونا بیاد خونه بنظرتون اینطوری بی احترامی نمیشه؟
_آرامش صنم مهم یا مهمونی؟علی جان میدونی بچه م راضی نیست چرا انقد به این وصلت اصرار میکنی
حاج بابا پشت سر حرف خانم جون گفت
_باباجان هیچ کاری به اجبار خوب نیست و عاقبتش معلوم نیست چطور بشه ،امشب صنم اینجا باشه بهتره هرکی هم هرچی گفت بگو من نذاشتم برگرده خونه شاید اینطوری قضیه خواستگاری تموم بشه دخترمون خیالش راحت بشه
صدای گرفته و کلافه بابا بلند شد
_حاج بابا وقتی صنم یه کلمه با پسر حاج فتاح حرف نزده چطوری با چه بهونه ای جواب منفی بدم؟ خدا رو خوش نمیاد نمیدونم چرا این بچه بیخودی روی دنده لج افتاد اعصاب خودش و همه ریخته بهم
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتنهم سراب🕳 صدای زنگ آیفون باعث بالا رفتن ضربان قلبم شد ناخواسته در اتاق رو
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتدهم
سراب🕳
صدای آرامبخش و دلنشین حاج بابا بلند شد
_علی جان اجازه بده امشب صنم اینجا باشه باهاش حرف میزنیم یه جواب منطقی بهمون بده که بتونیم بهتر تصمیم بگیریم نمیشه نظر صنم نادیده گرفت بشه، بحث یه عمر زندگیه
بابا نفس عمیقی کشید
_مشکل اینجاست این بچه درست و منطقی حرف نمیزنه فقط پاش رو کرده توی یه کفش شما به حاج فتاح بگید جوابمون منفیه، کی تا حالا اینطوری به خواستگار دخترش جواب داده که من نفر دوم باشم؟
_باباجان متوجه هستم چی میگی شماهم حق داری میدونم نگران آینده صنم هستی میخوای خوشبخت بشه،ولی گفتم که باهاش حرف میزنم شاید موفق بشم دلیل مخالفتش بفهمم، اون وقت ان شاءالله بتونه یه تصمیم درست بگیره
_بخدا که امشب نبودن صنم خیلی زشته میشه،ولی بزور هم نمیخوام ببرمش که با اخم و بدخلقی کردنش ناراحتی پیش بیاد ،فقط حاج بابا امشب بخاطر شما و خانم جون کوتاه میام و منتظر یه جواب درست و حسابی از صنم هستم وگرنه این دفعه دیگه قرار خواستگاری نمیزارم قول و قرار مراسم عقد رو باهاشون میزارم
آب دهنم با چند کلمه آخری که بابا گفت خشک ،دستم که یخ زده بود رو آروم روی پیشونیم زدم
وای بدبخت شدم امشب چی به حاج بابا و خانم جون بگم که از مهلکه نجات پیدا کنم بابا هیچ وقت انقد بی منطق نبود اگر این تصمیمش رو عملی کن آینده م باخاک یکسان میشه
با تکون خوردن در از فکر بیرون اومدم کمی جابجا شدم و سرم رو چرخوندم نگاهم به چشم های دایی گره خورد، نمایشی اخم ریزی کرد گفت:
_ما رو باش فکر کردیم خانم خوابیده اومدم بیدارت کنم نهار بخوری بعد خانم خانما گوش وایسادی
لبش رو به دندون گرفت و سرش تکون داد
_الان برای حق سکوت چقد حساب میکنی ؟
بزور آب دهنم رو پایین فرستادم و لب هام رو از هم جدا کردم
_بابام رفت؟
در رو هول داد و روی یک پا نشست و دستم رو گرفت،رنگ نگاهش نگران شد
_دستات چرا اینطوری یخ زده ،فکر کنم فشارت افتاده، برم یه آب قند برات بیارم
زبونم رو روی لبم کشیدم
_دایی خوبم ،بابا رفت؟
_آره چند دقیقه پیش رفت ،از رنگ و روی پریده ت معلومه حالت چقد بده
پس حرفهای آخر بابا نشنیدم باید یه طوری از دایی بپرسم ببینم حرف آخر بابا چی بوده
_صنم خانم با شما هستم ها بلند شو آماده شو بریم دکتر تا غش نکردی و کار دستمون بدی
نوچی کردم
_دایی گفتم که خوبم
_برو جلو آینه وایسا بعد بگو خوبم ،بلندشو بیا نهار بخور تا حاج بابا خودش دنبالت نیومده
میلی به خوردن هیچی ندارم ولی توی خونه خانم جون اینا هیچ عذر و بهانه ای برای نخوردن غذا قابل قبول نیست
بعد از نهار باید به فائزه زنگ بزنم باهاش حرف بزنم شاید بتونه یه راهی جلوی پام بزاره بتونم خانواده حاج فتاح از زندگیم پاکشون کنم
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
هدایت شده از حضرت مادر
⚫️ در این روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها با#ختمدهصلواتیکحمدوتوحیدیاد کنیم از فرزندان حضرتش که در چند ماه اخیر به شهادت رسیدند....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
من سراغ هر که رفتم 💔
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتدهم سراب🕳 صدای آرامبخش و دلنشین حاج بابا بلند شد _علی جان اجازه بده امش
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتیازدهم
سراب🕳
در اتاق رو بستم پشت پنجره ایستادم پرده رو کنار زدم ،نگاهم به گوشه اتاق کشیده شد
با دیدن کتاب خونه حاج بابا چند قدمی برداشتم یاد روزهایی که برامون مسابقه کتابخوانی میذاشت ناخواسته لبخند رو لبم نشوند
نگاه گذری به گلدان های گوشه اتاق و قاب عکس و تابلو های روی دیوار انداختم
روی پاشنه پا چرخیدم و روبروی پنجره ایستادم سرم رو بلند کردم به آسمونی که پر از ابرهای پنبه ای بود خیره شدم
خدایا خودت یه راهی بزار جلوی پام بی دردسر از این روزها رد بشم و همه چی به خیر بگذره به روزهای خوب برسم
آهی کشیدم و سمت تخت رفتم و نشستم ،گوشی رو روی تخت انداختم پشت به در اتاق نشستم که داخل حیاط رو ببینم و زانوهام رو بغل گرفتم به گنجشک های که روی شاخه درختها نشسته بودن خیره شدم
توی این هوای سرد چطوری سرما رو احساس نمیکنن
با صدای زنگ گوشیم نگاه ازشون برداشتم روی تخت جابجا شدم و گوشی رو برداشتم و جواب دادم
_الو سلام
فائزه مثل همیشه پر انرژی و بشاش جواب داد
_سلام صنم خانم خوبی کجایی ؟داری میایی اینجا؟
نفس کلافه ای کشیدم
_اومدم خونه خانم جون
_باز چی شده اینطوری نفس میکشی دل کافر رو میسوزنی وای به حال کسی که مسلمون باشه
وسط حال گرفته م خنده م گرفت باز ضرب المثل های من در آوردی فائزه شروع شد
_فائزه خانم برای یه بارم شده جدی باش
_عه خب من جدی بشم کی حال دوست درب و داغون و بی اعصابم رو خوب کنه
باید برم سر اصل مطلب وگرنه اینطوری الکی حرف بزنیم توی این وقت کمی که دارم نمیتونم تصمیم درستی بگیرم
_صنم هستی؟؟؟
_آره چند لحظه به حرفام گوش بده خواهش میکنم خوشمزگیت رو بزار کنار اول فکر کن بعد یه جواب درست و حسابی بهم بده باشه؟
_عه باشه من که دستم بهت میرسه خوبی بهت نیومده ،بگو ببینم باز چه نقشه ای برای گروه پزشکی بدبخت کشیدی
دوباره ناخواسته خنده م گرفت
انگار نه انگار بهش گفتم جدی باشه بازم کار خودش رو میکنه
_نمکدون بحث بچه های دانشگاه نیست بحث پسر حاج فتاح
یهوی وسط حرفم پرید
_بازم سر و کله خانواده این پسره چندش پیدا شده؟
_بله متاسفانه، امروزم مجبور شدم پناه بیارم پیش حاج بابا اینا شاید بتونن کمکم کنن ولی با حرفهای که بابا زد فکر نکنم دیگه بتونن کاری کنن
_الان قهر رفتی اونجا؟چرا کاری از حاج بابات بر نمیاد ؟
_نه قهر نکردم اومدم که مهمونی امشب بهم بخوره ولی فقط فعلا بحث خواستگاری منتفی شد
نفسم رو محکم بیرون فرستادم و ادامه دادم
_البته بابا به حاج بابا گفت اگر من جواب قانعه کننده ای برای جواب منفیم نداشته باشیم دفعه بعدبجای خواستگاری قول و قرار عقد میزاره
یهو تن صداش بالا رفت
_وای صنم چرا انقد سکوت میکنی این ساکت بودنت یهویی میبره میندازت توی قعر چاه اون وقت بیرون اومدنت به این راحتی ها نیست ،زبون باز کن به بابات بگو پسر دوستت زمین تا آسمون باباش فرق داره بگو یه جماعت به خونش تشنه هستن
بگو بجای دعا کلی نفرین پشت سرشه، هرچیزی که بهت گفتن و میدونی بهشون بگو که زودتر شر این ماجرا کنده بشه چرا انقد خودت و من و بقیه رو با حرف نزدنت آزار میدی دختر تا دیر نشده حرف بزن
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمت اول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨