eitaa logo
~سازمان حفاظت از وزغ‌سواران بالدار☆
320 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
389 ویدیو
5 فایل
سازمان حفاظت از وزغ‌سواران بالدار. -جایی برای بازماندگان جادو🌟 خاله وزغ نامه رسون:https://abzarek.ir/service-p/msg/4085539 زیر نظر: @Mahin29 کپی؟ نه خوشگله فوروارد قشنگ تره
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ به نام او از روزگار های قدیم،قصه گو ها را جادوگر می دانستند. بیشترِ مردم اعتقاد داشتند که قصه گو ها همان جادوگرانی هستند که برای فراموش نشدنِ طلسم ها و افسانه هایشان آنها را به صورت داستان ها گردانیدند و نقل به نقل،زبان به زبان، گوش به گوش و دست به دست می چرخانند. اما با گذر زمان تمام داستان های رمز آلود و جادویی آن ها،دست به دست چرخیدند و تغییر کردند... اما یک جادوگرِ خیلی بزرگ(خودم) تصمیم گرفت داستانی را که با جان و دل و حقیقت در ذهن دارد به شما هم انتقال بدهد اما به یاد داشته باشید که شما هم باید بعد از شنیدنِ داستان، آن را به افراد دیگری انتقال بدهید مگر نه نفرینِ جادوگران خون هایتان را در بر می گیرد و ذره ذره از حس تخیل و جادویی تان را از شما خواهد ستاند. ها ها ها افسانه نقره ساز💍 یکی بود یکی نبود. مردی بود، دیوانه. با ابرو هایی کرخت و صورتی پر چین و چروک، که از تمام وقایع تصاویری اغراق‌آمیز می ساخت. روزی به دربار پادشاه رفت و ادعا کرد که دخترش جادوگر است و می تواند کاه را به نقره تبدیل کند. دخترِ مردِ دیوانه، دوشیزه ای زیبا و آرام بود اما با شنیدن این ادعای پدرش ترس به تمام وجودش رخنه کرد و ظاهر آرامش را به کلی ویران کرد. دخترک سعی می کرد مدام به پادشاه ثابت کند که پدرش عقل درستی ندارد‌‌ اما پادشاه قبول نمی کرد. در نهایت پادشاه دستور داد که دخترک را در انباری پر از کاه بیاندازند و روبه دختر گفت:《اگه‌ نتوانی تا فردا تمام این کاه ها را به نقره تبدیل کنی، تو را می کشم.》 و بعد دستور داد تا در را به روی دخترک ببندند. دختر روی زمین می نشیند و شروع می کند به گریه کردن. جادوگری صدای اشک ریختنش را می شنود و دلش برای او به رحم می آید. به طرف دخترک می آید و مشکل او را می پرسد. دختر از سیر تا پیاز ماجرا ها را برای جادوگر تعریف می کند. جادوگر با غرور می گوید:《 در این ماجرا مشکلی نیست که من از پس آن نتوانم بر بیایم اما در عوض کمک به تو، چیزی ارزشمند می خواهم.》 با وجود آنکه دختر داستان های زیادی درباره ی انسان هایی که با جادوگران معامله می کنند و سرنوشتی شوم به سراغشان می آید خوانده بود، اما چون چاره دیگری نداشت قبول کرد. گردنبند‌ جواهرنشان مادرش را از گردنش باز می کند و به جادوگر می دهد. جادوگر با دیدن گردنبند چشمانش برق می زند و به سرعت برق و باد با دستان لاغر و استخوانی اش گردنبند را از دستان دختر می دزدد. دم عمیقی می کشد و بازدمی بیرون می‌دهد که سراسر، جادویی قوی و درخشان به رنگ پولک های نقره ای رنگ است. دوکی قدیمی ظاهر می شود و جادوگر پشت دستگاه می نشیند؛ با پولک های نقره ای کاه ها را مانند نخ می ریسد و در نتیجه نقره به دست می آورد. چشمان دخترک خسته می شوند و تا صبح خوابش می برد وقتی بیدار می شود چشمانش از شگفتی برق می زنند. کاه ها غیب شده اند و به تعداد آن ها ورقه های نقره ای سرتاسر انبار را پر کرده اند. وقتی پادشاه و همراهانش در انبار را باز می‌کنند با بهت و حیرت به دختر خیره می شوند. پادشاه خوش حال می شود و در ذهن با خودش فکر می کند که می تواند با این همه نقره چند کشتی بخرد؟. پس تصمیمی می‌گیرد. دخترک که انتظار بازگشت به خانه را دارد با فرمان جدید پادشاه در جای خود میخکوب می شود. پادشاه دستور می دهد که دخترک را در انبار کاهی بزرگ تر زندانی کنند و به دختر گفت که اگر تا صبح تمام این کاه ها را به نقره تبدیل نکند او را می کشد. دخترک دوباره روی زمین می نشیند و گریه می کند. جادوگر دوباره صدای شیون دخترک را می شنود و ماجرا را بازخواست می کند. دختر با اندوه همه چیز را برای جادوگر تعریف می کند. جادوگر دلش به رحم می آید و به دختر پیشنهاد می کند که در ازای کمکی که به او می رساند باید چیزی ارزشمند از او بگیرد. دخترک بیچاره هم مجبور می شود انگشتر زمرد خود را به او بدهد. جادوگر دوباره با مهی پولکی دوکی را ظاهر می کند و به همان منوال شروع به ریسیدن کاه ها می کند. صبح زود دخترک در انباری پر از نقره بیدار می شود و پادشاه هم با دیدن آن همه نقره با خود فکر می کند که حالا می تواند نیروی نظامی خود را قوی تر کند، پس دوباره دستور می دهد تا دختر را در انباری بسیار بزرگ تر از قبل زندانی کنند و او را تهدید به مرگ کنند. دخترک زار زار به سرنوشت سیاه خود گریه می کند که جادوگر صدای دختر را می شنود و وقتی ماجرا را می فهمد دوباره چیزی را در قبال کمک به او طلب می کند. اما او که دیگر چیزی برای دادن به جادوگر نداشت بنابراین با ناراحتی و تاسف سری تکان می دهد.