eitaa logo
{سیرک‌‌کوچک‌اقای‌دلقک}
61 دنبال‌کننده
24 عکس
56 ویدیو
0 فایل
به سیرک جست خوش اومدین. قوانین: _لباس کار(لباس دلقکی) بپوشید. _دماغ قرمز یادتون نره. _بیل و کلنگ بیارید برای چال کردن پادشاه. _فاصله اجتماعی رو هم رعایت کنین من زن دارم.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Zhak ~ Music-Fa.ComTo Boodi ~ Music-Fa.Com.mp3
زمان: حجم: 10.4M
این اهنگه رو توی بدترین تایم زندگیم صبح تا شب گوشش می دادم. هروقت میشنومش یاد اون میفتم:).
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ℳaybe in another life
شاید در زندگی بعدی،یه فانی باشم که توی دنیای پریان زندگی میکنه.
هدایت شده از {کشتارگاه‌خانوم‌دلقک}
پسرک قدم برداشت خش خش برگ ها را زیر پاهای بی جانش حس میکرد موهای قهوه ای امواج خروشان روی پیشانی اش بی تاب بودند و به هم پیچ می‌خوردند گلی خشک شده در دستانش بثد خار هایش تمام خونش را خورده بودند اما برایش مهم نبود؛این گل مورد علاقه ایلین بود،دخترک ماه. ستاره ها...کت و شلوار تنش بود اما دگر تازه نبود برعکس خیلی هم کهنه و گلی بود.چشم های زردش زیر نور ماه می‌درخشید و چراغ قوه ای برای راهش شده بود...کم کم به قبر دخترک رسید از پشت درخت به قبرش نگاه کرد با خودش گفت"منتظر بمان.شاید امد." انتظار کشید پنج ساعت همان جا نشست و با چشمانی که برق میزد به قبر خیره شد ناگهان حرکتی را حس کرد چشمانش را تنگ کرد و گل را در دستانش فشرد تیغ ها بدتر در دستانش فرو رفتن اما هیجان او انقدر عمیق بود که هیچ دردی را حس نمیکرد همه چیز برایش لذتی غیر قابل توصیف داشت...رو قبرش دختری را دید نشسته بود همانند ایلین..جای سرش ستاره بود دگر چهره ی زیبای خودش را نداشت جوراب سفید تمیزی تنش بود...آدری با تعجب نگاه کرد دور دخترک ستاره ها میچرخیدند موهای کوتاه روی شانه هایش پهن شده بودند و پیراهن سفیدی از مروارید دریا تنش بود با ستاره ها بازی میکرد ادری اب دهانش را قورت داد اما نزدیک نرفت ترس غیب شدن ایلین تو دلش جا خوش کرده بود اما با خودش کاغذی برداشت نوشت"فردا همین موقع همین دقیقه همین ثانیه به دیدارت می ایم حسرت بوسیدن لب هایت هنوز دیوانه وار در دلم میپیچد نوازش موهایت گوش کردن به نفس هایت...اما تکان نمیخورم هیچ کدام از این ها بر اورده نشد اما یک حسرت از حسرت هایم کم شد'دیدار دوباره ات' شاید خیال باشی امشب به طرز عجیبی مست ام...شراب ذهنم را خراب کرده اما اگر این تویی چه توهم چه واقعیت هر شب مست میکنم به قبرستان می ایم پنج ساعت به انتظارت می نشیم و تورا میبینم و تا دیدار بعدی در دلم جوانه ای از نفس هایت می کارم...فردا بیا به دیدارم حتی اگر با معشوقه ات بودی بیا به دیدارم...فقط بیا." کاغذ را چسباند به درخت و رفت.
حرف نداشت...