هدایت شده از ˖𝑫𝒂𝒎𝒐𝒏’𝒔 𝑫𝒊𝒂𝒓𝒚• سین؟
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
╭──────── 🙇 ────────╮
: 𖤐 🩸 𝘕𝘦𝘸 𝘗𝘰𝘴𝘵 🩸 𖤐
╰─ 𝑬𝒏𝒕𝒆𝒓 𝑴𝒚𝒔𝒕𝒊𝒄 𝑭𝒂𝒍𝒍𝒔 ─╯
🦇 𝗟𝗶𝗻𝗸 ↝ [ https://eitaa.com/joinchat/703268489C5792f1149a ]
هدایت شده از نفورمرسی بار خاله چارلی🎀
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از نفورمرسی بار خاله چارلی🎀
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شنل را به خودم بستم و در اتاق چرخیدم دستانم را تکان دادم از ته دل خندید سرم هایی که به دستش وصل بودند تکان خوردند"بابا!اینجوری نیست باید پروازززززز کنی.." دستی توی موهام کشیدم موهای ابی ش زیر نور اتاق بیمارستان میدرخشید و ستاره ی بالا سرش چرخ میزد من سرمو تکون دادم"باشه!الان که پرواز کردم میفهمی!" رفتم روی مبل و پریدم پایین با دستام شنلمو عین بال پرنده ای تکون تکون دادم ولی افتادم بازم زد زیر خنده"قبوله قبوله" نفسی از آسودگی کشیدم و رفتم کنارش با لبخند نگاهم کرد"برام بستنی میخری؟" سرمو تکون دادم"چرا که نه؟مامانت هم بستنی دوست داشت اونم شکلاتی!" خنده ی ارومی میکنه و من عقب عقب میرم سمت در با همون شنل برام مهم نیست که از نظر بقیه احمقم مهم اینه که از نظر اون قهرمانم رفتم سمت بوفه و دکتر ها رو دیدم که دارن با سرعت به سمت مخالف من میرن توجهی نکردم دوتا بستنی شکلاتی بزرگ خریدم و برگشتم تو راه خوردم زمین پام پیچ ناجوری خورد و مجبور شدم از دکتری عصا بگیرم همه منو میشناختن بعد دو ساعت طولانی برگشتم پیش الورا"معذرت خواهی قهرمانانه باور کن..." چیزی که توجهمو جلب کرد ساکتی اتاق بود نه بوقی نه خنده ای نه حرکت ستاره ای رفتم اروم کنار تختش و پتو رو از روی سرش کشیدم کنار چشاشو بسته بود و خس خس نفساش دیگه نبود اخمی کردم و نشستم کنارش"خوابت برده فقط نه؟نگاه کن برات بستنی اوردم!" ولی دستش سرد بود ذوقی نداشت اما گوشه دستش تیکه شنل من که چنگ زده بود مونده بود و من نفهمیدم که میخواد بمونم.
#KATRINE
⚝𝗝𝗼𝗶𝗻:https://eitaa.com/joinchat/2322925208C2c182945e1