eitaa logo
{فریاد خاموش}🖤
105 دنبال‌کننده
73 عکس
131 ویدیو
0 فایل
بسمـﷲ ــ• aghaz ma: " ¹⁴⁰⁴/¹⁰/⁶ " به نام عشقی که خاموش ماند The first rule of life is being wolf ... 🌸✨ تابع قوانین ایتا درخواستی بود اینجا @kosar15313 @E_E_18 لینکمون https://eitaa.com/kdguen 🌱🌪️
مشاهده در ایتا
دانلود
خوب خوب بریم برای دوتا پارت دیگه🌸🌱
پارت فقط برای او✨ {انچهـ گذشتــ} راستش انقدر حرفش رو با تحکم گفت که ترسیدم پس فقط سرم رو تکیه دادم به شیشه تا کمی آرامش بگیرم. {ادامهـ} با توقف ماشین سرم رو از روی شیشه برداشتم و به بیرون نگاه کردم یک عمارت بزرگ با کاشی‌های طلایی که به شدت برق می‌زد. عمارت قشنگی بود اما قرار بود برای من تبدیل به جهنم بشه!. در باز شد و باز اون دوتا مردی که فکر کنم بادیگاردهای آتش‌خان بودن اومدن و تا خواستند بهم دست بزنن شروع کردم به جیغ کشیدن، نمی‌خواستم دست مردهای غریبه به من بخوره ضربان قلبم رفته بود بالا و حس اینکه روسریم از سرم افتاده آزاردهنده بود. با داغی که روی بازوی دستم حس کردم مردم و زنده شدم با تمام توانم جیغ زدم و از خدا کمک خواستم سر برگردوندم و دیدم همون مردک آشغال داغی سیگارشو روی بازوی دست من که الان به خاطر پارگی لباسم بیرون بود خاموش کرد و با آرامش شروع کرد به قدم زدن جلوی من و در صدم ثانیه روی پاشنه ی پاش چرخید و بعد سوزش سمت چپ صورتم و دوباره سوزش سمت راست صورتم و در آخر منی که بی جون وسط عمارت پرت شدم بعد هم با لگدی به پهلوی من از دیدم محو شد. اون دوتا مرد هم به زور من رو بلند کردن و به داخل عمارت بردن و داخل یک اتاق پرتم کردند حالم خوب نبود و سوزش دست و صورتم روی اعصابم بود سرم رو گذاشتم روی زمین که شروع به سوختن کرد دستم رو بردم زیر سرم متوجه داغی روی دستم شدم دستم رو به جلوی چشمم آوردم و با دیدن خون روی دستم از حال رفتم‌. شروع کردم به دویدن مطمئن بودم که اون مادرمه کل صورتم از اشک خیس شده بود اما،اما چرا نمی‌تونستم صداش بزنم فقط می‌دویدم تا بهش برسم و اون هم هی دورتر و دورتر می‌شد و در آخر کسی رو دیدم که مادرم رو گرفت و به آسمان‌ها برد. منی که فقط گریه می‌کردم در آخر یه صدا به گوشم رسید که می‌گفت: دخترم آروم باش همه چیز درست میشه با حس نوازش روی سرم خوشحال از اینکه همه چیز خواب بود و الان مامانم داره نوازشم می‌کنه تا بیدار بشم و آماده صبحانه بشم چشمم رو باز کردم و با یه دختر ریزه میزه‌ای که تقریباً بزرگتر از من می‌خورد روبرو شدم آه از نهانم بلند شد ای کاش خواب بود خدایا کی تموم میشه فقط کمکم کن و بهم صبر بده. تازه نگاهم به دختر کنارم افتاد دختر زیبایی بود وقتی دید بیدار شدم با لبخندی که نشانه رضایت بود گفت.... https://eitaa.com/kdguen
پارت ⁵ فقط برای او✨ {انچهـ گذشتــ} تازه نگاهم به دختر کنارم افتاد دختر زیبایی بود وقتی دید بیدار شدم با لبخندی که نشانه رضایت بود گفت {ادامهـ} گفت: بیدار شدی عزیزم حال خوبی نداشتم پس به تکون دادن سرم اکتفا کردم که گفت: بزار برم برات سوپ بیارم باز میام از جات بلند نشی ها و بعد به سمت در رفت و از اتاق خارج شد. نگاهی به اطرافم انداختم اتاق کوچیک و خیلی ساده‌ای بود با تخت‌های دو طبقه بیشتر شبیه یک خوابگاه بود داشتم اطرافم رو رصد می‌کردم که اون دختر با یه کاسه سوپ به داخل اتاق اومد و به کنار من نشست و گفت: بیا گلم بخور بهتر بشی با کمکش از جام بلند شدم و روی تخت نشستم و شروع کردم به خوردن که اون دختر شروع کرد اسم من اهو هست از امروز قراره تو همکار ما و همچنین خدمتکار خونه آقا بشی سوپت رو بخور و کمی استراحت کن تا از فردا کارت رو شروع کنی. مطیعانه سرم رو تکون دادم که با تک خنده‌ای گفت: زبون نداری خانم خوشگله اون موقع که خیلی جیغ جیغ می‌کردی با یادآوری اون لحظه‌ها اخمام در هم شد که گفت: ببخشید گلم ناراحت شدی؟ قصد بدی نداشتم نگاهش کردم صورتش خیلی مظلوم بود لبخندی زدم و گفتم: نه عزیزم ناراحت چی؟ فقط یادآوری اون لحظه‌ها آزارم میده حالا این‌ها رو بیخیال منم اسمم آرامه خوشبختم دستش رو آورد جلو و با لبخند خیلی قشنگی گفت: همچنین فقط چند سالته آرام جون؟ ۱۷ سالمه آخی چه کوچولو منم ۲۰ سالمه من از ۱۵ سالگی اینجا خدمتکارم الان یه ذره حرفم برو داره و بعد با چشمکی به من،گفت: شاید با پارتی بازی بتونم این چند روز کارهای آسون‌ تر رو بهت بسپارم یه دفعه صدای در اومد و با بله‌ای باز شد یه دختر تپلو که خیلی هم بامزه بود گفت: خانم شام حاضره بیاین میز رو بچینین آهو رو کرد به من و گفت: خب خوشگله استراحت کن تا من برم به کارام برسم فعلاً و دستی برام تکون داد و رفت همین که سرم رو گذاشتم روی پشتی یاد اون خواب افتادم در حال فکر کردن به اون خواب بودم که کم کم به عالم خاموشی فرو رفتم. https://eitaa.com/kdguen
بفرما اگر تا فردا امارمون بره روی ⁶⁵ بازم پارت میزارم
امشب برم خونه عکس شخصیت ها رو هم میزارم🙃🌸
مهراد و خانمش شیدا😅😞
مهیار کوچولو بچه ی مهراد و شیدا🥺✨
آقا مهران🌱
آمار 65 ادامه رمان و عکس بقیه شخصیت ها رو میزارم
تا فردا ⁶⁵ تایی بشیم رمان میزارم✨🐳