هدایت شده از شبهایحوّا.
کف دستم را میخارانم. دستهایم خاکستریاند؟ نمیدانم. من ستارههارا هرگز از دستان خاکستری شما نگرفتهام. در ذهنم طنینانداز شده، بازهم.
«بانوی یگانهی قدیس در مقابل ابلیس، از میان سردی نگاهها و طرد آدمیان، به آستان تو پناه آوردهام. دل تنهایم را از سایهی این غربت در پناه مادری خویش بگیر. اگر جهان درها را بر من ببندد، تو دری از رحمت بگشا و مگذار این روح خسته در تاریکی بیپناهی خاموش شود.»
سرگیجهام آغاز شده. کاش کسی را داشتم. کاش کسی را. بدنم بیحس که میشود، آگاهی یافته و متوجهی شروع رعشهام. چند آیهی کوتاه بر ذهنم میگذرند. قبل از قفل شدن دهان و مسخ شدن زبانم، واژگان را بالا میآورم.
«در این شب تاریک، مرا در ردای خود بپوشان. و تا سپیدهی رحمت، رهایم نکن.»
نفس میگیرم. سرم را کج میکنم، کنار میز کوچکم همان کاغذ روغنی مزین به خط نستعلیق است. یا سيدةالنساء. بالا را نگاه میکنم، اَشکال تصویرش نقش بسته بر سفیدی خاکستر. کتابخانهرا از نظر میگذرانم، جملهای که در هنگام مرگ نوشتهام هنوز طبقهی دوم است. اغیثینی. نفس میگیرم، حالا آمادهام تا نامش را بر زبان جاری کنم.
«یا فاطمه، یگانه شهبانوی سپهر عصمت و فضیلت.»
زنده میشوم.
«یا فاطمه، ملکهی قدسی بشریت.»
حالا اشکهایم جاریست.
«یا فاطمه، به فریادم برس.»
هدایت شده از Zoi
فراموش میشوی گویی که هرگز نبودهای؛
مانند مرگ یک پرنده.
مانند یک کنیسۀ متروکه فراموش میشوی.
مثل عشق یک رهگذر و مانند یک گل در شب..
فراموش میشوی.
آدمیزاد باشی یا متن، فراموش میشوی.
- محمود درویش