پیام های دیشب رو خوندم و دلم خواست بغلت بکنم
-
https://eitaa.com/105827317/760
حیاه....
چرا اینکارو با تو میکنن؟
ببخشید ولی چه حرف حقی زدی که اینطوری فشاری شدن؟
رازی مونده از اینا که فاش نشده باشه؟
واقعا چرا این حجم از کجا میاد؟
-
”بغل دوست دارم، مرسی :) “
-
”رازهای کثیف زيادي مونده اینا علناً انگار از دارک وب بیرون پرتاب شدن کاملاً الگوی رفتار جفری اپستین رو دارند“
هدایت شده از «منِفیالحال»
همهی کانالها دارن از پینترستشون شات میذارن. اسکرینشاتاشونو که میبینم خیلی ذوق میکنم، فرض کنید برنامهای هست که کلهم حس و حالی که میشه از یک آدم گرفت رو توی خودش گردآوری میکنه و بالا میاره. یعنی میشه شخصیت همهی انسانهارو از روی شاتهای پینترستشون کامل فهمید. بامزهست، نه؟
این حسی که به چهرهام دارم و این مقایسه دائم چهرهام با بقیه چهرهها داره حالمو به هم میزنه، رسماً...
این حد وسط متمایل به جوجه اُردک زشت آدمو پرِس میکنه.
هدایت شده از شبهایحوّا.
میسوختم و مرا نمیدیدی؛
ندیدن، واژهی تلخیست. درواقع میگوید، نه که نخواهد نبیند، نمیتواند، دیدن برایش تعریف نشده است. درست مثل توقع داشتن میماند. اما، به خودت میآیی. میبینی، نه! طرف اصلاً منظوری ندارد، فقط اینگونه بزرگ شده. موضوع عذاب آوریست. مثل جنین در خود جمع شدهام. هادی بالای سرم است. شبها مانند مرگ، آرام و رنجور میخوابم. حالا او هم مداوم غر میزند. بیماریِعزیز هم نه میکُشد، نه میرود، نه کسی را برای نجات میفرستد. دیگر نمیدانم، به قول علینور، به طبلی تو خالی و پر سروصدا میمانم.