هدایت شده از شبهایحوّا.
من تشییع قم رو شرکت کردم، بعد نماز و زمانی که میخواستن پیکر رو بیارن توی بلوار ایستاده بودم (واقعا هوای بشدت جهنمی و بدون هیچ مهپاشی) به قدری تلاطم و فشار تحمل کردم که موقع برگشتن یه حالی بودم انگار غش میکردم و بیدار میشدم توی ماشین. یاد کاروان کربلا و حضرت زینب افتادم با خودم گفتم خدایا چطور میشه یک زن تنها اونهمه بچه و زن که عزیز از دست دادن حال روحی و جسمی خوبی ندارن رو کنترل و محافظت میکرده؟ و توی حالت غش و بیداری اشک میریختم.. واقعا برام معنی شد لا یوم کیومک اباعبدالله.
-
چه احوالات مقدسی. چه لحظات مبارکی. شراکت در سوگ مقدس حسینی و یاد کردنش، از قدیمالایام، از طرف انبیا و مرسلین و ملائک به ما رسیده. چهقدر قشنگ. یادم آوردی میخواستم راجعبه این بنویسم، بنویسم که لا يوم کیومک يا اباعبدالله.
شیرچای
من تشییع قم رو شرکت کردم، بعد نماز و زمانی که میخواستن پیکر رو بیارن توی بلوار ایستاده بودم (واقعا ه
من هم اون روز ریاضت به چشم خودم دیدم...
هدایت شده از شبهایحوّا.
حياة بهنظرم خیلی از ماها چیزهایی دیدیم که میشه تا سالیان سال راجعبهش صحبت کرد. بهنظرم همهمون خستهایم برای روایت کردنش، زمان نداریم، در تکاپوییم، حتی بهتزدهایم. گفتم که قصهها باید گفت و غصهها باید خورد. آرزو میکنم یکروزی هرکس هرآنچه دیده و لازمه روایت بشه رو بتونه به زبان بیاره. بتونه بنویسه. بهنظرم نیاز به یک مرخصی از طرف خداوند داریم تا بگیم چه بر ما گذشت و چهها دیدیم.