پاشنه ی کفشم شکست. خب کی میدونست آخرالزمان دقیقا وقتی رخ میده که من با لباس مجلسی دارم کیک میخورم؟ یکی از پاهام توی چشم کسی که بر اثر فرو رفتن شیشه در گلوش روی زمین پخش شده بود گیر کرد و صداش..اوه خدای من... وقتی هم خواستم درش بیارم پاشنه ی نازک لاکچریش شکست تو چشمش. طبیعتا باید اونیکی هم خود میشکوندم. کفش های لنگه به لنگه که از قضا یکیشون شش سانتی متر پاشنه داره اصلا برای فرار از این موجوداتی که فقط خدا از ماهیتشون با خبره مناسب نیست.
الان تقریبا یک چپتر کتاب آخرت رو خوندیم. طاقت فرسا به نظر میاد که تمام عزیزانت در یک صف قرار بگیرند و به ترتیب هر کدومشون به یک روش خلاقانه تر از دیگری بمیره،بره،کشتهبشه،خودکشی کنه،بره کما یا فلج بشه. آدم با خودش میگه مگه میشه از این هم بد تر بشه؟ولی ما تازه فصل اولیم،اول!