17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«بچههای ما، بچههای هوافضا! برای سرهم کردن و شلیک موشک خیلی سختی میکشن. شاید روزها هفتهها داخل یه تونل بدون هیچرفت و آمدی، بعضا نیاز به آب دارن، نیاز به اکسیژن دارن؛ که یه موشک رو سرهم کنن.
از شب حادثه براتون بگم؛ ما دوتا لانچر داشتیم..»
جوونِ 22 سالهای که دوتا پا و دوتا دستش رو از دست داده بود، یادتونه؟ گوش بدید ماجرای اون حادثهی کذایی رو از زبون خودش. شاید الان ملموستر باشه زحمات این بچهها. :)
✅ کانال رسمی کتاب جمکران:
@ketabeJamkaran
هدایت شده از اندیشکده مهدویت و انقلاب اسلامی مسجد مقدس جمکران
🔹چهارمین جلسه قرارگاه مهدوی اندیشکده در موکب مسجدمقدس جمکران
🔸با موضوع وظائف اصلی منتظران بر اساس معارف قرآنی
#استاد_جعفری
🪴اندیشکده مهدویت و انقلاب اسلامی
مسجد مقدس جمکران
https://eitaa.com/andishkadeh_mahdaviat
💠 کدام سوره نگهبان زندگی توست؟
📙 برشی از کتاب #در_فضیلت_خواندن_سورههای_قرآن
🖋 به قلم#علامه_محمدباقر_مجلسی
برای تهیه کتاب کلیک کنید.👇
🔗 https://ketabejamkaran.ir/74714
☀️#روزنگار
🪴#نسخههای_بهشتی
✅ کانال رسمی کتاب جمکران:
@ketabeJamkaran
این جنگ برای اولین بار در 300 سال اخیر(از زمان نادرشاه) به توسعه حاکمیت ایران انجامیده. در ادوار گذشته در 3 قرن اخیر همواره بخشی از خاک ما جدا و حاکمیت ما محدود شد، اما اینبار حاکمیت بر تنگه هرمز، ایران را بزرگتر کرد و سایه حاکمیت جمهوری اسلامی را بر مهمترین نقطه منطقه گسترانید.
✍️وحیدیامین پور
@ketabejamkaran
ما شاید ابرقدرت جهان نباشیم
ولی قطعا، ابر ملت جهانیم
✍️ دریادار
@ketabejamkaran
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 بدان که در دل دریائی لغتنامه، نبود واژهی طوفان اگر سپاه نبود
🌹 دوم اردیبهشت، سالروز تاسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گرامی باد.
✅ کانال رسمی کتاب جمکران:
@ketabeJamkaran
پرچمی که از نفس نمیافتد
حماسهای از دل راههای دور
محمد مهدی بهداروند
صدای قدمهایی که از هزاران کیلومتر آنسوتر میآمد، از همان آغاز روایت را رنگ دیگری بخشید. مردی که از آلمان راه افتاده بود، نه برای دیدار خانواده، نه برای سفر و گردش، بلکه فقط برای همین یک کار ــ برای بودن در کنار پرچمی که ۶۸۵ ساعت است بر زمین ننشسته ــ وارد این قصه شد. مسیری که او طی کرده بود، نه فقط کیلومترها، که لایههایی از عشق، تعهد و باور را پشت سر گذاشته بود. گویی هر قدمش شهادتی بود بر اینکه برخی چیزها در زندگی ارزش آن را دارند که انسان از تمام عادات، آسایشها و روزمرگیهایش عبور کند.
در همان سمت میدان، زوجی از لاهیجان ایستاده بودند. سفری طولانی، شاید سادهتر از پرواز از اروپا، اما سنگینتر از آن از نظر معنا. آمده بودند تا «ده دقیقه» کنار پرچم بایستند. ده دقیقهای که در تقویم و ساعت، تنها چند لحظه است، اما در حافظه و احساس انسان، گاه میتواند عمری باشد. آنها پرچم را بالا گرفتند؛ نه فقط با دستهایشان، که با قلبشان.
روایت پرچمی که فرو نمیریزد
۶۸۵ ساعت… رقمی که وقتی بر زبان میآید، تنها یک عدد نیست؛ داستانی است از ایستادگی، از همت بیوقفه، از مردمی که هرکدام سهمی کوچک اما درخشان در روشن نگه داشتن یک نماد دارند. پرچمی که این ساعتها را تاب آورده، فقط یک تکه پارچه نیست؛ یک نقطه اتصال است، جایی که انسانها از اقصینقاط دور و نزدیک در آن به هم میرسند.
این پرچم، هر ساعتش را با داستانی تازه نفس میکشد. گاهی دست پیرمردی که عصا به دست آرام آرام نزدیک شده؛ گاهی دستان لرزان دانشجویی که از دل شلوغی دانشگاه خودش را رسانده؛ گاهی نگاه کودکی که هنوز معنای ساعت و وظیفه را نمیفهمد، اما میداند چیزی مقدس در حال رخ دادن است.
آمدنها و رفتنها، اما پرچم پابرجاست
مرد آلمانی آمد، ده دقیقه سهم گرفت و رفت. زوج لاهیجانی لحظهای دیگر به پرچم تکیه دادند و رفتند. هزاران نفر دیگر نیز همینگونه آمدهاند: نه برای فرار، بلکه برای حضور. برای آنکه این پرچم بیوقفه برافراشته بماند. هرکس نقشی کوچک دارد اما همین نقشهای کوچک است که یک حماسه بزرگ میسازد.
در این روایت، هیچکس قهرمان مطلق نیست؛ بلکه همه قهرماناند. قهرمانانی که وظایف کوچک اما پیوسته بر دوش میگیرند تا از کنار هم چیزی بزرگ شکل گیرد.
۶۸۵ ساعت، و هنوز داستان ادامه دارد
این پرچم، ساعتها را یکییکی پشت سر میگذارد، اما هر ساعت نه یک تکرار، که تولد یک ماجراست. گویی زمان در برابر این ایستادگی از حرکت بازمیماند و تنها نگاه میکند.
آنچه در نهایت این حماسه را ماندگار میکند، نه بلندی پرچم، بلکه بلندی دلهایی است که آن را بالا نگه داشتهاند.
پرچمی که ۶۸۵ ساعت است پایین نیامده، تنها یک روایت نیست؛ یادآوری است. یادآوری اینکه تا انسانهایی از آلمان و لاهیجان و هزار جای دیگر، اینچنین برای یک باور مشترک قدم برمیدارند، هیچ پرچمی از نفس نخواهد افتاد.
💣💥#واژهای_از_دل_جنگ
آقای شهیدم...
من هیچوقت لایق دیدنت از قابی به جز قاب تلویزیون و گوشی نبودم.
نه اینکه نخواهم، ولی تلاشی هم نکردم.
نه خانوادهام شهیدی تقدیم کرده بود،
نه جزء سیاسیون بودم،
نه معلم و کارگر و...
نه قهرمان ورزشی و مدال آور المپیادهای علمی،
نه حتی جزء هزاران نفر از زنان و دخترانی که این آخریها به دیدارت آمدند.
چرا! یک چیزهایی یادم آمد
دوم دبیرستان بودم که مدرسهمان برنامهی اردو گذاشت. کجا؟ بیت! برای نماز ظهر و عصر.
برایم عجیب بود؛ اردو مگر نباید جنگل و دریا و... باشد؟
همینقدر میفهمیدم!
با بهت به زنانی نگاه میکردم که سعی میکردند از طبقهی بالا شما را که طبقهی پایین بودید، ببینند.
من تلاشی نکردم.
با خودم فکر میکردم این همه تلویزیون نشونشون میده!
چه ساده بودم من!
بعدها که خودم را ولایی میدانستم هم اوضاع فرق چندانی نکرد؛
من به حضور اندکتان در زندگیام راضی بودم؛
راضی بودم به اینکه صدایتان در خانه پخش باشد و من به کارهای خودم مشغول.
راضی بودم به اینکه ساکن شهری هستم که شما هم آنجا هستید.
چرا انقدر کم خواستم؟ چرا دلم خوش بود به اینکه خانهمان نزدیک خانهی شماست؟
فکر میکردم شما همیشه هستید...
چه ساده بودم من!
اما راستش...
هرچند که دیدار حضوری که هیچ!
هر صدا و تصویری از شما در قاب رسانهها باشد هم مال قبل است،
اما خوشحالم!
یادم هست در پاسخ به اظهار علاقهی فرد خوش اقبالی گفتید: «خوش به حال شما که مرا میبینید و دوستم دارید، من شما را نمیبینم و دوست دارم».
رهبر عزیزم!
حالا جای ما عوض شده!
حالا شما مرا میبینی و دوستم داری
فارغ از هزار هزار مشغلهی کشور و امت
رها از محدودیتها
فقط و فقط من
و خوش به حال من!
#عطیه_کرامتی
#اردیبهشت_۱۴۰۵
💣💥#واژهای_از_دل_جنگ