🌹#تدبر در قرآن
شماره ۸۷ :
«سؤال از صفحۀ هشتاد و هفت قرآن کریم»
❇️#سئوال
«هر وقت در چیزی اختلاف کردید، به ....... مراجعه کنید.»
الف- (کتاب) خدا و (سنت) پیامبر.
ب - (رساله) مراجع و (سخن)بزرگان.
ج- (کتب)احادیث و روایات.
د- همه موارد فوق.
🌼تدبر کنندگان عزیز
لطفا پاسخ خودتان را به همراه نام و نام خانوادگی، حداکثر تا ساعت ۱۲ ظهر به پی وی بنده ارسال نمائید .👇👇
@Ya_Shfaatolhossin
🍃🌺🍃🍃🌺🍃🌺🍃
#آزمون
#تدبرکنندگان
#جزء_پنجم
📚 گزیده ای از کتاب ؛ #مروج_الذهب (جلد ا)
اثر #ابوالحس_علی_بن_حسین_مسعودی
🛑طبقه اول ایرانیان
🖋#کیومرث_امیم پسر لاوذ پسر ارم پسرسام #پسر_نوح بود.
زیرا اونخستین کس از فرزندان نوح که بفارس اقامت گرفت امیم بود کیومرث نیز مقیم فارس بود .
ایرانیان زبان سریانی داشتند و پادشاه نداشته اند ودر یکجا ساکن بوده اند.
کیومرث بزرگ مردم عصر و پیشوای ایشان بود و به پندار ایرانیان نخستین شاهی بود که در زمین منصوب شد .چیزی که مردم این روزگار وادار کرد پادشاهی بیارند و رئیسی نصب کنند این بود که دیدند بیشتر مردم به دشمنی و حسد و ستم و تعدی خوّ کردهاند و مردم شرور را جز بیم و صلاح نیارد .
سپس در احوال مخلوق و تربیت تن و وضع انسان حساس مدرک نگریستند و دیدند که در ساختمان و هستی تن حواسی مرتب هست به معنی دیگر منتهی میشود که محسوسات مختلف را میگیرد و وا میدهد و مشخص میکند و این معنی در #قلب جای دارد و دیدند که صلاح تن به تدبیر قلب است و اگر تدبیر آن تباه شود و توبه تن بتباهی رود و اعمال و درست و صحیح از او نیاید و چون به دیدند که امور و احوال این جهان کوچک یعنی پیکر انسان مرئی بی وجود رئیس مذکور نظم و قوام نگیرد بدانستند که مردم جز به وسیله پادشاهی که انصاف نشان دهد و مجری عدالت باشد و با اقتضای عقل میان مردم حکم براند به راه راست نیابند، پس به نزد کیومرث پسر لاوذ شدند و نیاز خویش را به داشتن شاه و سرپرست بدو وا نمودند؛ و گفتند:
«تو بر تو و شایستهتر و بزرگتر ما و باقیمانده پدر مانی و در روزگاری کسی همسنگ تو نیست کار ما را بدست گیر و سرور ما باش که مطیع فرمانبردار توایم و حاجت پیش تو آوردهایم ».
کیومرث تقاضای ایشان را پذیرفت و درباره اطاعت و فرمانبری و ترک خلاف پیمانها و عهدهای موکد گرفت و چون تاج بر سر نهاد، واو اول کس از مردم زمین بود که تاج بر سر نهاد.
📚مروج الذهب صفحه ۲۱۶
🍀🌺🍀🌸🍀
https://eitaa.com/ketabkhani1
🍀سلام و وقت بخیر 🍀
✨جواب #آزمون_تدبر در قرآن
شماره ۸۷:
🌺«پاسخ سؤال صفحۀ هشتاد وهفت
قرآن کریم»
✅ #پاسخ :
پاسخ گزینه «الف» است
🌺آیه ۵۹ سوره مبارکه النساء
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ذَٰلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا 🌺
🌸ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ! ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﻭ صاحبان امر از خودتان ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺑﺒﺮﻳﺪ ﻭ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﺭ ﭼﻴﺰی ﺍﺧﺘﻠﺎﻑ ﻛﺮﺩﻳﺪ، پس (ﺑﺮﺍی ﺣﻠّﺶ) ﺑﻪ (ﻛﺘﺎﺏ) ﺧﺪﺍ ﻭ (ﺳﻨﺖ) ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻛﻨﻴﺪ؛ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﻣﻌﺘﻘﺪﻳﺪ. ﻋﻤﻞ ﺑﻪ ﺍﻳﻦﻫﺎ ﺧﻮﺑﻲ ﻭ ﺧﻮﺵﻋﺎﻗﺒﺘﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺘﺎﻥ ﺑﻪﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻲﺁﻭﺭَﺩ.🌸
✅👈تدبر کننده عزیز مهین عباسی
✅👈تدبر کننده عزیز حنانه منصوری
✅👈تدبر کننده عزیز کبری ملکی
✅👈تدبر کننده عزیز آسیه منصوری
✅👈تدبر کننده عزیز ثریا مهدی نوه سی
✅👈تدبر کننده عزیز فاطمه منصوری
✅👈تدبر کننده عزیز زهرا مهدی پور
✅👈تدبر کننده عزیز شهلا حسنی
✅👈تدبر کننده عزیز مریم ابراهیمی
✅👈تدبر کننده عزیز نسرین روزبهانی
✅👈تدبر کننده عزیز زینب فلاح
#جواب
#تدبر_کننده
#جزء_پنجم
🍀🌺🍀🌺🍀
https://eitaa.com/ketabkhani1
مسجد داشت خلوت می شد.
نماز جماعت تمام شده بود.
عده زیادی بلند شده و رفته بودند.
تنها چند نفری نشسته بودند یا نماز می خواندند.
#امام_موسی_کاظم علیه السلام مشغول نماز خواندن بود.
زکریا اعور تکیه داده بود به دیوار صحن و عجله ای برای رفتن نداشت.
منتظر بود امام نمازش را تمام کند تا ایشان را همراهی کند.
پیرمردی هم نزدیک امام نشسته بود.
او هم انگار عجله ای برای رفتن نداشت.
شاید هم خم و راست شدن و سجده و رکوع خسته اش کرده بود.
آخر پای پیرمرد درد می کرد.
به زحمت می توانست روی پا بند بشود و بدون عصا اصلا نمی توانست راه برود.
مدتی بعد، پیرمرد تصمیم گرفت بلند شود و راه بیفتد.
به سختی روی پاهای لرزانش بلند شد، اما انگار بعد یادش آمد که فراموش کرده عصایش را بردارد.
خم شدن و برداشتن عصا برایش سخت بود.
یکی دو بار تلاش کرد، اما نتیجه ای نگرفت.
زکریا فاصله اش با پیرمرد زیاد بود و نمی توانست به کمکش برود.
شاید تنبلی اش می آمد از سر جای خود برخیزد، اما در همین موقع اتفاق عجیبی روی داد.
امام در همان حال نماز، عصای پیرمرد را برداشت و به او داد و بعد نمازش را ادامه داد.
آن وقت بود که زکریا، هم از کارش پشیمان شد و هم فهمید که کمک کردن به پیرمرد ناتوان، چقدر می تواند مهم باشد، آنقدر که بتوان سر نماز هم این کار را انجام داد.
📚حکایت هایی از زندگی امام موسی کاظم علیه السلام،
#کمک
هدایت شده از ارتباط روزانه با مولا
🌳🌷🌴🌺🌿
🌷🌴🌺🌿
🌴🌺🌿
🌺🌿
🌿
🌳 مرگ در نهج البلاغه - 30
☘️ از نتايج ياد مرگ
🌱 مَنْ أَكْثَرَ مِنْ ذِكْرِ الْمَوْتِ رَضِيَ مِنَ الدُّنْيَا بِالْيَسِيرِ (حکمت 349)
🌴 هر كه زياد ياد مرگ كند ، به اندكى از دنيا راضی می گردد
🌿
🌺🌿
🌴🌺🌿
🌷🌴🌺🌿
🌳🌷🌴🌺🌿
🌹🌳🌷🌴🌺🌿
هدایت شده از ارتباط روزانه با مولا
🌷🍀🌷🍀
🍀🌷🍀
🌷🍀
🍀
🍃🌻🍃 حکمت 101
🍄🌼🍄 لَا يَسْتَقِيمُ قَضَاءُ الْحَوَائِجِ إِلَّا بِثَلَاثٍ بِاسْتِصْغَارِهَا لِتَعْظُمَ وَ بِاسْتِكْتَامِهَا لِتَظْهَرَ وَ بِتَعْجِيلِهَا لِتَهْنُؤَ
🌱💐🌱 برآوردن حاجات مردم جز با سه امر كامل نمى شود ، كوچك شمردن عمل تا نزد خدا بزرگ شود و انجام پنهانی عمل تا نزد خدا آشكار شود و تعجيل در انجام آن تا گوارا گردد
🌿
🌺🌿
🌿🌺🌿
🌺🌿🌺🌿
📚گزیده ای از کتاب ؛#جای_خالی_خاکریز
⭕ خاطره محمد حسین سلطانی
« قسمت سوم»
سر و صدای موتور مینی بوس ، دایما توی گوشم بود. در این بین، رادیو هم روشن بود .
هر وقت که نوبت اخبار می شد، همانطور که روی صندلی نشسته بودم ، نیم تنه ام را می کشیدم جلو و در حالیکه تکان های مینی بوس نمیگذاشت راحت باشم ، سعی می کردم خبرها را بشنوم .
دقیقا یادم نیست چقدر از قصرشیرین دور شده بودیم که گوینده رادیو گفت:
توجه شما را به چند خبر از اوضاع کردستان جلب می کنم .
خبر ها را که گفت، اسم سه یا چهار نفر را هم اعلام کرد که توی درگیری های اخیر کردستان شهید شده بودند. یکی از آنها محمدحسین سلطانی بود !
یک آن فکر کردم اشتباه شنیده ام .
وقتی دیدم رفقا دارند نگاهم می کنند، با تردید پرسیدم : اسم منو گفت ؟!
گفتند : آره، اسم تو رو گفت .
دوتا حدس می شد زد :
یا اشتباه کرده بودند و اسم مرا به جای یکی از شهید دیگر داده بودند؛
یا هم اینکه یکی همنام من ، توی کردستان بوده که شهید شده.
تا چند دقیقه، همین مسأله موضوع صحبت ها بچه ها شد .آخرش هم خودم بحث را تمام کردم و گفتم:
من که حالا زنده ام ، اگر یکی هم، هم اسم من شهید شده ، خدا رحمتش کنه.....
... بعداز سه روز به یزد رسیدیم .و یکراست رفتم محله خودمان .
هرچه که به خانه نزدیک تر می شدم، سرعت قدمهام هم تندتر می شد .
انگار بیشتر شوق دیدن پدر و مادرم را پیدا میکردم . شاید از اثر همین شوق و اشتیاق بود که توجهی به دیگران و به نگاه های حیرت زده شان نداشتم .وارد کوچه خودمان که شدم ، یکی از زن های همسایه تا چشمش به من افتاد، جیغی از ته دل کشید و زود خودش را تکیه دادم به دیوار!
زیر لب گفتم : چه خبره اینجا؟!
همین که چشمم به خانه مان افتاد، پاهام سست شد ، حال و هوای خانه به حال و هوای خانه های عزاداری شبیه بود. یکی دیگر از زن های همسایه، وقتی مرا دید، دوید توی خانه، اسم پدرم را برد و داد زد: آقای شکرالله!
آقا شکرالله!
پشت بندش گفت: پسرته، محمد حسین!
به چند لحظه نکشید که همه ریختند بیرون و همه هم مات و مبهوت خیره شدند.یک آن یاد خبر رادیو افتادم و متوجه شدم که قضیه چیست .
حالا حکم کسی را داشتم که از عالم دیگر برگشته است!
اینکه با شور و هیجانی مرا به آغوش کشیدند و اشک ریختند ، بماند .
وقتی اوضاع و احوال آرامتر شد، پدرم گفت: پریروز که رادیو خبر شهادتت را گفت، دیگر فکر نمی کردم برگردی.
مادرم پی حرف او را گرفت و گفت: الان دو شبه که ما یک دقیقه هم نخوابیدیم ، پدر دیشب تا صبح توی کوچه راه می رفت و انتظار می کشید که لااقل یک خبری از جنازت برسه!
بعدا که تحقیق کردم، فهمیدم خبر درست بوده و یکی همنام من، واقعاً شهید شده است.
«ادامه دارد ....»
🍀🌺🍀🌺🍀
https://eitaa.com/ketabkhani1
نیروهای چمران بالاتر از ما، در مالکیه علیا پدافند کرده بودند. بیشتر از ۴۰ روز، پا به پای آنها، همانجا ماندیم. این مدت خاطرات تلخ و شیرین زیادی به جا گذاشت .
«ادامه دارد....»
🍀🌺🍀🌸🍀
https://eitaa.com/ketabkhani1
یکی از بچه ها آشفتگی گفت : خوبه که ما هم بریم کمک.
گفتم: اول اینکه ما به هیچ جای این شهر وارد نیستیم و اصلاً نمی دانیم چی به چیه، در ثانی با چه سلاحی میخوای بری به جنگ تانک ها؟
وضعیت ما از نظر مهمات و اسلحه، نزدیک به صفر بود .خود من یک از اسلحه ژ- ث داشتم و دو تا خشاب گلوله، و دیگر هیچ.
حتی یک نارنجک نداشتیم. در نهایت ، دیدیم تنها کاری که از دست مان بر میآید، این است که برگردیم داخل همان سالن و متوسل شویم به سروران عالم امکان ؛ بهترین و کاری ترین سلاح .
اذان صبح ، خواستیم برویم بیرون وضو بگیریم، نگذاشتند .چون درگیری و ریختن آتش ، هنوز ادامه داشت ، توی همان سالن تیمم کردیم .روی حساب این که گفته بودند آماده باشیم ، نماز را هم با پوتین خواندیم .
صبح ، بالاخره انتظارمان سر امد ، گفتند: تا چند دقیقه دیگه راه میافتیم.
همین چند دقیقه کافی بود تا بفهمیم که دیشب عراقی ها شهر را اشغال کرده بودند و نیروهای خودی باز آنها را زده بودند عقب. رودخانه نیسان هم افتاده بود دست دشمن که می گفتند آنجا را هم برای بار چندم از دست داده است.
وقتی از ساختمان خارج شدیم و آمدیم توی شهر، همه مات و مبهوت، در و دیوار را نگاه می کردیم . یک جای سالم باقی نمانده بود .
رودخانه نیسان به عنوان یک مانع طبیعی ، جلوی سوسنگرد بود . نیروهای قبلی ، آنجا گودال هایی کنده بودند به عنوان سنگر.
همان ها را سر و سامانی داریم تا در صورت حمله دشمن ، بهتر بشود از شان استفاده کرد.
... جلوی حمیدیه و قسمتهایی از سوسنگر، تانک های بی خدمه دشمن را دیدیم که صحیح و سالم، توی گل گیر کرده بودند . فرمانده ما گفت: اینا رو که می بینید از برکت طرح ابتکاری دکتر چمران است .
طرح دکتر این بوده که از طریق رودخانه نیسان، جلو حمیدیه و مالکیه، و جلو بخش وسیعی از سوسنگرد را آب انداختن؛ برای همین تانک های دشمن در گل نشسته و تانک ها را گذاشتند و فرار کردند.
بعدا که بیشتر به منطقه آشنا شدم ، فهمیدم که همین طرح دکتر چمران، جلوی تک های منظم و کلاسیک دشمن را گرفته است. این طرح، عملیات آنها را به اصطلاح کانالیزه کرده بود، یعنی عراقی ها نمیتوانستند از هر کجا و با هر نقشه ای که خواستند، حمله کنند. مجبور بودند از محورهای محدودی وارد عمل بشوند ، آن هم با تاکتیکی که باز همین طرح چمران، به آنها تحمیل میکرد. مثلاً باید حتما با حرکت ستونی یا خودرویی میآمدند جلو . همین باعث می شد که بچه های ما بتوانند با حداقل تجهیزات، پوزه آنها را به خاک بمالانند.
هشت روز همان جا پارافند کردیم بهترین سلاح که توی این مدت دست ما آمد، یک قبضه تیربار و یک آرپی جی هفت .
تازه وقتی آنها را تحویل گرفتیم، فهمیدیم که هیچ کس به طرز کاشان وارد نیست!
تیربار را یکی از بچههای زبر و زرنگ یزدی، آنقدر به آن ور رفت تا بالاخره به طرز کارش وارد شد. جالب اینجا بود که وقتی او تیراندازی میکرد ، بقیه می ایستادیم به تماشا. کلی برامان اعتبار داشت که توی گروه ما ، یکی می تواند با تیربار کار کند!
قبضه آرپی چی را ولی نتوانستیم راهش بیندازیم.
فکر میکنیم که آدم چقدر باید آموزش تخصصی ببیند تا بتواند با هاش شلیک کند.بچه ها طوری « پر طمطراق» می گفتند موشک آرپی جی ، که انگار بمب اتم است !
اخرش هم مجبور شدیم برای آشنایی ، به طرز کارش، از دیگران بپرسیم . باورمان نمی شد وقتی فهمیدیم که به چه راحتی می شود باهاش شلیک کرد.
با این حداقل تجهیزات، مقاومت جلو دشمن ، واقعاً سخت و طاقت فرسا .وقتی از ردههای بالا درخواست اسلحه می کردیم، با کمال اندوه و شرمساری میگفتند : دست مون خالیه.
وقتی می پرسید یم :
ما باید چکار کنیم ؟
می گفتند : حمله کنید به عراقی ها واز خودشون اسحله بگیرین !
مشکل دیگر ، مشکل غذا بود که واقعا معنای «بخور نمیر » را آنجا می شد فهمید. گاهی حتی کناره های کپک زده های نان قناعت می کردیم. با همه این احوال ولی ، بچه ها مقاومت میکردند و حقا که خم به ابرو نمی آورند.
شب هشتم و نهم حالا فرمانده گردان آمد و گفت: سریع وسایل تون راجمع کنید؛ چمران و نیروهایش عملیات کردند و رفتند جلو، باید برویم کمکشان.
پرسیدم : کجا را گرفتند؟
گفت : مالکیه سفلی و مالکیه علیا را گرفتند.
اینها نام دو روستا بود که از طرف هویزه ، حدود ۱۰ کیلومتر با سوسنگرد فاصله داشتند .
سریع آماده شدیم و با یک گردان نیرو راه افتادیم. همینکه رسیدیم آنجا مسئول خط به استقبال مان آمد. وظیفه مان را به زودی مشخص کرد و گفت: شما باید توی مالکیه سفلی پدافند کنید.
بخشی از خط را تحویل گرفتیم .یادم هست که من همانجا به عنوان یکی از فرماندهان گروه هان ها مشغول انجام وظیفه شدم.
📚گزیده ای از کتاب ؛ #جای_خالی_خاکریز
⭕ #خاطره_جانباز شیمیایی محمد حسین #سلطانی
«قسمت چهارم»
🖋بعضی از دوستانم وضعیت دوستانی که باهم رفته بودیم قصر شیرین، اصرار داشتند که؛ بیا عضو دایم سپاه شو .
خودم خیلی علاقه داشتم، ولی یدک کشیدن عنوان پاسداری و اینکه بتوانم از عهده انجام وظایف آن بربیایم، باور کردنش کمی برایم مشکل بود.
بالاخره هم تشویق و دلگرمی دادن دوستان، کار خودش را کرد و به خلاف انتظارم، کارت عضویت سپاه را گرفتم و راهی تهران شدم.
... آن وقت جلو لانه جاسوسی قدم می زدم و همراه بقیه پاسدار ها ، از گروگان های آمریکایی محافظت میکردم. برای این کار هم، نه صبح میشناختیم و نه شب ؛ دو ساعت نگهبانی، دو ساعت استراحت .
پنج ماهی درگیر این کار بودم . توی این مدت اخبار جبهه و جنگ را هم پیگیری میکردم؛ یادم هست شهرهایی مثل سوسنگرد و بستان، در کش و قوس شدید جنگ بودند ؛ گاهی دشمن اشغال شان می کرد و گاهی، دوباره می افتاد دست نیروهای خودی.
همان وقتها ، یک روز توی مقرر ما ، صحبت از اعزام نیرو به جبهه شد. من و چند نفر دیگر داوطلب شدیم.
روز بعد ، در قالب یک گروه ۴۰ نفره اعزام به اهواز شدیم.
آنجا سازماندهی و ماموریت های محوله تمام افراد پدافند از پشت رودخانه نیسان که یکی از مواضع دفاعی سوسنگرد بود، مشخص شد .
... شب وارد سوسنگرد شدیم از همان اول کار، انواع و اقسام گلوله ها به استقبال مان می آمد .ما را یکرا ست بردند ساختمان سپاه .
به خاطر شرایط خاص جنگی , در یک محیط کاملا تاریک ، نمازمان را خواندیم و شام مختصر خوردیم . سر و صدای انفجارها یک لحظه هم قطع نمی شد .هر آن منتظر بودیم که راهی منطقه ماموریت مان شویم،
.... یکی از بچه های سوسنگرد آمد و گفت:
شما امشب رو مهمان ما هستید .
انتظارش را نداشتیم. دستور برپا داد و توی تاریکی و ظلماتی که چشم، چشم را نمی دید، ما را به یک سالن برد . و گفت می توانید تا صبح اینجا استراحت کنید. ضمنا چهار نفر هم باید داوطلب شوید برای نگهبانی؛ محل نگهبانی درب اخر همین سالن رو به خیابان اصلی وصل می کند
من و سه نفر دیگر داوطلب شدیم . کمکم چشم مان به تاریکی عادت کرد ، فهمیدیم که چه جایی مناسب برای استراحت آمده ایم؛ سقفش گلوله خورده و ریخته بود پایین ، کف سالن هم پر بود از خاک و تکه آجر!
با آن سر و صدای وحشتناک انفجار ها، تنها چیزی که فکرش را هم نمی شد بکنی، خواب و استراحت بود، مخصوصاً برای ما که گرفتار یک جور سردرگمی هم بودیم؛ نه میدانستم کجای شهر هستیم، و نه اصلا می دانستیم که بیرون آن ساختمان ، چه می گذرد.
طول نکشید زمزمه دعا و توسط بچه ها شروع شد. من هم رفتم برای کشیک اول نگهبانی دو ساعته که تمام شد. آمدن تو و نفر بد رفت.
سر و صدای درگیری ها بیشتر شده بود و کمتر نه. می شد حدس بزنی که دشمن خودش را دارد به آب و آتش می زند که وارد شهر بشود، حتی حضورش را در نزدیکی خودمان احساس میکردیم. شب به نیمه شب رسیده بود که یکی از بچه ها گفت :
من که بعید می دونم ما از این شهر زنده در بریم!
یکی دیگری گفت : خوب که چی؟
گفت: من تا حالا به فکر نوشتن وصیتنامه نبودم،
مطمئنم که شما ها هم وصیتنامه ندارید.
گفتم: یعنی می گویی توی این تاریکی، بنشینیم وصیت نامه بنویسیم؟!
گفت: من یک بسته کبریت توی جیبم دارم، میشه با کمک اون....
رفتم وسط حرفش .
گفتم: همین طور یش هم کلی موقعیت ما خطرناکه، اگه بخوای کبریت روشن کنی که دیگه هیچی .
دستور هم داده بودند که کسی سیگار نکشد. ولی او هم بیراه نمی گفت. بالاخره در آن شرایط، نوشتن وصیتنامه لازم بود. داشتم فکر میکردم راهی پیدا کنم که یک دفعه یکی از بچه ها گفت: من یک چراغ قوه کوچک دارم.
نور ضعیفی داشت چراغ قوه اش ، ولی کارساز شد. هر کس که می خواست وصیتش را بنویسد، او چراغ قوه را می گرفت روی کاغذ و کلمه، کلمه حرکت دست را دنبال می کرد تا بتواند بنویسد .به همین طریق ، من هم خیلی کوتاه و مختصر چند خطی نوشتم و در سطر آخر ، از خانواده و اقوام و خویشان حلالیت خواستم و باهاش وداع کردم .
تمام بچه ها ، من هم حال و هوای خاصی پیدا کرده بودم ؛ حال و هوای رفتن!
از دنیا بریده بودم و به شهادت فکر می کردم ، و به عالم بعد از مرگ.
ساعت یک و نیم شب، این حس و حال به اوج خودش رسید؛ وقتی که صدای خشن حرکت تانک های عراقی را به گوش خود شنیدیم که داشتند وارد شهر می شدند .من و چند نفر دیگر سریع زدیم بیرون داد و فریاد نیروهای مدافع شهر ، نگرانی ما را بیشتر میکرد.
آرپیچی زن! آرپیچی زن !