⏰ #دقایقی_با_کتاب 📚
🔸«سیدی مجید؟
🔹با هول و ولا جواب دادم: «بله... خودم هستم... انا سیدی مجید»
🔸 از روی اسب خم شد و دستش را بیشتر دراز کرد و به لهجهای غلیظ، اما فارسی گفت: «پشت سر من سوار شو»
🔹 چی؟! پشت سر شما روی این #اسب؟
🔸به اطراف چشم چرخاندم. کسی آنجا نبود. آن پلیس هم انگار غیبش زده بود. حسابی جاخورده بودم. فرودگاه و اسب؟! آخر آن اسب و آن سوار را با آن شکل و شمایل عجیب، چه ّ جوری به آن محوطه راه داده بودند؟!
🔹 - عجله کن، تعجیل سیدی! مرد اسبسوار، مغناطیس گیرایی داشت که خیلی زود من را بیاختیار به سمت خود کشاند. جلو رفتم و خیرهخیره نگاهش کردم. مهربان میخندید؛ اما خسته به نظر میآمد. بهخاطر گرمای بیابان هوا خیس عرق بودم. بیحال گفتم:«به گمانم شما فارسی متوجه میشوید! من مهمان آقایی به اسم #کرار هستم. بچۀ محلۀ هندیه نجف است. با هم قرار داشتیم که ...»
🔸- دستت را به من بده و پشت سرم سوار شو. دوستانم به کرار خبر میدهند»
🔖 برشی از کتابِ #مسیر_خارج_از_نقشه
♨️کتاب رسانی شو😍👇
🆔@ketabresan