🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_شصتوشش
قبل اينکه علي بخواد سرزنشم کنه گفتم
-خب چيکار کنم؟ ... خودش قبول کرد ...
سکوت کرد
-علي باور کن من بدون ناهيد خيلي تنهام ... خودت که ميبيني؟ ...
نگاهم کرد . بعد يه مدت بغلم کرد . زير گوشم گفت
مطمعني ناهيدو واسه هميشه مي خواي؟
جوابشو ندادم . معلومه که مي خواستم و گرنه چرا بايد اون حرف از دهنم مي پريد و يه دختر
معصوم رو وارد بازي مي کردم .
گفتم : علي من کمکش ميکنم يه نويسنده ي درجه ي يک بشه ... جبران مي کنم ...
علي من رو از خودش جدا کرد و يه دستي رو شونه ام زد و گفت
علي: فقط مواظب باش نشکنيش ... سر هر قولي بهش دادي مرد و مردونه بايست ... هر قولي ...
سرم رو تکون دادم و با اطمينان زل زدم تو چشماي سبزه علي...
*******
» عاطفه «
شيدا -: نهههههه؟!! ...
همون طور با گوشي ورمي رفتم جوابشو دادم .
باور کن راست ميگم ... دروغم چيه ؟...
ديگه چيزي نگفتن . از تو گوشيم اومدم بيرون و نگاشون کردم . دوتايي با چشاي ور قلمبيده که
اندازه ي بشقاب شده بود بهم زل زده بودن . قيافشون خيلي خنده دار شده بود . ديگه نتونستم
خودمو کنترل کنم و با همه وجودم قهقهه زدم .
شيدا خيلي از خنديدن من خوشش مي اومد. ميگفت شيرين ميشي ؛ وقتي ميخندي دوست دارم
گازت بگيرم از بس قشنگ مي خندي ...
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_شصتوهفت
خنده ام تموم نشده بود که شيدا پريد روم و تا مي تونست نيشگونم گرفت و کتکم زد . منم بيشتر
از اون که التماسش کنم منو کتک نزنه ، التماسش مي کردم بهم دست نزنه . از کتکاش دردم نمي
گرفت. چون درد ديگه اي تو جونم بود. در حد مرگ رو بدنم حساس بودم . نمي ذاشتم کسي بهم
دست بزنه. يه جوري مي شدم . مخصوصا اگه طرف به پهلوهام يا پاهام دست مي زد که داغ مي
کردم . نميدونم چرا .... توي مدرسه هم هر وقت هرکي بي هوا بهم دست مي زد يا از پشت بغلم
مي کرد جيغ مي زدم . ديوونم ديگه .... بالاخره خسته شد و از روم بلند شد . اصلا فرصت نداد
بهش توضيح بدم
ديوونه ...
-: چته؟ ...چرا وحشي شدي؟ ... چرا مي زني؟...
شيدا -: بيشعور حالا ديگه ما رو سرکار مي ذاري ؟....
شيده -: ديوونه ي خنگ...
آها پس بگوووو. وقتي خنديدم فکر کرده دارم شوخي مي کنم .
-: سر کار چيه رواني ... به ولای علي قسم کلمه به کلمش راست بود ...قيافتون خنده دار شده بود
به خاطر اون خنديدم...
دوباره با شک بهم نگاه کردن . صفحه ي گوشيم رو روشن کردم و رفتم تو اس ام اس هام. اس
ام اس هاي محمد رو که عين گنج ازشون محافظت مي کردم و بهشون قفل زده بودم رو آوردم و
گرفتم طرف شيده .
-: بيا بگير نگاه کن ... قسم خوردما ... اونم به ولای علي...
دوتايي رفتن تو گوشيم و بعد از اينکه همشو خوندن دوباره با قيافه هاي چند دقيقه پيششون زل
زدن به من. لپ هام رو پر از باد کردم که مثلا به زور جلوي خنده ام رد گرفتم . چند ثانيه بعد همه
با هم ترکيديم از خنده.
شيدا -: مگه ما اون همه واسه تو روضه نخونديم که اينکارو نکن؟ ... چرا قبول کردي ...
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_شصتوهشت
-: به خدا منم نمي خواستم قبول کنم ... ديدين که پيش خودتون گفتم باشه تموم ... ولي وقتي
بهم اس داد ... همه تصميمايي محکمم دود شد رفت هوا ... سريع هم جوابشو دادم ... دست
خودم نبود ...
از وقتي ديده بودمش و قبول کرده بودم زندگي واسم يه رنگ ديگه گرفته بود. انگار توي آسمونا
سير مي کردم . من؟ ... عاطفه رادمهر براي يک سال محرم محمد نصر ميشم ... مي شم زنش ...
يک سال توي خونه اش زندگي مي کنم ... خدايا خيلي گلي .... هزار بار شکرت که اين دل ديوونه
منو آروم کردي ...
شيده رفت تو مود افسردگي .
-: چي شد چرا ناراحت شدي ؟...
شيده -: عاطفه تو داغون ميشي اين طوري ...
-: مهم نيست ... عوضش نگاهشو ... بودن در کنارشو تجربه ميکنم... مي ارزه ...
لبخند زد.
شيده -: آره ... راس ميگي ... مي ارزه ... خوش به حالت به آرزوت رسيدي ...
شيدا -: چطوري ميخواد دانشگاهتو درست کنه ؟.... مگه ميشه ؟...
شيده -: آره راس ميگه ... نميتوني که از اين دانشگاه بري سمت تهران ...
-: نميدونم ... لابد ميتونه درستش کنه ديگه ... آخه خيلي با اطمينان گفت ...
و بعدش به گوشي اشاره کردم.
شيده -: حالا کي مياد خواستگاري؟...
دلم هوري ريخت پايين. خودمو زدم به غش . هر سه تا خنديديم .
-: بازم نميدونم ... سه روزه که زنگ زده ... شايدم منصرف شده ...
شيدا -: عاطي برا کسي تعريف نکن ... حالا فکر مي کنن داري دروغ ميگي ؟! ...
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_شصتونه
چشمامو رو هم فشار دادم و بلند شدم رفتم تو آشپز خونه . مادربزرگم در حال پختن ماکاروني
واسه شام بود. شيده هم اومد تو اشپزخونه و رو به مادر بزرگم گفت .
شيده -: عزيز عاطفه ني وريريخ عره .... (داريم عاطفه رو شوهر مي ديم )
خنديدم . شيده بهم چشمک زد . مادربزرگم خنديد و گفت .
عزيز -: کيمه انشالا ؟ ... (به کي؟ )
شيده -: او اوغلان که هميشه اوخويار ... اصفهان ني اوغلان ... (اون پسره که هميشه مي خونه ؟
... اصفهانيه )
عزيز -: باخ ؟ ... ( وا؟ )
زديم زير خنده .
شيده -: والله ... (بخدا )
عزيز خنديد .
عزيز -: اونو هاردان تاپ ميشيز ؟ ... )
( اونو از کجا گير اوردين ؟ )
شيده -: بيليميرن که بي عاطفه نه ايشلردن چيخير ... (نميدوني عاطفه چه کارا که نميکنه )
ما که خنديديم عزيز فهميد داريم شوخي مي کنيم ديگه چيزي نگفت .
وضو گرفتم و رفتم تو اتاق خونه ي کوچيک مادر بزرگم تا نماز بخونم . نماز مغربم که تموم شد
رفتم سجده و کلي دعا کردم . براي همه چي . براي زندگي خودم و محمد آخر از همه .
هييييي...خدايا يعني من دارم ازدواج مي کنم ؟ ... خدا يا خودت کمک کن پشيمون نشده باشه ...
سر از سجده برداشتم و بلند شدم براي نماز عشا . رکعت دوم بودم که شيدا بدو بدو پريد تو اتاق
.
شيدا -: عاطي بدو ... بدو ... محمد د اره زنگ ميزنه ... بدوووو ...
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
「خـــاكِمِــعـــراج」
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡 🧡 #رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان #عاشقانه_مذهبی #قسمت_شصتوشش
_۴ قسمت از
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
تقدیم نگاه پُر محبت شما ...((:🧡🌱
ـــــ ـ
شب بخیر ، چون هیچکس نباید
بدون شب بخیر بخوابه (:💜🍂
#والپیپر
➺@khacmeraj
دوای دردم_۲۰۲۴_۰۶_۰۳_۲۲_۵۴_۵۳_۰۴۰.mp3
5.83M
دَرمیرهخستهگیمتوبغلتفقط
بهجزهمینبغـلچیزینمیـخامازت...💔:(
«رزقِهفتــــــــــــگی»
#شبجمعه
#التماسدعا
「خـــاكِمِــعـــراج」
__
اگرحبّعلیبنابیطالبتورا
بهعملکشاند،بدانحبّتو
صادقوراستیناست!
_استادمطهری
🌱|@khacmeraj