eitaa logo
「خـــاكِ‌مِــعـــ‌راج」
1.4هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.1هزار ویدیو
21 فایل
. به‌نـام‌ خـالـقِ‌ عشق🤍𓏲ּ ֶָ - بـه امـید روزی کـه پـایـان‌ یـابـد ایـن‌ فـراق‌...! • پُشـت‌جـبهـہ @animatooor کـــپی ؟! مـشکـلـی نـیــسـت لطفا محتوایی که دارای لوگوی خودِ کانال هستن فوروارد بشن ‹: ناشناسمونہ ↓((: https://daigo.ir/secret/55698875
مشاهده در ایتا
دانلود
29.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــ ـ سلام از بهشت با دیدن این کلیپ یه ذره حِس و حالِ قشنگ مهمون دلتون کنید ... 💚🌱 ‌
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡 🧡 از يه طرف هم برنامه ريزي کرده بودم که از همين اول کاري روزي سه چهار ساعت درس بخونم . مي خوندم . اگه نياز بود بيشتر هم مي خوندم . به ساعت نگاهي انداختم ۲ بود . کم کم ديگه محمد پيداش مي شد . رفتم تو آشپزخونه . کتري رو پر کردم و گذاشتم روي گاز تا بجوشه . هنوز از آشپزخونه بيرون نيومده بودم که زنگ در زده شد . رفتم طرف در . تنها چيزي که تو اين خونه اعصابم رو خورد مي کرد کف پارکتش بود . اتاق من و خودش فرش داشت ولي سالن نه .. هميشه مجبور بودم دمپايي پام کنم . از چشمي در نگاه کردم . اوه اوه علي بودم .دويدم تو اتاق و چادرم رو سرم کردم . دوباره دويدم بيرون . پام گير کرد به لبه مبل و نزديک بود با مغز برم تو زمين . از دسته مبل گرفتم و دوباره صاف شدم و دويدم . بالاخره در رو به روي اون طفلک باز کردم . با يه لبخند دخترکش ايستاده بود پشت در . ولي من که دل نمي باختم . يه دل داشتم و اون رو هم به محمد غول بيايوني باخته بودم . غول بيابوني ؟ ... همين لقب باعث شد به علي لبخند بزنم و سلام بدم . علي -: سلام ... اجازه هست ؟ ... از جلوي در کشيم کنار . -: خواهش مي کنم ... بفرماييد ... اومد تو و جلوتر از من رفت . چه خودموني؟ ... در رو بستم و برگشتم داخل خونه . علي سرشو کرده بود تو اون اتاق مرموز که هنوزم نفهميده بودم توش چه خبره ؟ ... آخ که چقدر دلم مي خواست منم بدوم جلو و منم سرم ببرم تو اون اتاق . تو همين فکر بودم که علي سرشو بيرون آورد و در رو بست . رفتم جلوتر و با دستم اشاره کردم که بشينه . راه افتاد سمت مبل . علي -: آقاي خواننده نيست؟ ... خنديدم . -: نه صدا و سيماست ... شمام بهش ميگين آقاي خواننده ؟ ... 🧡 🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡 🧡 خنديد و نشست . علي -: ما از شما ياد گرفتيم ... دوتامونم خنديديم . -: ببخشيد ... چند لحظه تنهاتون مي ذارم ...الان ميام ... رفتم تو اتاق . صداي علي رو شنيدم که گفت . علي -: خواهش مي کنم ... شما راحت باشين ... در رو بستم و سريع يه مانتو و جوراب و روسري سرم کردم و چادرم رو انداختم رو سرم . تو آيينه به خودم لبخند زدم . پسر خوبي بود علي .... با توجه به شناختي که از قبل هم از شخصيتش داشتم مي دونستم پسر خوبيه . باهاش احساس راحتي مي کردم . براي اولين بار طعم داشتن برادر بزرگ رو باهاش چشيدم . رفتم بيرون و وارد آشپزخونه شدم و چايي دم کردم . بعدش با يه ظرف پر از ميوه و يه بشقاب خالي اومدم بيرون . جلوي علي گذاشتم و روبروش نشستم . -: خيلي خوش اومديد علي آقا ... تکيه اش رو مبل گرفت . يه پرتقال برداشت و شروع کرد به پوست کندن ... علي -: شرمنده آبجي ... اين يه مدت سرم خيلي شلوغ بود ... نتونستم سر بزنم ... مشکلي که پيش نيومده ؟ ... سرم رو به علامت منفي تکون دادم . علي -: محمد که بابت اون اتفاق اذيتت نکرد ؟ ... مي دونستم منظورش گم شدنمه . -: نه اصلا ... اصلا ... علي -: هيچي نگفت بهت ؟ داد نزد ؟ 🧡 🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ـــــ ـ لا تَخَف وَ لاتَحزَن، إِنّا مُنَجّوكَ من دلخوش به وعده‌های توام خدا ..🤍 ➺@khacmeraj
_ ماهِ شبِ تارم تو که باشی کنارم دیگه غم مگه دارم ؟ چیزی کم مگه دارم ..!🌙 ⎙ㅤ ⌲ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ ➺@khacmeraj
ـــــ ـ صحبت کنیم ؟!(: منتظر انتقاد و پیشنهاد و ... هستم !😎 https://daigo.ir/secret/55698875
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡 🧡 خنديدم و گفتم -: نه علي آقا ... فقط بهم گفت که بيرون رفتني حتما بهش خبر بدم ... ديگه هيچي ... علي دوباره مشغول پوست کندن پرتقالش شد . علي -: خدا رحم کرد اتفاقي برات نيفتاد ... نترسيدي؟ ... -: چرا داشتم سکته مي کردم ... خدارو شکر که مسجد رو پيدا کردم و ديديمش ... وگرنه اصلا به ذهنم نمي رسيد برم تو مسجدي بمونم ... کلي هم گريه کردم ... نفسش رو فوت کرد بيرون . علي -: از دست اين محمد حواس پرت .... پرتقالش رو چهار قسمت کرد و بهم تعارف کرد . يه تيکه اش رو برداشتم . علي -: پس اين محمد کي مياد ؟ ... -: تقريبا شش اينا مي اد ... به ساعت نگاه کرديم 6 بود دقيق . علي -: الاناست که پيداش بشه پس ... حوصلت سر نميره ؟ ... دلتنگ نيستي؟ ... يه لبخند زدم و سرم رو انداختم پايين . -: سرم رو با آشپزي گرم کردم ... کلي تمرين کردم ... علي -: واقعا ؟ ... اتفاقا که محمد شانسکي يه عروسي گيرش اومده کد بانو ... بهتر از اون گيرش نمياد ... -: شما لطف داريد علي آقا ... شما با پدر و مادرتون زندگي مي کنيد ؟ ... يه تيکه از پرتقالش رو گذاشت دهنش . علي -: آره ... اومدن پيش من .. يه مدتيه ... -: چقدر دوست دارم خانواده شما رو ببينم ... 🧡 🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡 🧡 علي ابروهاش رو بالا انداخت و گفت علي -: اين يعني دعوت ؟ ... چه عالي ... پس ميشه نتايج تمرين آشپزي آبجي رو هم ديد ... واي اين پسر چقدر ماه بود خدا .... خنديدم. -: من که از خدامه شما تشريف بيارين ولي از صاحب خونه مي ترسم ... آخرين تيکه پرتقالش رو انداخت دهنش . علي -: اونو بيخيال ... من از محمد صاحب خونه ترم ... خودم بهش مي گم ... همون لحظه صداي چرخيدن کليد تو قفل در اومد . مثل هميشه ضربان قلب من از هيجان ديدن محمد رفت رو هزار . علي -: چه حلال زاده ام هست ... از شدت هيجان سريع پريدم بالا . بلند شدم و با دستپاچگي گفتم . -: ميرم چاي بريزم ... محمد وارد شد و سلام داد . اي من قربون اون سلام دادنت .... اومد کليدش رو انداخت رو اپن و کنار علي نشست . شروع کردن به شوخي و خنده و ميوه خوردن . براشون چاي بردم و رفتم تو اتاق . حرفاشونو مي شنيدم و باهاشون مي خنديدم . علي گفت که فردا با پدر و مادرش مياد . يکم بعد صدام کرد . علي -: عاطفه خانم ... دست شما درد نکنه ... زحمت داديم .. چادرم رو مرتب کردم و رفتم بيرون . علي و محمد سرپا بودن . -: خيلي خوش اومدين علي آقا ... خيلي خوشحال شدم ... علي -: ما فردا خدمت مي رسيم .... يه چشمک بهم زد و رفت سمت در .... 🧡 🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
ــ آسمونِ دلبرِ حرم 🥲🌙