29.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــ ـ
سلام از بهشت
با دیدن این کلیپ یه ذره حِس و حالِ قشنگ مهمون دلتون کنید ... 💚🌱
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_صدوده
از يه طرف هم برنامه ريزي کرده بودم که از همين اول کاري روزي سه چهار ساعت درس بخونم .
مي خوندم . اگه نياز بود بيشتر هم مي خوندم .
به ساعت نگاهي انداختم ۲ بود . کم کم ديگه محمد پيداش مي شد . رفتم تو آشپزخونه .
کتري رو پر کردم و گذاشتم روي گاز تا بجوشه . هنوز از آشپزخونه بيرون نيومده بودم که زنگ در
زده شد . رفتم طرف در . تنها چيزي که تو اين خونه اعصابم رو خورد مي کرد کف پارکتش بود .
اتاق من و خودش فرش داشت ولي سالن نه .. هميشه مجبور بودم دمپايي پام کنم .
از چشمي در نگاه کردم . اوه اوه علي بودم .دويدم تو اتاق و چادرم رو سرم کردم . دوباره دويدم
بيرون . پام گير کرد به لبه مبل و نزديک بود با مغز برم تو زمين . از دسته مبل گرفتم و دوباره
صاف شدم و دويدم . بالاخره در رو به روي اون طفلک باز کردم . با يه لبخند دخترکش ايستاده
بود پشت در . ولي من که دل نمي باختم . يه دل داشتم و اون رو هم به محمد غول بيايوني باخته
بودم .
غول بيابوني ؟ ... همين لقب باعث شد به علي لبخند بزنم و سلام بدم .
علي -: سلام ... اجازه هست ؟ ...
از جلوي در کشيم کنار .
-: خواهش مي کنم ... بفرماييد ...
اومد تو و جلوتر از من رفت . چه خودموني؟ ...
در رو بستم و برگشتم داخل خونه . علي سرشو کرده بود تو اون اتاق مرموز که هنوزم نفهميده
بودم توش چه خبره ؟ ...
آخ که چقدر دلم مي خواست منم بدوم جلو و منم سرم ببرم تو اون اتاق . تو همين فکر بودم که
علي سرشو بيرون آورد و در رو بست . رفتم جلوتر و با دستم اشاره کردم که بشينه . راه افتاد
سمت مبل .
علي -: آقاي خواننده نيست؟ ...
خنديدم .
-: نه صدا و سيماست ... شمام بهش ميگين آقاي خواننده ؟ ...
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_صدویازده
خنديد و نشست .
علي -: ما از شما ياد گرفتيم ...
دوتامونم خنديديم .
-: ببخشيد ... چند لحظه تنهاتون مي ذارم ...الان ميام ...
رفتم تو اتاق . صداي علي رو شنيدم که گفت .
علي -: خواهش مي کنم ... شما راحت باشين ...
در رو بستم و سريع يه مانتو و جوراب و روسري سرم کردم و چادرم رو انداختم رو سرم . تو آيينه
به خودم لبخند زدم .
پسر خوبي بود علي .... با توجه به شناختي که از قبل هم از شخصيتش داشتم مي دونستم پسر
خوبيه . باهاش احساس راحتي مي کردم . براي اولين بار طعم داشتن برادر بزرگ رو باهاش
چشيدم .
رفتم بيرون و وارد آشپزخونه شدم و چايي دم کردم . بعدش با يه ظرف پر از ميوه و يه بشقاب
خالي اومدم بيرون . جلوي علي گذاشتم و روبروش نشستم .
-: خيلي خوش اومديد علي آقا ...
تکيه اش رو مبل گرفت . يه پرتقال برداشت و شروع کرد به پوست کندن ...
علي -: شرمنده آبجي ... اين يه مدت سرم خيلي شلوغ بود ... نتونستم سر بزنم ... مشکلي که
پيش نيومده ؟ ...
سرم رو به علامت منفي تکون دادم .
علي -: محمد که بابت اون اتفاق اذيتت نکرد ؟ ...
مي دونستم منظورش گم شدنمه .
-: نه اصلا ... اصلا ...
علي -: هيچي نگفت بهت ؟ داد نزد ؟
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
「خـــاكِمِــعـــراج」
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡 🧡 #رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان #عاشقانه_مذهبی #قسمت_صدوده
_
۲ قسمت از
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
تقدیم نگاه پُر محبت شما ...((:
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ـــــ ـ
لا تَخَف وَ لاتَحزَن، إِنّا مُنَجّوكَ
من دلخوش به وعدههای توام خدا ..🤍
➺@khacmeraj
_
ماهِ شبِ تارم
تو که باشی کنارم
دیگه غم مگه دارم ؟
چیزی کم مگه دارم ..!🌙
#بکگراند
⎙ㅤ ⌲
ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
➺@khacmeraj
ـــــ ـ
صحبت کنیم ؟!(:
منتظر انتقاد و پیشنهاد و ...
هستم !😎
https://daigo.ir/secret/55698875
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_صدویازده
خنديدم و گفتم
-: نه علي آقا ... فقط بهم گفت که بيرون رفتني حتما بهش خبر بدم ... ديگه هيچي ...
علي دوباره مشغول پوست کندن پرتقالش شد .
علي -: خدا رحم کرد اتفاقي برات نيفتاد ... نترسيدي؟ ...
-: چرا داشتم سکته مي کردم ... خدارو شکر که مسجد رو پيدا کردم و ديديمش ... وگرنه اصلا به
ذهنم نمي رسيد برم تو مسجدي بمونم ... کلي هم گريه کردم ...
نفسش رو فوت کرد بيرون .
علي -: از دست اين محمد حواس پرت ....
پرتقالش رو چهار قسمت کرد و بهم تعارف کرد . يه تيکه اش رو برداشتم .
علي -: پس اين محمد کي مياد ؟ ...
-: تقريبا شش اينا مي اد ...
به ساعت نگاه کرديم 6 بود دقيق .
علي -: الاناست که پيداش بشه پس ... حوصلت سر نميره ؟ ... دلتنگ نيستي؟ ...
يه لبخند زدم و سرم رو انداختم پايين .
-: سرم رو با آشپزي گرم کردم ... کلي تمرين کردم ...
علي -: واقعا ؟ ... اتفاقا که محمد شانسکي يه عروسي گيرش اومده کد بانو ... بهتر از اون گيرش
نمياد ...
-: شما لطف داريد علي آقا ... شما با پدر و مادرتون زندگي مي کنيد ؟ ...
يه تيکه از پرتقالش رو گذاشت دهنش .
علي -: آره ... اومدن پيش من .. يه مدتيه ...
-: چقدر دوست دارم خانواده شما رو ببينم ...
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_صدودوازده
علي ابروهاش رو بالا انداخت و گفت
علي -: اين يعني دعوت ؟ ... چه عالي ... پس ميشه نتايج تمرين آشپزي آبجي رو هم ديد ...
واي اين پسر چقدر ماه بود خدا ....
خنديدم.
-: من که از خدامه شما تشريف بيارين ولي از صاحب خونه مي ترسم ...
آخرين تيکه پرتقالش رو انداخت دهنش .
علي -: اونو بيخيال ... من از محمد صاحب خونه ترم ... خودم بهش مي گم ...
همون لحظه صداي چرخيدن کليد تو قفل در اومد . مثل هميشه ضربان قلب من از هيجان ديدن
محمد رفت رو هزار .
علي -: چه حلال زاده ام هست ...
از شدت هيجان سريع پريدم بالا . بلند شدم و با دستپاچگي گفتم .
-: ميرم چاي بريزم ...
محمد وارد شد و سلام داد . اي من قربون اون سلام دادنت ....
اومد کليدش رو انداخت رو اپن و کنار علي نشست . شروع کردن به شوخي و خنده و ميوه خوردن
. براشون چاي بردم و رفتم تو اتاق . حرفاشونو مي شنيدم و باهاشون مي خنديدم . علي گفت که
فردا با پدر و مادرش مياد .
يکم بعد صدام کرد .
علي -: عاطفه خانم ... دست شما درد نکنه ... زحمت داديم ..
چادرم رو مرتب کردم و رفتم بيرون . علي و محمد سرپا بودن .
-: خيلي خوش اومدين علي آقا ... خيلي خوشحال شدم ...
علي -: ما فردا خدمت مي رسيم ....
يه چشمک بهم زد و رفت سمت در ....
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
「خـــاكِمِــعـــراج」
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡 🧡 #رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان #عاشقانه_مذهبی #قسمت_صدویازد
_
۲ قسمت از
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
تقدیم نگاه پُر محبت شما ...((: