🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_صدویازده
خنديد و نشست .
علي -: ما از شما ياد گرفتيم ...
دوتامونم خنديديم .
-: ببخشيد ... چند لحظه تنهاتون مي ذارم ...الان ميام ...
رفتم تو اتاق . صداي علي رو شنيدم که گفت .
علي -: خواهش مي کنم ... شما راحت باشين ...
در رو بستم و سريع يه مانتو و جوراب و روسري سرم کردم و چادرم رو انداختم رو سرم . تو آيينه
به خودم لبخند زدم .
پسر خوبي بود علي .... با توجه به شناختي که از قبل هم از شخصيتش داشتم مي دونستم پسر
خوبيه . باهاش احساس راحتي مي کردم . براي اولين بار طعم داشتن برادر بزرگ رو باهاش
چشيدم .
رفتم بيرون و وارد آشپزخونه شدم و چايي دم کردم . بعدش با يه ظرف پر از ميوه و يه بشقاب
خالي اومدم بيرون . جلوي علي گذاشتم و روبروش نشستم .
-: خيلي خوش اومديد علي آقا ...
تکيه اش رو مبل گرفت . يه پرتقال برداشت و شروع کرد به پوست کندن ...
علي -: شرمنده آبجي ... اين يه مدت سرم خيلي شلوغ بود ... نتونستم سر بزنم ... مشکلي که
پيش نيومده ؟ ...
سرم رو به علامت منفي تکون دادم .
علي -: محمد که بابت اون اتفاق اذيتت نکرد ؟ ...
مي دونستم منظورش گم شدنمه .
-: نه اصلا ... اصلا ...
علي -: هيچي نگفت بهت ؟ داد نزد ؟
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_صدویازده
خنديدم و گفتم
-: نه علي آقا ... فقط بهم گفت که بيرون رفتني حتما بهش خبر بدم ... ديگه هيچي ...
علي دوباره مشغول پوست کندن پرتقالش شد .
علي -: خدا رحم کرد اتفاقي برات نيفتاد ... نترسيدي؟ ...
-: چرا داشتم سکته مي کردم ... خدارو شکر که مسجد رو پيدا کردم و ديديمش ... وگرنه اصلا به
ذهنم نمي رسيد برم تو مسجدي بمونم ... کلي هم گريه کردم ...
نفسش رو فوت کرد بيرون .
علي -: از دست اين محمد حواس پرت ....
پرتقالش رو چهار قسمت کرد و بهم تعارف کرد . يه تيکه اش رو برداشتم .
علي -: پس اين محمد کي مياد ؟ ...
-: تقريبا شش اينا مي اد ...
به ساعت نگاه کرديم 6 بود دقيق .
علي -: الاناست که پيداش بشه پس ... حوصلت سر نميره ؟ ... دلتنگ نيستي؟ ...
يه لبخند زدم و سرم رو انداختم پايين .
-: سرم رو با آشپزي گرم کردم ... کلي تمرين کردم ...
علي -: واقعا ؟ ... اتفاقا که محمد شانسکي يه عروسي گيرش اومده کد بانو ... بهتر از اون گيرش
نمياد ...
-: شما لطف داريد علي آقا ... شما با پدر و مادرتون زندگي مي کنيد ؟ ...
يه تيکه از پرتقالش رو گذاشت دهنش .
علي -: آره ... اومدن پيش من .. يه مدتيه ...
-: چقدر دوست دارم خانواده شما رو ببينم ...
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj