🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_شصتوهشت
-: به خدا منم نمي خواستم قبول کنم ... ديدين که پيش خودتون گفتم باشه تموم ... ولي وقتي
بهم اس داد ... همه تصميمايي محکمم دود شد رفت هوا ... سريع هم جوابشو دادم ... دست
خودم نبود ...
از وقتي ديده بودمش و قبول کرده بودم زندگي واسم يه رنگ ديگه گرفته بود. انگار توي آسمونا
سير مي کردم . من؟ ... عاطفه رادمهر براي يک سال محرم محمد نصر ميشم ... مي شم زنش ...
يک سال توي خونه اش زندگي مي کنم ... خدايا خيلي گلي .... هزار بار شکرت که اين دل ديوونه
منو آروم کردي ...
شيده رفت تو مود افسردگي .
-: چي شد چرا ناراحت شدي ؟...
شيده -: عاطفه تو داغون ميشي اين طوري ...
-: مهم نيست ... عوضش نگاهشو ... بودن در کنارشو تجربه ميکنم... مي ارزه ...
لبخند زد.
شيده -: آره ... راس ميگي ... مي ارزه ... خوش به حالت به آرزوت رسيدي ...
شيدا -: چطوري ميخواد دانشگاهتو درست کنه ؟.... مگه ميشه ؟...
شيده -: آره راس ميگه ... نميتوني که از اين دانشگاه بري سمت تهران ...
-: نميدونم ... لابد ميتونه درستش کنه ديگه ... آخه خيلي با اطمينان گفت ...
و بعدش به گوشي اشاره کردم.
شيده -: حالا کي مياد خواستگاري؟...
دلم هوري ريخت پايين. خودمو زدم به غش . هر سه تا خنديديم .
-: بازم نميدونم ... سه روزه که زنگ زده ... شايدم منصرف شده ...
شيدا -: عاطي برا کسي تعريف نکن ... حالا فکر مي کنن داري دروغ ميگي ؟! ...
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡
🧡
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_شصتونه
چشمامو رو هم فشار دادم و بلند شدم رفتم تو آشپز خونه . مادربزرگم در حال پختن ماکاروني
واسه شام بود. شيده هم اومد تو اشپزخونه و رو به مادر بزرگم گفت .
شيده -: عزيز عاطفه ني وريريخ عره .... (داريم عاطفه رو شوهر مي ديم )
خنديدم . شيده بهم چشمک زد . مادربزرگم خنديد و گفت .
عزيز -: کيمه انشالا ؟ ... (به کي؟ )
شيده -: او اوغلان که هميشه اوخويار ... اصفهان ني اوغلان ... (اون پسره که هميشه مي خونه ؟
... اصفهانيه )
عزيز -: باخ ؟ ... ( وا؟ )
زديم زير خنده .
شيده -: والله ... (بخدا )
عزيز خنديد .
عزيز -: اونو هاردان تاپ ميشيز ؟ ... )
( اونو از کجا گير اوردين ؟ )
شيده -: بيليميرن که بي عاطفه نه ايشلردن چيخير ... (نميدوني عاطفه چه کارا که نميکنه )
ما که خنديديم عزيز فهميد داريم شوخي مي کنيم ديگه چيزي نگفت .
وضو گرفتم و رفتم تو اتاق خونه ي کوچيک مادر بزرگم تا نماز بخونم . نماز مغربم که تموم شد
رفتم سجده و کلي دعا کردم . براي همه چي . براي زندگي خودم و محمد آخر از همه .
هييييي...خدايا يعني من دارم ازدواج مي کنم ؟ ... خدا يا خودت کمک کن پشيمون نشده باشه ...
سر از سجده برداشتم و بلند شدم براي نماز عشا . رکعت دوم بودم که شيدا بدو بدو پريد تو اتاق
.
شيدا -: عاطي بدو ... بدو ... محمد د اره زنگ ميزنه ... بدوووو ...
#هاوین_امیریان
🧡
🌿🧡
🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡
🧡🌿🧡🌿🧡
🌿🧡🌿🧡🌿🧡 ༄⸙|@khacmeraj
「خـــاكِمِــعـــراج」
🧡🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡🌿🧡 🌿🧡🌿🧡 🧡🌿🧡 🌿🧡 🧡 #رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان #عاشقانه_مذهبی #قسمت_شصتوشش
_۴ قسمت از
#رمان_برایمنبمان_برایمنبخوان
تقدیم نگاه پُر محبت شما ...((:🧡🌱
ـــــ ـ
شب بخیر ، چون هیچکس نباید
بدون شب بخیر بخوابه (:💜🍂
#والپیپر
➺@khacmeraj
دوای دردم_۲۰۲۴_۰۶_۰۳_۲۲_۵۴_۵۳_۰۴۰.mp3
5.83M
دَرمیرهخستهگیمتوبغلتفقط
بهجزهمینبغـلچیزینمیـخامازت...💔:(
«رزقِهفتــــــــــــگی»
#شبجمعه
#التماسدعا
「خـــاكِمِــعـــراج」
__
اگرحبّعلیبنابیطالبتورا
بهعملکشاند،بدانحبّتو
صادقوراستیناست!
_استادمطهری
🌱|@khacmeraj
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
انسان در راهِ معشوق به اندازه ی صبرش ؛ صبر میکند ...🌚❤️🩹
⎙ㅤ ⌲
ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
➺@khacmeraj
「خـــاكِمِــعـــراج」
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ 😭💔
ـــــ ـ
خیلی دل شکسته بود، گفت: شد یکماه !
پرسیدم ؛ چی ؟!
جواب داد : شهادت شهید #رئیسی !
آخ حاج آقا هارداسان ؟!
منم دلم شکست ؛
یا صاحب الزمان .. هارداسان ؟
🖤
➺@khacmeraj