لبخندتان
بشارت مۍدهد✨
از آیندهاۍ روشن .....😍
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#روزتون_متبرک_به_لبخندشهید🌹
@khademe_alzahra313
🌸 پنج شنبه ها مهمان امام حسن عسکری علیه السلام هستیم
🌴 السلام علیک یا مولای حسن ابن علی العسکری
اعمال مستحبی امروز رو هدیه میکنیم به حضرت و مادربزرگوارشون
@khademe_alzahra313
🌷❤شهید_همـت _ هادی❤🌷
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻🌹🌻 فصل سوم قسمت 0⃣7⃣ و آتش اندرآن هیزم افکندند و
زندگینامه شهید حاج محمد
ابراهیم همت
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
فصل سوم
قسمت 1⃣7⃣
ثانیا آن سایه،به هیکل ابراهیم نمی آمد. سایه،کلاه بخصوصی داشت و چیزی شبیه چپق هم توی دستش بود. ژیلا جرأت نکرد دوباره بپرسد:((کیه))؟؟😰
اما همینطور منتظر ایستاد. نفسش بند آمده بود. سرش گیج می رفت. سرش که گیج رفت. افتاد زمین و دیگر چیزی نفهمید.😥😥
از هوش رفت. ده بیست دقیقه بعد طول کشید تا دوباره به هوش آمد. آهسته از روی زمین برخاست و دوباره نگاه کرد.😢
سایه هنوز همانجا بود،یکی دو در،آن طرف تر.😱
ژیلا رفت آن طرف تر و قفل را امتحان کرد. در بسته بود و کلید داخل آن بود. کلید را از داخل در بیرون آورد. آمد وضو گرفت و روبه قبله مشغول خواندن نماز شد.😥
نماز را نمی توانست درست بخواند. چند بار نیت کرد،چندبار تمرکز کرد و هربار در نماز اشتباه کرد.😐😯
مشغول دعاخواندن شد. دعاخواند و نماز خواند و کم کم دلش آرام گرفت.😌 دلش که آرام گرفت،تازه یاد عقرب ها🦂🦂افتاد.😥😰😱 نگاه کرد.عقرب ها🦂🦂دوباره راه افتاده بودند.😱
این دفعه اما تعدادشان زیاد نبود. در هر گوشه ای یکی دوتایی به چشم می خورد.
سجاده اش را جمع کرد. رفت سراغ مهدی،مهدی خواب بود.👼 به ساعت نگاه کرد. نه شب بود. پنج دقیقه مانده به نه شب ،یاد ابراهیم افتاد. چقدر به او ،به دیدن او،به حرف زدن با او احتیاج داشت.😥😥
تنهایی و ترس و اضطراب کم کم داشت ژیلا را از پا در می آورد.😥
دوباره صدایی شنید. هراسان رو به در برگشت.این بار ابراهیم بود. ابراهیم پشت در بود و آهسته داشت در می زد. ژیلا سایه ی ابراهیم را می شناخت. در زدن ابراهیم را می شناخت و صدای نفس کشیدن او را–حتی از پشت در–تشخیص می داد.🙂
در را باز کرد. ابراهیم خسته،پریشان و لبخند بر لب اما ،به ژیلا سلام کرد.🙂
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
@khademe_alzahra313
🌷❤شهید_همـت _ هادی❤🌷
زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 فصل سوم قسمت 1⃣7⃣ ثانیا آن سایه،به هیکل ابراه
زندگینامه شهید حاج محمد
ابراهیم همت
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
این قسمت دشت های سوخته
فصل سوم
قسمت 2⃣7⃣
سلام!
ژیلا رنگ رو پریده ،لرزان و مضطرب مثل یک گنجشک کوچک باران خورده ،خودش را انداخت توی بغل همسرش ابراهیم.😢
ابراهیم بوی باران ،بوی خاک،بوی آرامش و بوی زندگی میداد..😩
پرسید:چی شده خانم جان؟😞چرا رنگ به روت نیست امشب؟😔چی شده باز؟از دست من ناراحتی؟😭
ژیلا بغض کرده گفت:((دزد،دزد آمده بود))😢😩
و تا ابراهیم او را دلداری داد و آرام کرد،ژیلا گریه اش گرفت😭میخواست گریه نکند.😭سعی کرد جلوبغض خود را بگیرد اما نتوانست😭😩
ابراهیم نگاهش کرد. لبخند زد و گفت:((ترس نداشته که عزیز من. نگهبان بوده حتما.))😌
ژیلا گفت:این چه حرفیه که میزنی؟نگهبان مگر چپق هم میکشد؟))😢😭
ابراهیم گفت:((خب شاید یک چیز دیگر توی دستش بوده ،تو فکر کردی که چپق میکشیده.))😊
ژیلا گفت:((نه.آن کس که من دیدم نگهبان نبود.))😩
اشتباه میکنی خانم. حتما نگهبان بوده . اینجا امنیت داره!😌
ژیلا ناراحت شد گفت:((مگر ساختمان حزب جمهوری نگهبان نداشت که آن جور منفجرشد؟))😢
ابراهیم دوباره لبخند زد وگفت:((نه اینجا ساختمان حزب جمهوری است.نه تو آقای بهشتی.))😊
ژیلا در حالیکه به طرف آشپزخانه میرفت،تا چیزی برای ابراهیم درست کند،گفت:😢😒حالا من هر چی میگم نر است .جناب عالی میگی بدوش!😐😐
بعد کتری را پر از آب کرد و گذاشت روی چراغ خوراک پزی علاءالدین و شعله اش را زیاد کرد.
ادامه دارد....
🌸🌺🌼🌸🌺🌼🌸🌺🌸
ادامه ی این داستان ان شاالله فردا در کانال شهید همت😊
با ما همراه باشید
@khademe_alzahra313
💐 رو سفید درگاه الهی ۶۱ ساله شد ...
🌺 دوم مرداد شصت و یکمین سالروز ولادت سردار شهید حاج احمد کاظمی را با ذکر صلوات بر محمد و ال محمد گرامی می داریم.
@khademe_alzahra313
#مراقبتهای_چله_ششم👇👇👇
✅ صبح ها👈 تلاوت سوره یاسین و آل یاسین
✅ خواندن فرازی از خطبه غدیر که در کانال گذاشته می شود .
✅ خواندن فرازی از زیارت جامعه کبیره که در کانال گذاشته می شود.
#مراقبت_عملی 👇👇
✅ بخشش از دوست داشتنی ها
✅ تجدید بیعت روزانه
،
,
در یک مسأله علمی پیچیده گیر کرده بودیم و راه حلی برای آن پیدا نمی کردیم. گفتیم رضایی نژاد می تواند کار را ادامه بدهد، موضوع را با او در میان گذاشتیم و مبلغ زیادی هم پیشنهاد کردیم.
بی توجه به مبلغ پیشنهادی ما گفت: «این مساله به دردی هم می خوره؟» ماهم گفتیم: «نه، به دردی نمی خوره، اما اینطوری ما اولین گروهی هستیم که توی جهان این مسأله رو حل میکنه.»
.
داریوش گفت: «من اگه تو زندگیم بتونم، یه چوب کبریت یا یه پیچ گوشتی درست کنم که به درد چهار نفر بخوره، خیلی بیشتر برام ارزش داره تا اینکه بخوام بگم دستگاهی رو درست کردم که هیچ کس مثل اون رو نداره یا مساله ای رو حل کردم که هیچ کس حل نکرده.»
به نقل از همکار شهید
#شهید_داریوش_رضایی_نژاد
داریوش رضایینژاد در ۲۹ بهمن ۱۳۵۵ در شهرستان آبدانان استان ایلام به دنیا آمد و در تیرماه ۱۳۷۳ دیپلم خود را در رشته ریاضی دریافت نمود. وی چندین بار در مسابقات علمی استان ایلام مقام اول را کسب کرد و در مهر ماه ۱۳۷۳ برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته مهندسی برق، گرایش قدرت، دردانشگاه صنعتی مالک اشتر اصفهان پذیرفته شد. رضایینژاد به محض فارغالتحصیلی به عنوان پژوهشگر در مراکز مهم تحقیقاتی و علمی کشور مشغول به کار شد. در همان نخستین سال شروع به کار، در آزمون کارشناسی ارشد سال۱۳۷۸ در رشته مهندسی برق، گرایش قدرت و مشغول به ادامه تحصیل در دوره کارشناسی ارشد شد.
رضایینژاد در چند سال اخیر ضمن تدریس و انجام فعالیتهای تحقیقاتی مسئول اجرای بسیاری از طرحهای تحقیقاتی در دانشگاههای صنعتی مالک اشتر، تهران، شهید بهشتی و خواجه نصیرالدین طوسی بود. او با قبولی در تمام مراحل آزمون دکترا سال ۱۳۹۰ در دانشگاه خواجه نصرالدین طوسی پذیرفته شد و در تاریخ یکم مرداد ۱۳۹۰ ترور شد. از وی یک دختر به نام آرمیتا به جا مانده است.