eitaa logo
🥀کُمیته ی خادمین شهدای خواهر استان البرز
529 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.4هزار ویدیو
25 فایل
ارتباط با خط مقدم:📝 @Md654321 #خادم‌الشهدا فقط یک مدال بر روی سینه نیست! یک هدف و راه است
مشاهده در ایتا
دانلود
آیا بار سنگین را از تو برنداشتیم؟ همان بارے که پشتت را مےشکست؟ :): ____ 🌱✨____ @khademinkhaharalborz18
😂❤️🍃 از آن اشخاصی بود که دائم باید در میان گودالهای قبر مانند، سراغش را می گرفتی... یکسره مشغول ذکرو عبادت بود📿🧎🏻‍♂🧎🏻‍♂ پیشانی بندی داشت با عنوان «یا زیارت یا شهادت» که حقش را خوردند. از آنجا مانده از اینحا رانده!😅 هر وقت هم برای پاکسازی میدان مین داوطلب می شد نامش در نمی آمد آخر جنگ بچه ها یک پارچه تهیه کرده و روی آن نوشته بودند: کمک کنید روی دست خدا باد کرده، دعا کنید تیر غیب بخورد😂😂😂 ╭─🌿✨🔥────• │ ╰➛@khademinkhaharalborz18
•᯽🍃᯽• . . •• •• گفتـم‌خـدایا: از‌بیـن‌اون‌همـه گـناهی‌کـه‌کـردم کدوم‌رو‌میبخـشی(:؟ گفـت: ان‌اللّٰه‌یغـفر‌الذنـوب‌جمیعـا🌱! همشـو تو‌فقط‌بیـا(؛ . . ᯽دل‌تورامیطلبد᯽ @khademinkhaharalborz18 •᯽🍃᯽•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷 ✍ 💠با این جنازه ای که رو دستمون مونده دیگه هیچکدوم حق انتخاب نداریم! این راهی رو که شروع کردیم باید تا تهش بریم! 💠دیگر از چهره اش، از چشمانش و حتی از شنیدن صدایش .. که با صورتم به پنجره پناه بردم و باران اشک از چشمانم روی شیشه میچکید. 💠در این ماشین هنوز عطر مردی می آمدکه به ما محبت کرد.. و خونش هنوز مقابل چشمانم مانده بود که از هر دو چشمم به جای اشک خون میبارید. 💠در این تنها سعد آشنایم بود و او هم دیگر قاتل جانم شده بود که دلم میخواست همینجا بمیرم. 💠پشت شیشه اشک، چشمم به جاده بود و مرا به کجا میکشد.. 💠که ماشین را متوقف کرد و دوباره نیش صدایش گوشم را گزید _پیاده شو! 💠از سکوتم سرش را چرخاند و دید دیگر از نازنین جنازه ای روی صندلی مانده.. که نگاهش را پرده ای از اشک گرفت و بی هیچ حرفی پیاده شد. 💠در را برایم باز کرد و من مثل کودکی که گم شده باشد، حتی لبهایم از ترس میلرزید.. و گریه نفسم را برده بود که برایم سوخت... 💠موهایم نامرتب از زیر شال سفیدی که دیشب سمیه به سرم پیچیده بود، بیرون زده.. و صورتم همه از درد و گریه در هم رفته بود که با هر دو دستش موهایم را زیر شال مرتب کرد.. و نه تنها دلش که از دیدن این حالم کلماتش هم میلرزید _اگه میدونستم اینجوری میشه،هیچوقت تو رو نمیکشوندم اینجا، اما دیگه راه برگشت نداریم! 💠سپس با نگاهش ادامه مسیر را نشانم داد و گفت _داریم نزدیک دمشق میشیم، باید از اینجا به بعد رو با تاکسی بریم. میترسم این ماشین گیرمون بندازه. دستم را گرفت تا... ادامه دارد.... 🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد @khademinkhaharalborz18 🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷
🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷 🌹🕊 بسم الله القاصمـ الجبارین🕊🌹 ✍ 💠دستم را گرفت تا از ماشین پیاده شوم و نگاهم هنوز دنبال مصطفی بود..که قدم روی زمین گذاشتم و دلم پیش عطرش جا ماند... 💠سعد میترسید کنم.. که دستم را رها نمیکرد، با دست دیگرش مقابل ماشینها را میگرفت و من تازه چشمم به تابلوی میان جاده افتاد که حسی در دلم شکست... 💠دستم در دست سعد مانده.. و دلم از قفس سینه پرید که روی تابلو، مسیر زینبیه دمشق نشان داده شده.. 💠و چلچراغ گریه را دوباره در چشمم شکست. 💠سعد از گریه هایم کلافه شده بود و نمیدانست اینبار خیال دیگری خانه خاطراتم را زیر و رو کرده که دلم تنها آغوش مادرم را تمنا میکرد. 💠همیشه از زینبیه دمشق میگفت... و که در حرم حضرت زینب(سلام الله علیها) کرده و اجابت شده بود.. تا نام مرا و نام برادرم را بگذارد؛ 🕊ابوالفضل پای ماند.. و من تمام این اعتقادات را میدیدم که حتی نامم را به مادرم پس دادم و نازنین شدم. 💠سالها بود خدا و دین و مذهب را به آزادی از یاد برده و حالا در مسیر مبارزه برای همین آزادی، در چاه بی انتهایی گرفتار شده بودم که دیگر امید رهایی نبود. 💠حتی روزی که به بهای وصال سعد ترکشان میکردم،.. 💠در آخرین لحظات خروج از خانه مادرم دستم را گرفت و به پایم التماس میکرد که _ "تو هدیه حضرت زینبی، نرو!" 💠و من را پیش از سعد از دست داده و خانواده را هم عشقم کردم که به پشت پا زدم و رفتم. 💠حالا در این غربت دیگر هیچ چیز برایم نمانده بود که همین آتشم میزد... و سعد بیخبر از خاطرم... ادامه دارد.... 🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد @khademinkhaharalborz18 🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷
•᯽🍃᯽• . . •• •• گفتـم‌خـدایا: از‌بیـن‌اون‌همـه گـناهی‌کـه‌کـردم کدوم‌رو‌میبخـشی(:؟ گفـت: ان‌اللّٰه‌یغـفر‌الذنـوب‌جمیعـا🌱! همشـو تو‌فقط‌بیـا(؛ . . ᯽دل‌تورامیطلبد᯽ @khademinkhaharalborz18 •᯽🍃᯽•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
میگن این دعاے حضرت زهرا سلام الله رو زیاد تکرار و از خدا طلب کنین ـ خدایا مرا خرج کارے کن که بخاطرشـــــــــــ مرا آفریدے ...🌿 ╭•••─────♡─────•••╮ @khademinkhaharalborz18 ╰•••─────♡─────•••╯
(وصیت بیست و چهارم) 📜وصیت شهید علی اکبر صادقی: مبادا در برخوردهایتان با زیردستان ،هوای نفس و قدرت جلوی چشمانتان را بگیرد که با این کار عذاب دنیا و آخرت را برای خود می خرید و خداوند را از خود ناراضی می نمایید. در ادامه این راه سعی و کوشش نمایید که سربازان با وفایی برای امام حسین (ع) و امام زمان (ع) باشید و هم بسازید و هم تربیت نمایید که تربیت حسینی مسئله مهمی و بدنبال آن خودسازی است همواره طرفدار و دنباله رو خط امام بعنوان نایب امام زمان (ع) باشید و این را بدانید من یقین داشتم که امام در تماس مستقیم با امام زمان(ع) است، رهنمودهایش را به گوش جان بخرید و پذیرا شوید و بدانید سخن امام زمان می باشد به مادیات و مسائل دنیوی پشت پا بزنید که دنیا جای راحتی نیست و در راه خدا از هیچ چیز نهراسید که عاقبت و نهایت آن شهادت است. ____ 📜🪴____ @khademinkhaharalborz18
شهید علی احمد احمدوند نام پدر: محمد تاریخ تولد: ۱۳۳۶ مـحل تـولـد : تویسرکان – روستای باباکمال سـن :۲۹ سـال وضـعیت تاهل: متاهل تاریخ شهادت: ۱۳/اردیبهشت/۱۳۶۵ محل شهادت: فکه‌ عملیات: سیدالشهدا(ع) مزار: شهریار – بی بی سکینه – قطعه ۱ ردیف ۱ شماره ۷ (خلاصه زندگی شهید) در اولین اعزام همراه چندتن از برادران بسیج محل در جبهه «کرخه نور» شرکت کرد و بعد در عملیاتهای «فتح المبین»، «بیت المقدس» و «والفجر مقدماتی»، «خیبر»، «بدر» و عملیات سیدالشهدا در«فکه» شرکت کرد و سرانجام در تاریخ ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۵، در فکه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. پیکر پاک وی در گلزار شهدای بی بی سکینه شهریار به خاک سپرده شد. _🖤📼_ @khademinkhaharalborz18
محل کار محمد با خونمون فاصله ی زیادی نداشت اونقدر نزدیک بود که اگه اراده می کرد می تونست روزی چند بار به خونه سر بزنه اما هیچوقت اینکار رو نکرد😓 گاهی بعد از سه الی چهار هفته، یکبار به خونه میومد طوری شده بود که بچه ها باهاش غریبی می کردند.🙂 بهش گفتم: یه کم بیشتر بیا خونه گفت: شما هیچ وقت از ذهن من بیرون نمی روید اما چه کنم که مسئولیت انقلاب سنگین تر هستش ...🍂😊 •┈┈••✾❀💖🌸❀✾••┈┈• @khademinkhaharalborz18