آیا بار سنگین را از تو برنداشتیم؟
همان بارے که پشتت را مےشکست؟ :):
#عکسنوشته
#آیهگرافی
____ 🌱✨____
@khademinkhaharalborz18
#طـنـزشـهـدایی😂❤️🍃
از آن اشخاصی بود که دائم باید در میان گودالهای قبر مانند، سراغش را می گرفتی...
یکسره مشغول ذکرو عبادت بود📿🧎🏻♂🧎🏻♂
پیشانی بندی داشت با عنوان «یا زیارت یا شهادت»
که حقش را خوردند.
از آنجا مانده از اینحا رانده!😅
هر وقت هم برای پاکسازی میدان مین داوطلب می شد نامش در نمی آمد آخر جنگ بچه ها یک پارچه تهیه کرده و روی آن نوشته بودند: کمک کنید روی دست خدا باد کرده، دعا کنید تیر غیب بخورد😂😂😂
#خوشحالیحلال
#طنزجبهه
╭─🌿✨🔥────•
│
╰➛@khademinkhaharalborz18
•᯽🍃᯽•
.
.
•• #دل_آرا ••
#تلنگرانه
گفتـمخـدایا:
ازبیـناونهمـه گـناهیکـهکـردم
کدومرومیبخـشی(:؟
گفـت:
اناللّٰهیغـفرالذنـوبجمیعـا🌱!
همشـو
توفقطبیـا(؛
.
.
᯽دلتورامیطلبد᯽
@khademinkhaharalborz18
•᯽🍃᯽•
🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷
✍ #دمشق_شهرعشق
#قسمت_نوزدهم
💠با این جنازه ای که رو دستمون مونده دیگه هیچکدوم حق انتخاب نداریم! این راهی رو که شروع کردیم باید تا تهش بریم!
💠دیگر از چهره اش، از چشمانش و حتی از شنیدن صدایش #میترسیدم..
که با صورتم به پنجره پناه بردم و باران اشک از چشمانم روی شیشه میچکید.
💠در این ماشین هنوز عطر مردی می آمدکه #بیدریغ به ما محبت کرد..
و خونش هنوز مقابل چشمانم مانده بود که از هر دو چشمم به جای اشک خون میبارید.
💠در این #کشورغریب تنها سعد آشنایم بود و او هم دیگر قاتل جانم شده بود که دلم میخواست همینجا بمیرم.
💠پشت شیشه اشک، چشمم به جاده بود و #نمیدانستم مرا به کجا میکشد..
💠که ماشین را متوقف کرد و دوباره نیش صدایش گوشم را گزید
_پیاده شو!
💠از سکوتم سرش را چرخاند و دید دیگر از نازنین جنازه ای روی صندلی مانده..
که نگاهش را پرده ای از اشک گرفت و بی هیچ حرفی پیاده شد.
💠در را برایم باز کرد و من مثل کودکی که گم شده باشد، حتی لبهایم از ترس میلرزید.. و گریه نفسم را برده بود که #دل_سنگش برایم سوخت...
💠موهایم نامرتب از زیر شال سفیدی که دیشب سمیه به سرم پیچیده بود، بیرون زده..
و صورتم همه از درد و گریه در هم رفته بود که با هر دو دستش موهایم را زیر شال مرتب کرد..
و نه تنها دلش که از دیدن این حالم کلماتش هم میلرزید
_اگه میدونستم اینجوری میشه،هیچوقت تو رو نمیکشوندم اینجا، اما دیگه راه برگشت نداریم!
💠سپس با نگاهش ادامه مسیر را نشانم داد و گفت
_داریم نزدیک دمشق میشیم، باید از اینجا به بعد رو با تاکسی بریم. میترسم این ماشین گیرمون بندازه.
دستم را گرفت تا...
ادامه دارد....
🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد
@khademinkhaharalborz18
🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷
🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷
🌹🕊 بسم الله القاصمـ الجبارین🕊🌹
✍ #دمشق_شهرعشق
#قسمت_بیستم
💠دستم را گرفت تا از ماشین پیاده شوم و نگاهم هنوز دنبال #خط_خون مصطفی بود..که قدم روی زمین گذاشتم و دلم پیش عطرش جا ماند...
💠سعد میترسید #فرار کنم..
که دستم را رها نمیکرد، با دست دیگرش مقابل ماشینها را میگرفت و من تازه چشمم به تابلوی میان جاده افتاد که حسی در دلم شکست...
💠دستم در دست سعد مانده..
و دلم از قفس سینه پرید که روی تابلو، مسیر زینبیه دمشق نشان داده شده..
💠و #همین_اسم چلچراغ گریه را دوباره در چشمم شکست.
💠سعد از گریه هایم کلافه شده بود و نمیدانست اینبار خیال دیگری خانه خاطراتم را زیر و رو کرده که دلم تنها آغوش مادرم را تمنا میکرد.
💠همیشه از زینبیه دمشق میگفت...
و #نذری که در حرم حضرت زینب(سلام الله علیها) کرده و اجابت شده بود..
تا نام مرا #زینب و نام برادرم را #ابوالفضل بگذارد؛
🕊ابوالفضل پای #نذرمادر ماند..
و من تمام این اعتقادات را #دشمن_آزادی میدیدم که حتی نامم را به مادرم پس دادم و نازنین شدم.
💠سالها بود خدا و دین و مذهب را به #بهانه آزادی از یاد برده و حالا در مسیر مبارزه برای همین آزادی، در چاه بی انتهایی گرفتار شده بودم که دیگر امید رهایی نبود.
💠حتی روزی که به بهای وصال سعد ترکشان میکردم،..
💠در آخرین لحظات خروج از خانه مادرم دستم را گرفت و به پایم التماس میکرد که
_ "تو هدیه حضرت زینبی، نرو!"
💠و من #هویتم را پیش از سعد از دست داده و خانواده را هم #فدای عشقم کردم که به #همه_چیزم پشت پا زدم و رفتم.
💠حالا در این غربت دیگر هیچ چیز برایم نمانده بود که همین #نام_زینب آتشم میزد...
و سعد بیخبر از خاطرم...
ادامه دارد....
🌹نام نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد
@khademinkhaharalborz18
🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷🌺🇮🇷
•᯽🍃᯽•
.
.
•• #دل_آرا ••
#تلنگرانه
گفتـمخـدایا:
ازبیـناونهمـه گـناهیکـهکـردم
کدومرومیبخـشی(:؟
گفـت:
اناللّٰهیغـفرالذنـوبجمیعـا🌱!
همشـو
توفقطبیـا(؛
.
.
᯽دلتورامیطلبد᯽
@khademinkhaharalborz18
•᯽🍃᯽•
میگن این دعاے
حضرت زهرا سلام الله
رو زیاد تکرار و از خدا طلب کنین
ـ
خدایا مرا خرج کارے کن
که بخاطرشـــــــــــ مرا آفریدے ...🌿
#عکسنوشته
╭•••─────♡─────•••╮
@khademinkhaharalborz18
╰•••─────♡─────•••╯
(وصیت بیست و چهارم)
📜وصیت شهید علی اکبر صادقی:
مبادا در برخوردهایتان با زیردستان ،هوای نفس و قدرت جلوی چشمانتان را بگیرد که با این کار عذاب دنیا و آخرت را برای خود می خرید و خداوند را از خود ناراضی می نمایید. در ادامه این راه سعی و کوشش نمایید که سربازان با وفایی برای امام حسین (ع) و امام زمان (ع) باشید و هم بسازید و هم تربیت نمایید که تربیت حسینی مسئله مهمی و بدنبال آن خودسازی است همواره طرفدار و دنباله رو خط امام بعنوان نایب امام زمان (ع) باشید و این را بدانید من یقین داشتم که امام در تماس مستقیم با امام زمان(ع) است، رهنمودهایش را به گوش جان بخرید و پذیرا شوید و بدانید سخن امام زمان می باشد به مادیات و مسائل دنیوی پشت پا بزنید که دنیا جای راحتی نیست و در راه خدا از هیچ چیز نهراسید که عاقبت و نهایت آن شهادت است.
#وصیت_شهید
#وصیت_نامه
____ 📜🪴____
@khademinkhaharalborz18
#شهیدمحمدشهر
شهید علی احمد احمدوند
نام پدر: محمد
تاریخ تولد: ۱۳۳۶
مـحل تـولـد : تویسرکان – روستای باباکمال
سـن :۲۹ سـال
وضـعیت تاهل: متاهل
تاریخ شهادت: ۱۳/اردیبهشت/۱۳۶۵
محل شهادت: فکه
عملیات: سیدالشهدا(ع)
مزار: شهریار – بی بی سکینه – قطعه ۱ ردیف ۱ شماره ۷
(خلاصه زندگی شهید)
در اولین اعزام همراه چندتن از برادران بسیج محل در جبهه «کرخه نور» شرکت کرد و بعد در عملیاتهای «فتح المبین»، «بیت المقدس» و «والفجر مقدماتی»، «خیبر»، «بدر» و عملیات سیدالشهدا در«فکه» شرکت کرد و سرانجام در تاریخ ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۵، در فکه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. پیکر پاک وی در گلزار شهدای بی بی سکینه شهریار به خاک سپرده شد.
_🖤📼_
@khademinkhaharalborz18
#خاطرات_شهدا
محل کار محمد با خونمون فاصله ی زیادی نداشت اونقدر نزدیک بود که اگه اراده می کرد می تونست روزی چند بار به خونه سر بزنه اما هیچوقت اینکار رو نکرد😓
گاهی بعد از سه الی چهار هفته، یکبار به خونه میومد طوری شده بود که بچه ها باهاش غریبی می کردند.🙂
بهش گفتم: یه کم بیشتر بیا خونه
گفت: شما هیچ وقت از ذهن من بیرون نمی روید اما چه کنم که مسئولیت انقلاب سنگین تر هستش ...🍂😊
#شهید_محمد_بروجردی
#شبتون_شهدایی
•┈┈••✾❀💖🌸❀✾••┈┈•
@khademinkhaharalborz18