هدایت شده از - ستویا | C.T.O.I.A -
^ از اونجایی که جوربه روز شلوغی در پیش داره ، ترجیح میده دندون هاشو به صرف مسواک دعوت کنه تا اونها سر لج و لجبازی باهاش باز نکنن. وگرنه روز های خلوت تر هیچوقت انقدر باهاشون خوب تا نمیکنه ، البته شاید اگه پای یه مسواک برقی در میون بود اوضاع برای خودش و اون دندون ها بهتر میشد ..
به سمت آشپزخونه میره تا همراه معشوقه اش از صبحونه لذت ببره . باغت عزیز ، تمام مدت اونجا با لبخند انتظارش رو میکشید، و جوربه هم از دیدنش بی نهایت خوشحال بود . اما صد حیف که این داستان عاشقانه قراره تبدیل به یه داستان با ژانر وحشت بشه.
_ باغت عزیزم . خودت میدونی که مجبورم ..
^باغت با بغض به چشم های جوربه خیره میشه. دلش نمیخواست اون رو ترک کنه ، حداقل نه اینجوری . بغض ، گلوی جوربه رو هم فشار میده^
_ اینجوری بهم نگاه نکن باغت .. نزار آخرین تصویرم ازت این باشه. من... باید اینکار رو بکنم. باید بین جون تو و جون خودم یکیو انتخاب کنم. پس لطفاً ... لبخند بزن.
^ لبخند روی شیار های نونی باغت میاد. حالا میدونه که آخرین وظیفهاش نجات جون جوربه اس. جوربه بعد از یه وداع جانسوز با معشوقه ی عزیزش_ باغت_ به قصد آخرین بوسه جلو میره ، اما ناگهان خون باغت ، اون خون شیرین مربایی ، به سمتش پاشیده میشه ^
هدایت شده از - ستویا | C.T.O.I.A -
_ باغت تا آخرین لحظه به من فکر میکرد..^فین فین^.. اون یه نون فداکار بود ^فین فین^ اون بخاطر من .... باغت....^آه کشیدن^ راضی کردن خودم به خوردنش سخت ترین تصمیم زندگیم بود.
+ ک...که اینطور.... هه هه.... باگتِ... بیچاره ..
هدایت شده از - ستویا | C.T.O.I.A -
بعد از اون صبحونه ی دراماتیک ، جوربه طبق برنامه ی روزش گوشیش رو برداشت تا پیام ها رو چک کنه . لرزش و صدای گوشی نشون میداد افراد زیادی منتظرشن. درست همون لحظه ای که فاصله ای تا مبل نداشت ، یه چیز سبز زیرش ظاهر شد. به عنوان یه گربه ، ری اکشن جوربه به اندازه ی کافی سریع بود. اما متاسفانه معمولا فراموش میکرد پورتال ها هر جایی میتونن باز بشن. پورتال ها ، راهی برای ارتباط جورب با دوستانش بود . راهی برای اینکه بتونه باهاشون صحبت و بهشون کمک کنه.
در تلاش دوم ، پورتال شکل در به خودش گرفت و آپادا اولین کسی بود که این پورتال رو درخواست داده بود
هدایت شده از - ستویا | C.T.O.I.A -
بعد از اون صبحونه ی دراماتیک ، جوربه طبق برنامه ی روزش گوشیش رو برداشت تا پیام ها رو چک کنه . لرزش و صدای گوشی نشون میداد افراد زیادی منتظرشن. درست همون لحظه ای که فاصله ای تا مبل نداشت ، یه چیز سبز زیرش ظاهر شد. به عنوان یه گربه ، ری اکشن جوربه به اندازه ی کافی سریع بود. اما متاسفانه معمولا فراموش میکرد پورتال ها هر جایی میتونن باز بشن. پورتال ها ، راهی برای ارتباط جورب با دوستانش بود . راهی برای اینکه بتونه باهاشون صحبت و بهشون کمک کنه.
در تلاش دوم ، پورتال شکل در به خودش گرفت و آپادا اولین کسی بود که این پورتال رو درخواست داده بود
هدایت شده از - ستویا | C.T.O.I.A -
آپادا : مبارزه چطور پیش رفت ؟
جوربه: به نظرم اینجا کارت خوب بود . به نظر من ..
^ جوربه بدون عجله یا کم کاری تمام چیز هایی که آپادا نیاز داشت بشنوه رو توضیح داد. درست زمانی که تونست به اندازه ی کافی مشکلش رو حل کنه ، در دیگه ای رو به روش ظاهر شد.جوربه لبخندی زد و بدون اتلاف وقت واردش شد. در ها درست بعد از تموم شدن هرچیزی که اتاق قبلی نیاز داشت ، ظاهر میشدن. مثل هر روز ، انقدر تعداد در ها زیاد بود که انگار قرار نیست این ظاهر شدن ها تمومی داشته باشه ، اما صبر و هیجان جوربه همچنان ادامه داشت ^
هدایت شده از - ستویا | C.T.O.I.A -
درست بعد از یه روز طولانی ، همه ی در ها بسته شد و وقت برگشتن به خونه بود . جوربه خسته بود ، اما ناراضی نه. به نظرش روز خوبی رو گذرونده بود. اما با این حال برای رفتن به تخت خیلی مشتاق بود. دوباره لباس های گربه ایش رو به تن کرد تا توی تخت نرم و گرمش بره، اما ...