KHALSEH.
زنان ذاتا شادند، آنها را دو چیز غمگین میکند؛ مردی که دوستش دارند و وطن…
ماندهام میان طالبان جنگ و خواستاران صلح..و تنها طلبم وطن است..ابادی..ازادی!
هیچ ادراکی ندارم که چه بر من گذشته..چه بر هموطن گذشته و چه بر ما گذشت..هر چه بود همان بود که این سایه غم را بر سر ما گشود..این پارچه که تار و پودش با درماندگی بافته شده..و بعد از این که خودکار، رقص این کلمات را به صحنه کشید فقط به این فکر میکنم..که سایه را که بافت؟!..
وطن..در محاصره سایه باف های رذل..حیوان صفتان بی وطن..وطن..در میانهی درد و رنج..
KHALSEH.
-
عزیزِ جان من..بیا تا با هم سر کنیم شب را و چشم بگشاییم به صبح فردا!که از دیروز برای ما چیزی نمانده و از امروز ما را چیزی حاصل نشده..بیا تا دستان تو را بگیرم و با خیال داشتنت خواب روم که این ظلمت به سر آید..و فردا صبح..در آن هنگام طلوع..خورشید را در چشمان تو ببینم..عزیزِ جان..بیا که بی تو نه این روزگار را رحم مانده و نه این مردم را مروت!بیا که در این میانه وحشت،قد علم کردهام و همه را پس زدهام تا تو همراهیِ من کنی..!بیا که خمیده و رمیدهام..بیا عزیزِ جان من..بیا..
–آوار.