داد می زدم:بابا..پاشو بابا توروخدا پاشو!دستمو روی چشمام گذاشتمو تا پایین صورتم سُرش دادم تا دیدم یکم واضح شه..اون یکی دستم روی سینه بابا بود و با شدت می لرزید.اما بابا جواب نمی داد..
تمام حسرت و غمم رو توی چشمام جمع کردم و دوباره داد زدم..پاشو بابا..توروخدا پاشو!گفتم شاید دلش بسوزه..کنارش نشستم و داد زدم..پاشو بابا..توروخدا پاشو..کجا میخوای بری آخه؟پاشو!
صدام گرفته بود..دیگه نمی تونستم داد بزنم.کنار رفتمو به دیوار تکیه دادم.توی مغزم دائماً داد می زدم:پاشو بابا..توروخدا پاشو..کم کم خونه شلوغ شد..و صدای من توی جمعیت گم شد.صدایی که می گفت:پاشو بابا..توروخدا پاشو..
بابا هیچوقت پا نشد.هر چقدر هم داد زدم گوشش بدهکار نبود..بابا پا نشد و تبدیل شد به بزرگترین نداشته زندگی من..و حالا من اینجا به دیوار تکیه دادم..در حالی که اشکام داد میزنن:پاشو بابا..توروخدا پاشو..