🏴 گزارش تصویری؛ حضور و تجمع مردم سراسر کشور در آستانه اربعین حضرت آیتالله العظمی امام سیّدعلی حسینی خامنهای قدساللهنفسهالزکیه، در بیعت با رهبر انقلاب اسلامی و دفاع از ایران عزیز. ۱۴۰۵/۱/۱۶
🖤 #بعثت_خون
🖥 Farsi.khamenei.ir
هدایت شده از ریحانه
🇮🇷 استاد دلها
🌷 یادوارهی «رقیه پیروزه» و «خانوادهی مهدی»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به منزل مسکونیشان در پردیسان قم، به شهادت رسیدند.
🔹 همین که گفتم «بفرمایید؟»، صدای پشت تلفن گفت: «خانم نقیآوا؟ رقیه پیروزه هستم.» طول کشید تا بفهمم استاد درس صرف و نحومان پشت تلفن است. شناختن صدایشان سخت نبود، اینکه یکی از اساتید به تلفن شخصیام زنگ زده باشند، عجیب بود. احوالپرسی کردیم و استاد فوری رفتند سر اصل مطلب: «چند وقت است سر کلاس نمیبینمتان، گفتم زنگ بزنم و مطمئن شوم اتفاقی نیفتاده باشد...»
🔸اولین بار بود که استادی به خاطر کلاس نیامدن، سراغم را گرفته بود. لحن نرم استاد و احوالپرسی دوستانهشان، مرا واداشت که سفرهی دلم را برایشان باز کنم. گفتم و استاد صبورانه شنیدند. میان صحبتها مدام حرفهایم را تأیید میکردند و میگفتند «حق با شماست.» این جمله را که میگفتند، آرام میشدم و میتوانستم بیخجالت حرف دلم را بزنم؛ آخرین بار که سرکلاسشان بودم، یک سوءتفاهم کوچک مرا رنجانده بود. آن روزها تحملم کم شده بود و حرفهای کوچک هم ناراحتم میکرد.
🔹 حرفمان با استاد بیشتر از حرفِ درس و کلاس شد. پشت تلفن بهشان گفتم که چه سختیها کشیدهام؛ اینکه سختیِ مسلمان شدن را به جان خریده و به ایران آمدهام، اینکه هفت سالی است خانوادهام را ندیدهام و تنها هستم. به خودم که آمدم، دیدم یک ساعت است که مشغول صحبت با استاد پیروزه هستم. بعد از آن تلفن، من شدم پایهی ثابت کلاسهای استاد و دوستی و رابطهمان عمیق شد.
🔸 قبل از آنکه خانم پیروزه، استاد طلاب بینالملل جامعة الزهرا(س) شوند، دعا دعا کرده بودیم استاد درس صرف و نحومان، لطیف باشد و مهربان. برای فهمیدن این درس سخت، نیاز به لطافت و همراهی داشتیم. انگار خدا حرف دلمان را شنید که استاد پیروزه را نصیبمان کرد. استاد گوشِ شنوا داشتند. دل به حرفهایمان میدادند و میدانستند همهمان درد غربت داریم. همیشه میگفتند: «منم مثل خواهرتون، کاری، حرفی داشتید، بهم بگید.»
🔹 خبر شهادت استاد را که شنیدم، حال عجیبی داشتم. غمگین بودم، برای همهی طلبههایی که دیگر استادی نداشتند تا محرم دلشان شوند و برایشان خواهری کنند. و خوشحال بودم چون میدانستم استاد آرزوی شهادت داشتند. این را بارها سرکلاس گفته بودند. هربار که اول کلاس حدیث میخواندیم و توسل میکردیم، آرزوی شهادت را از چشمهایشان میخواندم.
🔸 یقین دارم، استاد حالا جایشان خوب است. مهمان بانویی هستند که سالها خادمهاش بودهاند و به تأسی از ایشان، هوای مجاورینِ غریبِ حرمشان را داشتند.
👈🏻 راوی: کوثر نقیآوا (طلبه بینالملل جامعةالزهرا، اهل کشور آذربایجان)
✍🏻 نویسنده: نجمه حسنیه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh