eitaa logo
طرفداران خامنه ای جوان♥️
89.3هزار دنبال‌کننده
196 عکس
65 ویدیو
6 فایل
این کانال ارتباطی با ایشان ندارد و توسط طرفداران مدیریت میشود. اگر محتوای مربوط به رهبری سوم داشتید به ادمین بفرستید. تبلیغ و تبادل نداریم و فقط ارائه محتواست. ادمین 👇 @khameneimojtaba 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰انتشار برای اولین بار : قسمت ۱۷ آیت الله سید مجتبی خامنه ای فرمودند: بالاترین نعمت، وجود معصومین و خلقت نور آنها است که در زیارت جامعه کبیره هم داریم که خداوند به ما منت نهاد که لباس آدمی به تن آنها کرده است. 🔆 ما باید با چهارده معصوم صلوات الله علیهم کار کنیم، نه فقط چند معصوم! مثلاً یک کار را هر روز به خاطر امام کاظم علیه السلام انجام دهیم. مثلاً در احادیث امام کاظم، دستوراتی آمده است، هر روز یکی از آنها را انجام دهیم. چند کار باشد که اگر حال نداشتیم اولی را انجام دهیم، دیگری را انجام دهیم. در مورد همه معصومین همین طور. 🗓 ۲۹ آذر ۱۳۹۶ ✍️ درس خارج فقه 📲کانال طرفداران خامنه ای جوان 👇 🇮🇷@khameneimojtabaa .
گمنام فعال ... 📲کانال طرفداران خامنه ای جوان 👇 🇮🇷@khameneimojtabaa .
🔰انتشار برای اولین بار : قسمت ۱۸ موضوع: برانگیختن و بروز احساسات و عواطف در هنگام تلاوت قرآن 🔆 برخی مسائل بر روح ما اثر می‌گذارد: بیانات درس تفسیر آیت الله سید مجتبی خامنه ای 🗓 ۱) ۱۰ آبان۱۳۹۶ 🗒 ۲) ۲۸ آذر ۱۳۹۶ 📲کانال طرفداران خامنه ای جوان 👇 🇮🇷@khameneimojtabaa .
🔺تصویری منتسب به رهبر انقلاب در حرم سیدالشهداء علیه‌السلام 📲کانال طرفداران خامنه ای جوان 👇 🇮🇷@khameneimojtabaa .
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘انتشار برای اولین بار ؛ قسمت ۱۹ شما صدای کسی را میشنوید که مردم ایران عاشق او هستند.❤️ 📲کانال طرفداران خامنه ای جوان 👇 🇮🇷@khameneimojtabaa .
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘انتشار برای اولین بار ؛ قسمت ۲۰ شما صدای کسی را میشنوید که مردم ایران عاشق او هستند.🤍 📲کانال طرفداران خامنه ای جوان 👇 🇮🇷@khameneimojtabaa .
⭕️ تصویری از آیت الله سیدمجتبی خامنه ای همراه فرزندان ایشان اللهم احفظ لنا سیدنا و نور عیننا و قلبنا الذی بین جنبینا قائدنا الخامنه ای🤲 ‌ 📲کانال طرفداران خامنه ای جوان 👇 🇮🇷@khameneimojtabaa .
عکس های جدید از رهبری سوم 😍 📲کانال طرفداران خامنه ای جوان 👇 🇮🇷@khameneimojtabaa .
ارسالی مخاطبین؛ بیعت قشقایی های عزیز😊 📲کانال طرفداران خامنه ای جوان 👇 🇮🇷@khameneimojtabaa .
✨ ♦️ پدر خانم آقا سید مجتبی دکتر حدادعادل: ❇️ ازدواج پسر آقا (۱) 🔹 در سال ۱۳۷۷ یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که می‌خواهیم برای خواستگاری بیاییم منزل شما. خانم ما گفته بود: «بچه ما فعلاً سال چهارم دبیرستان است و می‌خواهد کنکور بدهد.» ❓ آن خانم گفته بود: «حالا نمی‌شود ما بیاییم دختر را ببینیم؟» ♻️ خانم ما گفته بود: «نمی‌شود. اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. من نمی‌دانم چه کسی می‌خواهد بیاید!» ✳️ آن خانم گفته بود: «من خانم مقام رهبری هستم.» 🔹 خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود: «ما تا حالا هر کسی آمده بود، رد کردیم. صبر کنید با آقای دکتر صحبت می‌کنم، بعد شما را خبر می‌کنم.» 🔹 بعداً تماس گرفتند که ما حرفی نداریم. با خودمان می‌گفتیم شاید آنها آمدند ولی نپسندیدند. پس برای اینکه دختر هوایی نشود، بهتر است هماهنگی کنیم بیایند در دبیرستان بچه را ببینند تا بچه هم متوجه نشود چه کسی آمده او را ببیند. پس قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان. از قضا، خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود. ساعتی را خانم ما هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشستند. خانم ما گفته بود: «من دخترم را صدا می‌زنم و به دفتر می‌آورم بعد شما او را ببینید.» او را دیدند. دختر هم رفت سر کلاس. خانم آقا هم رفتند. 🔺 چند روز گذشت که من برای کاری خدمت آقا رفتم. ایشان گفتند: «خانم استخاره کردند. خوب نیامده.» 🔹 من بعداً گفتم: «خدا را شکر که دختر ما نفهمید؛ مبادا به روحیه‌اش لطمه بخورد!» 🔹 يک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند که دوباره می‌خواهیم بیاییم. ❓ خانم ما گفته بود: «خانم، چی شده دوباره می‌خواهید بیایید؟ آخر آقا گفته بود که خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و خوب نیامده.» ♻️ خانم آقا گفته بود: «چون دخترتان دختر خوبی است و نمی‌توانستیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم و خوب آمد. اگر اجازه بدهید، بیاییم.» 🔹 آن موقع، دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود. آمدند و وقتی مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما، با یک قواره پارچه به عنوان هدیه تا عروس را ببینند و گفت‌و‌گو کنند. آمدند و نشستند صحبت کردند و وقتی آقا مجتبی رفتند، از دخترم پرسیدم: «نظرتان چیست؟» ایشان موافق بودند. به او گفتم: «خوب فکرهایت را بکن!» 🤝 بعد از چند روز رفتم پیش آقا. آقا فرمودند: «داریم خویش و قوم می‌شویم!» ⁉️ گفتم: «چه طور؟!» ✳️ گفتند: «اینها آمدند و پسندیدند و در گفت‌وگو به نتیجه رسیده‌اند.» و پرسیدند: «نظر شما چیست؟» 🔹 گفتم: «آقا، اختیار ما دست شماست!» ✳️ آقا گفتند: «نه، بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور. وضع زندگی شما وضع مناسبی است، ولی [وضع زندگی] ما این‌جور نیست و اگر بخواهم تمام زندگی‌ام را بار کنم، غیر از کتاب‌هایم يک وانت بار می‌شود. اینجا هم دو تا اتاق اندرون داریم و يک اتاق بیرونی که آقایان و مسئولین می‌آیند و با من دیدار می‌کنند. من پول ندارم که خانه بخرم. يک خانه اجاره کرده‌ایم که یک طبقه را مصطفی و يک طبقه را مجتبی زندگی می‌کند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند می‌خواهد عروس رهبر شود! يک چیزهایی در ذهنش نباشد. ما يک زندگی این جوری داریم. شما این جوری زندگی نکرده‌اید، نسبتاً زندگی خوبی دارید؛ خونه دارید، زندگی دارید. حالا بخواهد وارد يک زندگی این جوری شود، مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می‌خواهد روحانی شود و برود قم درس بخواند و زندگی بکند و... همه را بگو تا بداند.» ✅ من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد. برگشتیم و وارد مراحل بعدی شديم. 🔹 آقا يک خانه‌ای قبل از ریاست‌جمهوری‌شان داشتند توی جنوب تهران. ایشان آن را اجاره داده‌اند و خرج زندگی‌شان را از آن در می‌آورند. ایشان حقوق بابت رهبری نمی‌گيرند و از وجوهات هم استفاده نمی‌کنند. خلاصه، برای مراسم عقد، مهریه و اینها گفتیم کجا برگزار کنیم؟ آقا فرمودند: «اولاً، سر مهریه و هر چه به اختیار دختر شما باشد، همان را مهریه دختر بگذارید، ولی من چون برای مردم خطبه عقد می‌خوانم و این سنت من بوده که بیش از ۱۴ سکه عقد نمی‌خوانم -تا حالا هم نخواندم- با این حال، اگر بخواهید، می‌توانید بیشتر از ۱۴ سکه هم بگذارید ولی من عقد را نمی‌توانم بخوانم، چون تا حالا برای مردم نخواندم پس برای عروسم هم نمی‌خوانم. بروید يک آقای ديگر بیاورید تا عقد را بخواند. اشکالی هم ندارد. از نظر من اشکالی ندارد. 🔹 ما گفتیم: «نه آقا، این که نمی‌شود. ولی باشد. حالا من صحبت می‌كنم با مادرش فکر نمی‌کنم مخالفتی داشته باشد. ✳️ گفتند: «می‌توانید مراسم عقد را در تالار بگیرید، ولی من نمی‌توانم شرکت کنم. 👈 ادامه در پست بعدی... . .
❇️ ازدواج پسر آقا (۲) 👈 ادامه پست قبلی... 🔹 گفتم: «آقا، هر جور شما صلاح می‌دانید. ✳️ فرمودند: «می‌خواهید این دو تا و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید چند نفر زن و مرد جا می‌شوند. نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت می‌کنیم.» 🔹 ما نگاه کردیم کلاً اینجا ۱۵۰ الی ۲۰۰ نفر بیشتر جا نمی‌گیرد. ما حتی قوم و خويش‌های درجه اولمان را نمی‌توانستیم دعوت کنیم. پذیرفتیم. خلاصه، تعدادی از اقوام نزديک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور. ایشان از غیر فامیلشان هم، آقای خاتمی رئیس جمهور و آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق نوری و رؤسای سه قوه و دکتر حبيبی را دعوت فرمودند. يک رقم غذا نیز درست کردیم. 🟢 قبل از این قضیه صحبت بازار مطرح شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر می‌خواهم، نه ساعت می‌خواهم و نه چیز دیگری.» 🔹 من هم گفتم حداقل يک حلقه که می‌گیرد. آقا گفتند: «چه کار کنم، مجتبی؟!» 🟢 آقا مجتبی گفت: «نمی‌خواهم.» بعد، آقا يک انگشتر عقیق داشت. گفتند: «این انگشتر را يكی برای من هدیه آورده. اگر دخترتان قبول می‌کند، من این را هدیه می‌دهم به ایشان. ایشان به عنوان حلقه هدیه بدهد به مجتبی.» 🔹 پذیرفتیم. خلاصه، آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبی هم گشاد بود. دادیم یک انگشترسازی و ۱۰۰ تومان هم دادیم تا انگشتر را کوچکش کند. خلاصه، خرج حلقه دامادمان شد ۶۰۰ تومان. این شد حلقه داماد. 🔹 به آقا گفتم: «توی همه این مسائل احتیاط کردیم. دیگر لباس عروس را بسپار به دست ما.» ✳️ آقا فرمودند: «دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم.» 🔹 ما داشتیم در همان ايام عروسی می‌گرفتیم برای پسرمان و يک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند. خلاصه، قبل از آن‌که عروسمان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد. ✳️ آقا گفتند: «من يک فرش ماشينی می‌دهم و شما هم يک فرش.» 🔹 مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا. مراسم در خانه ما طول کشید، تا آمدند عروس را ببرند، خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بیایند. مراسم تا حدود ساعت يک طول کشیده بود تا این که ما عروس را آوردیم خانه. دیدیم آقا همین‌طور بیدار نشسته‌اند منتظرند که عروس را بیاورند. گفتند: «من اخلاقاً وظيفه خود می‌دانم برای اولین بار که عروسمان قدم می گذارد توی خانه ما و توی فامیل ما، من هم بدرقه‌اش کنم. هم به اصطلاح خوش آمد بگویم تا ایشان نگوید برای من ارزشی قائل نبودند.» 👌 ما تعجب کرده بودیم و فکر نمی‌کردیم آقا تا آن موقع شب بیدار باشند به خاطر اینکه عروسش را می‌خواهند بیاورند. 🔹 خانواده آقا چون آن شب سرشان شلوغ بود، غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند: «آقای دکتر، امشب شام هم نداشتیم. من یکی از این پاسدارها را صدا کردم و گفتم که شما خوردنی چيزی ندارید؟ یکی از پاسدارها گفت غیر از کمی نان چیز دیگر نداریم. گفتم که بیاور. حالا یک چیزی می‌خوریم!» ✅ بعد هم که دخترمان وارد شد، آقا نشستند و چند دقیقه‌ای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند، خوش‌آمد گفتند. بعد برگشتیم. 💬 راوی: دکتر غلامعلی حداد عادل، پدر عروس رهبر شهید انقلاب 📲کانال طرفداران خامنه ای جوان 👇 🇮🇷@khameneimojtabaa .