ششم مهرماه بود ؛ دلهره ی شب ، دلهره ی رفتنت ، برای من که تورا از مدت ها پیش میشناختم و شیفته ی تو بودم ، سخت ترین بغضی بود که تا آن لحظه گلویم را فشرده بود . تو برایِ من تنها سید نبودی ، تو ، مراد بودی و من مرید . مثل پدرم بودی برایم .
حالا یک سال میگذرد .
تو همیشه برایِ من ، آغوش بودی ، آغوشی که با رفتن ، از بین نرفت بلکه به آسمان پر کشید و وسیع تر شد . حالا هرگاه که دلتنگت میشوم ، زمین و آسمان مرا در آغوش میگیرند .
|برایِ عزیزِروح ، برای سید حسن ؛ ششم مهرماهِ هزاروپهارصد و چهار|
خانهیِدوست
یادمه اونروز باهم قرار گذاشتیم نقاشی بکشیم
اونروزا قفلیم بود این آهنگ هنوزم هست
وقتی داشتم غم خانوم رو می کشیدم پلی بود
چند روز بعدش برات فرستادمش گفتم یادت افتادم
اونروا روزای اوایل آشناییمون بود روزای اولی که از صفحات کتابی توش پر از "هلیا" بود برام عکس فرستادی گفتی :
"برای هلیا که لبخندش گواراترین چای هلِ"
جملهتو خوب یادمه خیلی خوب!
خاطراتمون قشنگهها
|یادگار از ۸ فروردین سال ۴۰۴ روزی که شروعمون بود|