ششم مهرماه بود ؛ دلهره ی شب ، دلهره ی رفتنت ، برای من که تورا از مدت ها پیش میشناختم و شیفته ی تو بودم ، سخت ترین بغضی بود که تا آن لحظه گلویم را فشرده بود . تو برایِ من تنها سید نبودی ، تو ، مراد بودی و من مرید . مثل پدرم بودی برایم .
حالا یک سال میگذرد .
تو همیشه برایِ من ، آغوش بودی ، آغوشی که با رفتن ، از بین نرفت بلکه به آسمان پر کشید و وسیع تر شد . حالا هرگاه که دلتنگت میشوم ، زمین و آسمان مرا در آغوش میگیرند .
|برایِ عزیزِروح ، برای سید حسن ؛ ششم مهرماهِ هزاروپهارصد و چهار|
خانهیِدوست
یادمه اونروز باهم قرار گذاشتیم نقاشی بکشیم
اونروزا قفلیم بود این آهنگ هنوزم هست
وقتی داشتم غم خانوم رو می کشیدم پلی بود
چند روز بعدش برات فرستادمش گفتم یادت افتادم
اونروا روزای اوایل آشناییمون بود روزای اولی که از صفحات کتابی توش پر از "هلیا" بود برام عکس فرستادی گفتی :
"برای هلیا که لبخندش گواراترین چای هلِ"
جملهتو خوب یادمه خیلی خوب!
خاطراتمون قشنگهها
|یادگار از ۸ فروردین سال ۴۰۴ روزی که شروعمون بود|
خانهیِدوست
باد پنجره را تکان میدهد ؛ دربین صدایِ غمآلودِ باد ، صدایِ خنده های تو میاید ، پنجره ها رد بوسه هایت را بر تنشان به رخ میکشند ، هر برگ در هر سقوط تورا صدا میزند . سبز رنگ میبازد ، زرد میشود ؛ مثل گونه های تو وقتی که بیمارمیشوی . از بوق های ممتدِ ماشینها خبری نیست ، همه سکوت کرده اند ، مثلِ تو وقتی که حینِ گوش سپردن به باران عشق ، کتاب میخوانی . تو افسانه ی پنجره هایی . تو ، من هستی ؛ دختِ حقیقت هایِ دور و افسانه هایِ نزدیک .
| برای گونه های زرد و گونه های سرخ ، یازدهم مهرماهِ هزاروچهارصد و چهار |
Amir Hoshang Ebtehaj 1_14547794757.mp3
زمان:
حجم:
891.3K
آفتابا چه خبر ؟!
این همه راه آمدی تا به این خاکِ غریبی برسی ؟