#چک دولت انگلیس برای #شهیدمدرّس
یک شب نیمههای شب یک خارجی با یک مترجم به منزل مدرّس (نماینده مجلس در زمان رضاشاه) رفتند.
خارجی شروع به صحبت کرد و دیگری هم ترجمه کرد که آقا! ایشان نماینده دولت انگلیس هستند. یک چک سفید برای شما آوردهاند که مبلغ آن را هر طور میخواهید بنویسید و به هر طریق که میخواهید خرج کنید.
مدرّس گفت: این چک چیه؟
جواب داد: آقا! چک کاغذی است که مینویسند و میبرند در بانک، آنجا امضا میکنند و هر مبلغی که در آن نوشته از بانک میگیرند.
مدرّس گفت: چرا حالا (نصف شب) آوردی؟
جواب داد: ما شنیده بودیم شما پول نمیگیرید؛ حالا نصف شب چک را آوردیم.
مدرّس اظهار داشت: نه، هر که به شما گفته بیخود گفته، من پول میگیرم منتهی به این صورت نه، اوّلاً، باید طلا باشد آن هم بارشتر و در میان روز روشن و بعد از نماز در مدرسهی سپهسالار با شتر بیاورند در این صورت میگیرم و هیچ اشکالی ندارد.
وقتی پاسخ را ترجمه کرد، نماینده گفت: مدرّس میخواهد آبرو و حیثیت سیاسی ما را در تمام دنیا ببرد.
بلندشدند و رفتند.
این رفتار شهید مدرس در حالی بود که بعضی زمانها در نهایت فقر زندگی میکرد، و در تاریخ کمتر کسی را سراغ داریم که در حالی که دستشان برای زندگی مرفه باز بوده، اما #ساده_زیستی را برگزیده باشند
#سیره_ستاره_ها
💫همراه با ستاره ها با خانواده آسمانی 💫
@khanvade_asemani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 توضيحات جالب استاد #شهاب_مرادی درمورد چهره همسر آینده در کلاس مجردها
🔸دختر یا پسری که قصد ازدواج با فردی داره اگه چهره اش به دلش نمیشینه باید بذارش کنار
🔸بعضی از این حساسیت های بیش از حد بخاطر وسواس یا الگوهای مناسب هست
💠 شوخی جالب استاد مرادی با مجردهایی که
دنبال مورد مناسب برای ازدواج میگردن😅
#سخن_بزرگان
🦋 تعالی خانواده با خانواده آسمانی 🦋
@khanvade_asemani
💞💞
💞
👈آقایون بخوانند
💞برای همسرت یک اسم مستعار زیبا انتخاب کن. این اسمی است که فقط شما او را با آن صدا میزنی.💞
اگر چیزی به ذهنت نمیرسه از خودش کمک بگیر
مثلا
💕 عسلک،چشم عسلی، ملوسک،سفیدبرفی و ...😘
✍ عشقت را در صدا زدنت، نشان بده
#همسرانه
💞نکات همدلی با خانواده آسمانی 💞
@khanvade_asemani
8.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#قدرت_جمعیت
#بچه_رئیس
💥موشن گرافی بسیار زیبا، دقیق و علمی💥
افزایش جمعیت جامعه را مجبور به حرکت میکند.
🎥 حتما ببینید 🔵
🌸#گلهای_بهشتی
🌸 #فرزندبیشتر
🦋 تعالی خانواده با خانواده آسمانی 🦋
@khanvade_asemani
#داستان
مکالمه شوهر با تلفن ثابت بیمارستان
حکایتی واقعی و بسیار آموزنده :
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند. از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.
یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانهشان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. به زودی برمیگردیم...»
چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه میکرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچهها باش.»
مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.»
اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمیتوانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن میخواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد میخواست او همان جا بماند.
همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار میشد. روزی در راهرو قدم میزدم. وقتی از کنار مرد میگذشتم، داشت میگفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب میشود و ما برمیگردیم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد، مرد درحالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد.
بعد آهسته به من گفت: «خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آیندهمان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم.»
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن های با صدای بلند برای خانه نبود! بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود
از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت" اما قلب دو نفر را گرم میکرد
ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷـﺪ، ﺑﺎ ﺷﮑﺴـﺘﻦ ﭘـﺎﯼ ﺩﯾـﮕﺮﺍﻥ، ﻣـﺎ ﺑﻬﺘـﺮ ﺭﺍﻩ ﻧﺨـﻮﺍﻫﯿﻢ ﺭﻓــﺖ
ﮐﺎﺵ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎ خوشبخت ﺗﺮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﻢ👌
ﮐﺎﺵ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﺍﮔﺮ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﺷﮏ ﮐﺴﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻃﺮﻑ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ﺑﺎﺧﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻃﺮﻓﯿﻢ
ﻭ این ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩن است که زیباست
🦋 تعالی خانواده با خانواده آسمانی 🦋
@khanvade_asemani
هدایت شده از خانواده آسمانی
══════════﷽❀ ⃟⃟ ⃟♥️ ⃟✤
پروردگارا!
⚜یک صبح زیبای دیگر را آغاز نمودم⚜
⚜شکر برای سلامتی جسم و جان⚜
⚜ شکر برای وجود ارزشمند عزیزانم⚜
💠آغاز یک روزی نورانی با یاد و ذکر #یا_ارحم_الراحمین
و عرض سلام وادب به پیشوایان
روز سه شنبه💫
🦋 السّلامُ علیکُم یا اهلَ بیتِ النّبوة
#یا_سیّد_السّاجدین
#یا_باقر_العلوم
#یا_صادق_آلِ_محمّد علیهم السلام
و سلام خدمت تمامی عزیزان همراه
🦋خانواده آسمانی🦋
🏡 @khanvade_asemani
.
✨✨
✨
اجر بوسیدن فرزند☺️
اجر شاد کردن فرزند☺️
اجر عظیم آموزش قرآن به فرزند☺️
#حدیث_خانواده
💠 ارتقا معنوی با خانواده آسمانی 💠
@khanvade_asemani
هدایت شده از خانواده آسمانی
✅خاطره بسیار زیبا از شهید مطهری
⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜
همسر شهید:
یادم هست یک بار برای دیدن دخترم به اصفهان رفته بودم که بعد از چند روز با یکی از دوستانم به تهران برگشتم .
نزدیکی های سحر بود که به خانه رسیدم .
وقتی وارد خانه شدم , دیدم همه بچه ها خواب اند ولی آقا بیدار است .😳
چای حاضر کرده بودند , میوه و شیرینی چیده بودند و منتظر من بودند .😊😊
دوستم از دیدن این منظره بسیار تعجب کرد و گفت[ : همه روحانیان این قدر خوب اند ؟]
بعد از سلام و علیک , وقتی آقا دیدند بچه ها هنوز خواب اند , با تأثر به من گفتند :
می ترسم یک وقت من نباشم و شما از سفر بیایید و کسی نباشد که به استقبالتان بیاید😔😔
#شهید_مرتضی_مطهری
#سیره_ستاره_ها
➰🦋خانواده آسمانی🦋➰
https://eitaa.com/joinchat/3277914155C214bf83a59
💞مردان، لذت بردن همسر خود را دوست دارند
✅ خوشحالی و شادابی یک زن برای همسرش بسیار بااهمیت است.
یک مرد تا زمانی که همسرش درمورد احساسش صحبت نکند از آن باخبر نمی شود،
بنابراین
بهتر است احساسات و خواسته هایتان را بیان کنید.👌
خواسته خود را صریحا بگویید،👌
مرد طفره رفتن را دوست ندارد. اگر خواسته خود را واضح بیان کنید، نه تنها گوش می کند، بلکه از خشنود شدن شما احساس خوبی خواهد داشت.
#همسرانه
💕همدلی همسران با خانواده آسمانی 💕
@khanvade_asemani
16.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرسش : مهم ترين حق معنوى زن و مرد بر گردن يك ديگر چيست
#استاد_دهنوی
#سخن_بزرگان
🦋 تعالی خانواده با خانواده آسمانی 🦋
@khanvade_asemani
#تلنگر
#ده_سال_قبل...
#ده_سال_بعد...
چرا به فکر خوشبختی و شادی فرزندمان نیستیم؟ 🤔
چرا فرزندمان در آینده باید همنشین سالمندان باشد؟ 😔
#عکس_مفهومی
🌸خانواده آسمانی،دوستدار خوشیها 🌸
@khanvade_asemani
#داستان
حال عجیب صاحب دل از کجاست؟
#علامه_طهراني در كتاب نور ملكوت قرآن مي فرمايد:
يكروز در طهران، براى خريد كتاب، به كتاب فروشى رفتم، مردى در آن انبار براى خريد كتاب آمده، ...كتابهاى لازم را جمع كند؛ و آماده براى خروج شد كه
ناگهان گفت: حبيبم الله. طبيبم الله يارم. يارم. جونم. جونم.
[فهميدم از صاحب دلان است] گفتم: آقاجان! درويش جان! تنها تنها مخور، رسم ادب نيست!
... در اينحال ساكت شد، و گريه بسيارى كرد؛ و سپس شاد و شاداب شد، و خنديد.
گفتم: أحسَنت! آفرين! من حقير فقير وامانده هستم. انتظار دعاى شما را دارم!
گفت: الحمدلله راهت خوب است. سيّد! سر به سرما مگذار! من بيچاره واماندهام؛ تو هم بارى روى كول ما ميگذارى؟!
گفتم: عنايات از جانب خداوند است. ولى آيا به حسب ظاهر براى اين عناياتى كه به شما شده است؛ سبب خاصّى را در نظر دارى؟!
✅ گفت: بلى! من مادر پيرى داشتم، مريض و ناتوان، و چندين سال زمين گير بود؛ خودم خدمتش را مىنمودم؛ و حوائج او را برميآوردم؛ و غذا برايش ميپختم؛ و آب وضو برايش حاضر ميكردم؛ و خلاصه بهر گونه در تحمّل خواستههاى او در حضورش بودم. و او بسيار تند و بد اخلاق بود. بَعْضاً فحش ميداد؛ و من تحمّل ميكردم، و بر روى او تبسّم ميكردم. و بهمين جهت عيال اختيار نكردم، با آنكه از سنّ من چهل سال ميگذشت. زيرا نگهدارى عيال با اين خلقِ مادر مقدور نبود ... فلهذا به نداشتن زوجه تحمّل كرده، و با آن خود را ساخته و وفق داده بودم.
گهگاهى در أثر تحمّل ناگواريهائى كه از وى به من مىرسيد؛ ناگهان گوئى برقى بر دلم ميزد، و جرقّهاى روشن مىشد؛ و حال خوش دست ميداد، ولى البته دوام نداشت و زود گذر بود.
تا يك شب كه زمستان و هوا سرد بود و من رختخواب خود را پهلوى او و در اطاق او ميگستردم، تاتنها نباشد، و براى حوائج، نياز به صدا زدن نداشته باشد در آن شب كه من كوزه را آب كرده و هميشه در اطاق پهلوى خودم ميگذاردم كه اگر آب بخواهد، فوراً به او بدهم او در ميان شب تاريك آب خواست.
فوراً برخاستم و آب كوزه را در ظرفى ريخته، و باو دادم و گفتم: بگير، مادر جان!
او كه خواب آلود بود؛ و از فوريّت عمل من خبر نداشت؛ چنين تصوّر كرد كه: من آب را دير داده ام؛ فحش غريبى به من داد، و كاسه آب را بر سرم زد.😳
فوراً كاسه را دوباره آب نموده و گفتم: بگير مادر جان، مرا ببخش، معذرت ميخواهم! ☺️كه ناگهان نفهميدم چه شد؟☺️
إجمالًا آنكه به آرزوى خود رسيدم؛ و آن برق ها و جرقه ها تبديل به يك عالمى نورانى همچون خورشيد درخشان شد؛ و حبيب من، يار من، خداى من، طبيب من، با من سخن گفت. و اين حال ديگر قطع نشد؛ و چند سال است كه ادامه دارد.
[نور ملكوت قرآن(ج1) ، ص: 141 با اندكي تلخيص ]
🌸خانواده آسمانی، حامی آرامش🌸
@khanvade_asemani