دلتنگی یهو میاد سراغت ؛ هرجا هم بری قایم بشی پیدات میکنه و بهت لبخند میزنه و قدم به قدم بهت نزدیکتر میشه و وجودتو فرا میگیره به خودت میای میبینی شبیه یه گل شدی که از دلتنگی درحال تموم شدنه وروز و شبش شده فک کردن و انتظار کشیدن و اشک ریختن و خودت و بغل کردن . .
من اینطوریم که میگم اره برو برام مهم نیسی کلا هیچی برام مهم نیس؛ به درک که اینه به درک که اونه ولی وقتی طرفم رفت به خودم میگم یعنی الان حالش خوبه ؟ دلش نگرفته ؟ نباید کنارش باشم ؟ بهم نیاز نداره ؟ :))
خدایا نذاشتی من تابستون بمونم اکی
ولی خدایی بارون بباره دیگ . .
فقط سرما و غروبشو نده بهمون مرسی .
میشینم به کارای ادما فکر میکنم خندم میگیره ؛ اخه خیلی جالبن حرف از نشکوندن دل میزنن و خودشون صدتا دل میشکنن ؛ از رفاقت واقعی حرف میزنن اما تا میفهمن یکی دوسشون داره رم میکنن ؛ واقعا چمونه ؟ این چه ذات کثیفیه که داریم ؟