🌸✨️🕊
تا ذکر لبم جواد باشد
رزقِ حرمم زیاد باشد...
در راه کربلاییم و این راه با دعای امام جوادالائمه علیه السلام باز شد
الحمدلله
یه صلوات بفرستیم برای امام جواد⚘️
اینجا کربلاست....
صدای ما رو از نزدیک حرم میشنوید...
#به_یادتونم
﷽
#زیارت_رجبیه
#خاطرات #کربلا #نجف
چند ماه پیش، از موسسه غدیرشناسی که من روزگاری آنجا درس میخواندم تماس گرفتند. گفتند ۱۳رجب در نجف اعتکاف هست میآیی؟
گفتم نه... نمیدانم
من خبر نداشتم که قرار است ۱۳رجب نجف باشم
این اولین چیزی بود که در کربلا یادم افتاد...
https://eitaa.com/khate_Revayat
#زیارت_رجبیه
#خاطرات #کربلا #نجف
قصد رفتن کردیم. اما نه با کاروان. ایام امتحانات من بود و باید طوری میرفتیم که به موقع برسم و زحمت یک ترم درس خواندن هدر نرود.
پس تصمیم ما شخصی رفتن بود.
اما تودهی سرمایی که از غرب میآمد اتوبوس ها را متوقف کرده بود. ما ماندیم و پایانه و سایت که اتوبوس نداشت
اما غصه نداشتیم، چون میلاد امام جواد بود....
#زیارت_رجبیه
#خاطرات #کربلا #نجف
چهارشنبه شد. دو روز بود دنبال بلیت میگشتیم. از صبح امام جواد را صدا میزدم که فرجی شود. ساعت ۱ و نیم امتحانم تمام شد. زنگ زدم به همسرم از آنطرف خط با خوشحالی گفت بلیت گرفتم امشب حرکته
پرسیدم چطوری؟
گفت مامور باجه تا بچهها را دید گفت دلم نمیآید دست خالی بروید.
این اولین گام از سفر بود
سفر ۶نفرهی ما، یعنی من و همسرم و بچهها، و خواهرم و همسرش آغاز شد.
سلام و نور
اعتکافِ معتکفین قبول باشه
انشاءالله سالِ بعد توی کربلا
یا نجف
یا در مسجدالحرام
و
انشاءالله در مسجدالاقصی معتکف بشیم
دوستان دینی خودمون رو ببینیم و بگیم، بالاخره همه شَرها تموم شد
و اسرائیل و آمریکا یه قصهی تلخ شد که پایان گرفت.
میشه حتما.... میشه...
﷽
#زیارت_رجبیه
#نجف #کربلا #خاطرات
سوار اتوبوس شدیم و دیدیم به جای صندلیهای ویآیپی، صندلی های معمولی و سخت را باید تحمل کنیم.
اما چه کسی میتواند در مسیر دیدارِ عشقاش بهانهی سختی راه و مرکب بگیرد؟
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
#زیارت_رجبیه #خاطرات
تمام ترسم از اذیت شدن بچهها بود. فکرِ اینکه هوا سرد شده و راه ۱۳ ساعته را چطور باید تحمل کنند، توی سرم چرخ میزد اما کسی که ما را دعوت کرده بود فکر همه جا را کرده بود.
ما مهمان جشن میلاد آقاجان امیرالمؤمنین بودیم. میزبان خودش بود. پس هوای بچهها را بیشتر داشت.
این را حتی از جور شدن بلیت اتوبوس هم میشد فهمید...
#زیارت_رجبیه #خاطرات
ذوقِ دیدن کربلا و نجف توی چشم بچهها دیده میشد. بار اول بود با اتوبوس سفر میکردند. اینکه بعد از اذان مغرب راه افتادیم کمک کرد تا تمام مسیر را بخوابند. تصوری از مرز نداشتند. برای همین منتظر بودند که زودتر ببینند مرز کجاست و چطور باید رد بشوند.
صبح شد. پیاده شدیم و گفتیم اینجا پایانه مرزی است. به در و دیوار خیره بودند و مشتاق و ذوقزده نگاه میکردند. تا عشق فاصلهای نبود
#زیارت_رجبیه #خاطرات
بخاطر میلاد باباجانمان امیرالمؤمنین مرز خیلی شلوغ بود. ما پنجشنبه صبح رسیدیم مهران. کمی معطل شدیم و بعد سوار یک وَن شدیم. صندلی جلو پدر و پسری از لرستان بودند. یکسال بود که در کربلا کار میکردند. این شد که باب آشنایی آقایان باز شد.
راننده خیلی تند میرفت. به عمرم با سرعت۱۸۰ توی جاده نبودم. آن روز اما این راننده تمام راه را با ۱۸۰ تا سرعت رفت.
هرچند دقیقه یکبار میگفتم یاحسین یاابالفضل...
چیزی که برایش مهم نبود احتیاط بود!
اما بین راه اتفاق عجیبی افتاد...