eitaa logo
🚩خطِ روایت☫سمیرا چوبداری☫
254 دنبال‌کننده
173 عکس
59 ویدیو
0 فایل
سِــلاح من چیزی‌ست که خُـــــدا به آن قسم خورده ༻وَالـقَـــلَـمِ وَ ما یَسـطُـــرون༻ در جنگِ روایتها، می‌نويسم. حق را،عشق را،وطن را 🇮🇷🇵🇸 #سمیرا_چوبداری #خط_روایت
مشاهده در ایتا
دانلود
سوار اتوبوس شدیم و دیدیم به جای صندلی‌های وی‌آی‌پی، صندلی های معمولی و سخت را باید تحمل کنیم. اما چه کسی می‌تواند در مسیر دیدارِ عشق‌اش بهانه‌ی سختی راه و مرکب بگیرد؟ در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
تمام ترسم از اذیت شدن بچه‌ها بود. فکرِ اینکه هوا سرد شده و راه ۱۳ ساعته را چطور باید تحمل کنند، توی سرم چرخ می‌زد اما کسی که ما را دعوت کرده بود فکر همه جا را کرده بود. ما مهمان جشن میلاد آقاجان امیرالمؤمنین بودیم. میزبان خودش بود. پس هوای بچه‌ها را بیشتر داشت. این را حتی از جور شدن بلیت اتوبوس هم می‌شد فهمید...
ذوقِ دیدن کربلا و نجف توی چشم بچه‌ها دیده می‌شد. بار اول بود با اتوبوس سفر می‌کردند. اینکه بعد از اذان مغرب راه افتادیم کمک کرد تا تمام مسیر را بخوابند. تصوری از مرز نداشتند. برای همین منتظر بودند که زودتر ببینند مرز کجاست و چطور باید رد بشوند. صبح شد. پیاده شدیم و گفتیم اینجا پایانه مرزی است. به در و دیوار خیره بودند و مشتاق و ذوق‌زده نگاه می‌کردند. تا عشق فاصله‌ای نبود
بخاطر میلاد باباجانمان امیرالمؤمنین مرز خیلی شلوغ بود. ما پنجشنبه صبح رسیدیم مهران. کمی معطل شدیم و بعد سوار یک وَن شدیم. صندلی جلو پدر و پسری از لرستان بودند. یکسال بود که در کربلا کار می‌کردند. این شد که باب آشنایی آقایان باز شد. راننده خیلی تند می‌رفت. به عمرم با سرعت۱۸۰ توی جاده نبودم. آن روز اما این راننده تمام راه را با ۱۸۰ تا سرعت رفت. هرچند دقیقه یکبار میگفتم یاحسین یاابالفضل... چیزی که برایش مهم نبود احتیاط بود! اما بین راه اتفاق عجیبی افتاد...
سرعت وَن بالا بود. طوری می‌رفت توی لاین سبقت که هرلحظه امکان شاخ به شاخ شدن بود. یک‌هو تلفن راننده زنگ زد و نگه داشت. همه تعجب کردیم. گفت پیاده شوید و با یک ماشین دیگر بروید. پرسیدیم چرا؟! گفت برادرم تصادف کرده و باید برگردم. نمی‌دانم این ماجرا لطف خدا بود یا حکمتی داشت. برای برادرش دعا کردیم و خداراشکر کردیم که‌ ترس و لرز این راننده‌ی بی‌احتیاط از ما رفع شد. بعدازظهر بود که رسیدیم کربلا... اما کجا باید می‌رفتیم؟ خسته بودیم و باید جا پیدا میکردیم تا اینکه لطف خدا دوباره شامل حالمان شد...
آن دو پدر و پسر لرستانی وقتی متوجه شدند دنبال هتل می‌گردیم گفتند با ما بیایید. آنها ساکن یک هتل بودند که بعد از کار آنجا استراحت می‌کردند. در آن شرایط شلوغی با کلی بار و بندیل و دوتا بچه، بهترین اتفاق همین بود. به همراهشان به هتل رفتیم. اتاق نداشتند. اما با کمک‌شان در هتل کناری دو تا اتاق اجاره کردیم. شب بود و همه خسته بودیم. بچه‌ها خوابیدند. سحر شده بود و بیدار شدم و به حرم رفتم. از یک مسیر دیگر رد شدم. تازه فهمیدم کنار خیابان باب‌القبله هستیم. جایی که مدتها بود آرزوی دیدارش را داشتیم...
از کوچه‌ی هتل که بیرون می‌آمدیم گنبد و گلدسته‌های حرم سیدالشهدا دیده می‌شد. تا حرم فقط چند دقیقه راه بود. خیابان باب‌القبله چراغانی بود. دو طرف خیابان پُر بود از موکب‌هایی که آب و چای و غذا به زائران می‌دادند. کبوترها در ارتفاع کم و روی سر زائران پرواز می‌کردند. تا به حال کربلا را اینقدر شاد و پر سرور ندیده بودم. ما به جشنِ بابای امام حسین دعوت بودیم...
ادامه دارد...
برای من که همیشه اربعین و باعجله، حرم امام حسین بودم سحر رفتن و نماز خواندن نعمت بزرگی بود. ایستادم توی صف زیارت... کشتی نجاتِ ضریح روبرویم بود. من وسط موج جمعیت مثل یک تکه جسم سبک اینطرف و آنطرف می‌رفتم. مقصد کجا بود؟ اباعبدالله....کتاب دعا را برداشتم و زیارت مطلقه را خواندم‌. سلام‌ها یکی یکی روی لبم جاری میشد و قلبم میگفت: خسته‌ام التیام میخواهم التیام از امام میخواهم السلام علیک یا ساقی من علیک السلام میخواهم...
فرصت کم بود. بعد از نماز برگشتم هتل. همسرم حرم بود و بچه‌ها خواب بودند. نیم ساعت مانده بود به اذان صبح. بچه‌ها را بیدار کردم. سه تایی راهی حرم شدیم. توی دلم میگفتم آفتاب که بزند دیگر فرصتی نیست که عکس یادگاری بگیریم. کاش قبل از طلوع عکس خانوادگی می‌گرفتیم. از گیت‌ها رد شدیم و رسیدیم بین‌الحرمین. صف نماز جماعت پُر بود. همسرم را انتهای صف دیدیم. بعد از نماز چندتا عکس گرفتیم. بین‌الطلوعینِ بین‌الحرمین زیباترین یادگاری ما را ثبت کرد.
خاکِ کربلا روبروی باب‌القبله را گودبرداری می‌کردند. بیل‌های مکانیکی خاک زمین را بیرون کشیده بودند. در عمق ۱۰متری رنگ خاک روشن‌تر بود. خاک زردی که شبیه شن‌های صحرا بود... می‌گفتند این همان خاک کربلاست. دیوار را شکافته بودند و پنجره‌ای باز بود که زائرها آن پایین را ببینند هرکسی گودی را نگاه می‌کرد اشک می‌ریخت فقط یک چیز به ذهنم آمد... تو روی این خاک‌ها جون دادی؟ بمیرم برات حسین جان...😭
فرش‌های قرمزِ بین‌الحرمین نشستم روی فرش‌های قرمز بین‌الحرمین. دور تا دور چراغانی بود. نگاهم را بین گنبد امام حسین و آقا ابالفضل تقسیم میکردم. به روزهایی که دلتنگ اینجا بودم فکر میکردم. دلم می‌خواست تمام هوای آنجا را نفس بکشم. کاش میشد تمام آن صداها و رنگ و بوها را جایی جمع کنم و هروقت دلتنگ میشوم به سراغش بروم. قاب دوربین را از روی فرش‌ها به طرف گنبد بستم. باید توشه‌ای برای روزهای دوری برمی‌داشتم. مثل همین قاب انگار هنوز همانجا نشسته‌ام....