هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | شبیه جویباری میان کوچهها
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 یک روز از خبر شهادت آقا گذشت. بچهها پیام دادند که جمع بشویم حوزه و فکری کنیم برای این روزها. گریهها را کرده بودیم. حالا وقت کار بود. نباید شادی دشمن بیش از این طول میکشید. چند نفر شدیم دور هم نشستیم و هرکسی نظری داد. بچهها گفتند رژهی خودرویی راه بیندازیم. فکر خوبی بود. من هم پیشنهاد دادم دستهی بانوان راه بیفتد توی کوچهها و اقامهی عزا کنیم.
🔻 کوچههای شهر باید سیل جمعیت پرچم به دوش و با اراده را میدید و فکر و خیال فتنه کور میشد. همان روز در پیامرسان بله، یک گروه تشکیل دادم. فرستادیم توی کانالها و بین دوستان پخش شد. فردای آن روز حدود ۱۰۰ یا بیشتر، از خانمها جمع شدیم و با عکس آقا و پرچم ایران رفتیم به کوچهها. یک باند کوچک هم برداشتیم تا سرودهای حماسی پخش کنیم. از هرجا رد میشدیم آدمها سر از پنجرهها و خانهها بیرون میآوردند. بعضیها تعجب میکردند. بعضیها همدردی میکردند و اشک میریختند. بعضیها تکبیر میگفتند. شعار ما اللهاکبر بود و مرگ بر آمریکا. شبیه جویبار بین کوچهها سرازیر میشدیم و اعلام حضور میکردیم. جهاد ما شروع شده بود.
✍🏻 سمیرا چوبداری
🗓 شماره ۴۶
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | ما شدیم سرباز الله
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 تازه از تجمع و راهپیمایی برگشتم خانه. حس میکنم توی سال ۵۷ دارم زندگی میکنم. گویا مردم عزم کردهاند و انقلاب به پا شده، اما اینبار انقلاب در دلها به پا شده است. شاهِ ترسوی دلشان را انداختهاند بیرون و امام را نشاندهاند بالای خانه.
🔻 مردم از ساعت ۳ با زبان روزه، رژهی خودرویی داشتند. تا شهر را دور بزنند و برگردند میدان اصلی، شد ۵ و نیم غروب. این موقع بود که ایستادند به دعا خواندن و توسل تا اذان مغرب. بعد هم نماز و افطار مختصر و تجمع و همخوانی و شعار و تکبیر... آن هم با چه شور و حرارتی!
🔻 اما این وسط دو تا جنگنده تیز از روی سرشان رد شد و برای پهپادها پدافند فعال شد. تیرهای رسام برق زدند و مردم تکبیر گفتند و ایستاده مرگ بر آمریکا سر دادند. تازه وقتی ساعت شد نهونیم شب، راه افتادند از میدان اصلی به طرف شهرک ابریشم. راه زیادی بود.
🔻 تمام این مدت به این فکر میکردم که هیچ نیروی مادیای نمیتواند مردم را اینقدر مصمم کف خیابان برای دفاع از کشور نگه دارد. کار کار خداست. ما شدیم سرباز الله. واسطه و باعث و بانی چه کسی بود. آن عزیزی که حالا بهش میگوییم رهبر شهید.
✍🏻 سمیرا چوبداری
🗓 شماره ٨١
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | رفیق شهید
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 نماز را توی کانکس خوانديم. مردم هر لحظه اضافه میشدند. هر شب همینطور است. اول فکر میکنی که جمعیت مثل دیشب است اما کمی بعد میبینی که بیشتر شده و آدمها روی جدولها و پیادهرو و حتی آنطرف میدان جمع شدهاند. امشب مردم غیرتی آمده بودند. باد خبر آورده بود که انگار قرار است خبرهایی شود. دروغ نگویم که ترس نداشتم اما نمیدانم چرا تجمع قلبها دور میدانی که نامش شده امام خامنهای، شجاعت میآورد.
🔻 ساعت ۹ بود. اعلام شد تجمع به راهپیمایی تبدیل میشود و به طرف شهرک ابریشم میرویم. چقدر توی راه کالسکه دیدم. انگار نه انگار این مردم روزه بودند. مثل قطرهای میان امواج دریا سرازیر شدم به خیابان. تشنه بودم. دنبال جایی میگشتم که اگر ایستادم از جمعیت عقب نیفتم. انتهای مسیر جای خوبی بود. رفتم به فروشگاه. پسر جوانی با کاپشن آبیرنگ و کلاه مشکی و شلوار بگ ایستاده بود و به جمعیت نگاه میکرد. سرخی چشمهایش را دیدم. اما اصلا به تیپ و ظاهرش نمیآمد که بخاطر تجمع یا اینجور چیزها اشکی شده باشد. رفت پشت دخل. کارت را دادم و گفتم یک بطری آب معدنی. بیآنکه چیزی بپرسم گفت: «همه رفیقام شهید شدن.» پرسیدم کجا؟ گفت: «همان اطراف بیت رهبری. همهشون سرباز بودند.»
🔻 علت سرخی چشمهایش را فهمیدم. رمز کارت را که زد گفتم: «ایشالا خونشون ظهور امام زمان رو میرسونه.» چشمش خیستر شد. کاش میشد بگویم غصه نخور پسر، ما بخاطر شهدا بیرونیم. انتقام رفیقات رو میگیریم. اما نشد. حالش خرابتر از این حرفها بود.
✍🏻 سمیرا چوبداری
🗓 شماره ٩۶
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
بهار اومد ولی ما سردِ سَردیم
شبیه نالهایم ، ما مثل دردیم
چه تبریکی ، چه نوروزی ، چه عیدی ؟
هنوز آقامونو دفنش نکردیم . .😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
اللهم عجل لولیک الفرج
https://ble.ir/@khate_Revayat
نماز عید فطر را خوانديم
شاید تنها سالی که هیچ چیز جز فرج از خدا نخواستم، امسال بود
برکت خونِ پاک رهبر شهیدم است که دلها را مضطر کرده است.
شنبه عید نوروز عید فطر اول صبح....
ما بی تو خستهایم
تو بی ما چگونهای؟
۱ فروردین ۱۴۰۵
عید فطر
https://eitaa.com/khate_Revayat
سلام و نور🌱
امیدوارم حالتون خوب باشه.
امسال با رفتن امام خامنهای دلم خون شد. اما خدای عزیز نائبشون امام سید مجتبی خامنهای رو به ما داد تا زخم قلبمون التیام پیدا کنه.
امیدوارم از همین لحظه تصمیم بگیریم گوش به فرمان رهبر باشیم و هرجا لازم شد از ولایت فقیه دفاع کنیم.
از خدای عزیز میخوام شما و خانواده و عزیزانتون در پناه امام مهدی باشید. سربازش باشید و ایشون ازتون راضی باشند
تبریک سال نو باشد برای روزی که دشمن نابود شد.
من از خداوند برایتان سلامتی و عاقبت به خیری خواستارم. انشاءالله امسال، سال ظهور باشد و ما هم سرباز و جانفدای ایشون باشیم.
التماس دعا
سمیرا چوبداری
https://eitaa.com/khate_Revayat
همیشه از سنگ لحد میترسیدم
تا اینکه اینارو دیدم
برای شهدا اینجوری سنگ لحد میچینند
ولی برای خانم شهیده باید یا فاطمة الزهرا بنویسن
دیگه ترس نداره🥰🌻
https://eitaa.com/khate_Revayat
فکر کردن به مرگ به این معنی نیست که ما دلمردهایم
نه
ما عاشق زندگی هستیم اما دلمون میخواد لحظهی مرگمون شهادت ما رو به آغوش بکشه
حیفه آدم بمیره بخدا...
خدایا دمِ اذونی برامون شهادت بنویسا
نگو این حرفا به قد و قوارهت نمیخوره
تو کَرَمِت زیاده الهی و ربی...
https://eitaa.com/khate_Revayat
﷽
هر فرزندی از مادر متولد میشود.
اما شهادت تنها تولدیست که تو را به آغوش مادر حقیقی و آسمانیات میرساند
او که برای حفظ دینِ خدا از جان خود و فرزندش گذشت
پشت درب سوخته ماند و جراحت برداشت تا دینِ خدا و ولیِ خدا بماند
کدام پسرِ مادری است که شبیه مادر نباشد؟
پسرها مادریاند
پس به او شبیهترین هم هستند
این سربند یکی از پسرهای فاطمه زهراست
که برای حفظ دین خدا و ولی خدا از هر آنچه داشت گذشت و جان داد
سربند را که به دستم دادند گفتند: از پیشانی شهید باز شده
تمام نفسم را از عطر سربند پُر کردم
گوشهای از سربند خونی بود
هم بوی سوختگی میداد هم بوی خون هم بوی شهادت هم بوی کوچههای مدینه ....
این سربند را انگار مادرش حضرت زهرا به پیشانیاش بسته بود
پیشانیِ سوختهی خونی....
پسرها مادریاند
پس به او شبیهترین هم هستند...
شهادتت مبارک برادرم شهید حمیدرضا صفری
کاش خواهرهایش این متن را نبینند😔🥀
https://eitaa.com/khate_Revayat