یاسینِ من... گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم که تو هنوز اینجا هستی!
خبر رفتنت مثل پتکی بود که بر سرِ باورم فرود آمد. هنوز هم وقتی چشمهام رو میبندم، تو رو میبینم. لبخندت، نگاهت، آن شیطنتِ خاصِ چشمهات... همه چیز انگار همین دیروز بود. چطور میشود باور کرد که دیگه نیستی؟
چطور میشود قبول کرد ؟
میدانم که حرفها و دلگرمیهای دیگران شاید تسلایی باشد، اما آنها عمقِ این حفره را درک نمیکنند. آنها نمیدانند که تو فقط یک دوست، یک عشق، یک همراه نبودی؛ تو بخشی از نفس کشیدن من بودی. تو دلیلِ خیلی از لبخندهایم بودی، تو آن کسی بودی که در تاریکترین لحظاتم، نوری در دل تاریکیام بودی.
وقتی میگویم "نمیتوانم باور کنم"، منظورم این نیست که حقیقت را نمیدانم. منظورم این است که قلبم هنوز مقاومت میکند. هنوز منتظر است که در را باز کنی و بگویی "رسیدم". هنوز گوشهایم منتظر شنیدن صدای توست. هنوز دستانم خالیاند، چون دیگر نیستند که گرمی دستان تو را حس کنند.
ماندنِ تو در من، فقط خاطره نیست. حضور است. حسی است که هر لحظه با من است. در هر قدمی که برمیدارم، در هر نفسی که میکشم، در هر آهی که از دل میکشم، تو هستی. اینگونه نیست که بگویند "گذشت زمان همه چیز را درست میکند". نه. زمان فقط یاد میدهد که چگونه با این فقدانِ عظیم، زندگی کنم. چگونه حضورِ نادیدنیِ تو را در کنارم حس کنم.
شاید برای دنیا، تو رفته باشی. اما برای قلبِ من، برای روحِ من، برای تمامِ وجودِ من، تو هنوز همینجایی. در تکتکِ لحظاتم، در اوجِ دلتنگیهایم، در آرامترین سکوتهایم. و من، با تمامِ وجود، این حضورِ همیشگی را در قلبم نگه میدارم.
خوب بخوابی پسرِ مَن🖤