❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 5
✍ به روایت همسر شهید
🍃صادق نیروی آزاد بود، هر جا نیاز داشتند حاضر میشد. چون در هر حیطهای تخصص داشت. صادقم حتیالامكان هر روز و گاهی یكی دو روز در میان تماس میگرفت.
🍃آخرین بار كه با هم حرف زدیم ظهر روز جمعه بود. سوم اردیبهشت ماه 95. روزهای آخر به او میگفتم وقت آمدن زنگ نزنی به دوستت كه بیاید دنبالت، تا از تهران بخواهی با ماشین بیایی من دیگر میمیرم. همهاش شوخی میكرد و میگفت نه پول هواپیما ندارم. میگفتم من برایت میخرم. میگفت ببینیم چی میشود...
🍃تا اینكه در تماس آخر دوباره همین حرف را به صادقم گفتم كه لطفاً خبر بده دوست دارم بیایم استقبال مدافع حرم عمه جان. قبول كرد. این دفعه دیگر شوخی نكرد و گفت میآیی جانم! دیگر كم كم حرف از آمدن بود و برگشتنش.
🍃از 9 اسفند تا چهارم اردیبهشت برای من یك عمر گذشت. ولی برای صادقم همین 57 روز كافی بود تا به آرزویش برسد. همیشه به من میگفت: خانوم دعا كن یك جوری شهید بشوم كه حتی ذرهای از زمین را اشغال نكنم و من میگفتم: نه من از خدا میخواهم كه یك مزاری از تو برای من بماند...
ادامه دارد
منبع:
https://www.yjc.ir/fa/news/5648646/
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 6
✍ به روایت همسر شهید
🍃خبر آمدنش را ابتدا خالهام به من داد، اما او هم نمیدانست كه شهید شده است. همسر خالهام صمیمیترین دوست صادقم بود و شنیده بود كه شهید شده ولی به خالهام نگفته بود.
🍃گفته بود صادق برمیگردد، برو كمك محدثه، من هم از شنیدن این خبر خوشحال شدم. تا خالهام به خانهمان برسد، مادرشوهر و خاله همسرم آمدند، ساعت یك بعد از ظهر بود و من سخت مشغول تمیز كردن خانه بودم.
🍃اصلاً به فكرم نرسید كه چرا مادر شوهر و خاله جانم باید به خانه ما بیایند. چون هر دو شاغل بودند و در آن ساعت هر دو باید مدرسه میرفتند. مادرشوهرم تا در را باز كردم رفت سمت گلخانه صادق. همسرم قرار بود بیاید و گلها را یكدست كنیم.
🍃بعد از من پرسید: خبری شده؟ چرا لباس كار پوشیدی؟ گفتم: خب صادق دارد برمیگردد. گفت: میدانی كه برمیگردد؟ گفتم: بله. مادر شوهرم متوجه شده بود كه من خبری از شهادت ندارم. بعد مادرشوهرم نشست و گفت تو هم بیا بنشین. گفتم: نه لباس عوض كنم بعد. مادرشوهرم گفت صادق مجروح برمیگردد.
🍃من متوجه نشدم یا خودم حواسم نبود. گفتم: یعنی از دوستانش مجروح شده و صادق او را میآورد؟ گفت: نه خود صادق مجروح شده. من باور نكردم. چون صادق آدمی نبود كه اجازه بدهد كسی از جراحتش مطلع و ناراحت بشود.
🍃چون من در ذوق و شوق آمدنش بودم كمی دركش برایم سخت بود. بعد قسمشان دادم كه حقیقت را بگویند و آنها هم گفتند كه صادقم به آرزویش رسیده است...
ادامه دارد
منبع:
https://www.yjc.ir/fa/news/5648646/
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 7
✍ به روایت همسر شهید
🍃بعد از شنیدن خبر شهادتش غسل حضرتزینب(س) كردم و لباسهای سفیدم را با روسری سفیدی كه برای استقبال عشقم خریده بودم، به سر كردم و رفتم پایین طبقه مادرشوهرم و نشستم و شروع به خواندن سوره یاسین كردم.
🍃هر شهیدی كه قرار باشد از سوریه به كشور بازگردد حداقل سه روز طول میكشد، اما صادق شنبه ساعت 16:45 به شهادت رسید و یكشنبه ساعت 19 تبریز بود. صادق چهارم اردیبهشت شهید شد و پنجم اردیبهشت به تبریز رسید و ششم اردیبهشت پیكرش از دید ما پنهان شد و زیر خاك رفت.
🍃تا لحظه موعود برسد دل در دلم نبود. میخواستم خیلی زود به فرودگاه برسم. آن لحظه یاد حرف صادقم افتادم كه گفت:جمعه به استقبالم میآیی، مطمئن باش. از مسئولان خواهش كردیم كه پیكر نفسم را به خانه بیاورند.
🍃اما چون ازدحام جمعیت زیاد بود، به گلزار شهدا بردند و ساعت 10 شب به خانه آوردند. گفتم او را ببرند داخل گلخانهاش. خواستیم كه تابوت را باز كنند، دست به كار شدند تا در تابوت را باز كنند. باز كردند ولی در تابوت را طوری نگه داشتند كه من نبینم. اعتراض كردم كه قرار نیست چیزی را پنهان كنید. گفتند: نه میخواهیم صورتش را باز كنیم. ولی متوجه شدم كه دارند با پنبه چهرهاش را میپوشانند. صادقم من را كاملاً آماده كرده بود. من در حدی آماده بودم كه حتی منتظر یك مشت خاكستر در تابوتش بودم.
🍃باز كردند ولی اجازه ندادند زیاد ببینیمش. گفتند باید زود ببریم سردخانه. بعد او را بردند سردخانه و من تحمل نداشتم. اصرار كردم برم آنجا ببینمش. رفتم آنجا. روی تخت سردخانه یك جوری بود كه راحت بغلش كردم و صورتش را دیدم. صادق كه میرفت مأموریت من مژههایش را میشمردم و میگفتم مواظب باش یكیاش هم كم نشود و صادقم میخندید. ولی در سردخانه دیدم كه یك تركش ریز پلكش را بوسیده بود و چند تایی از مژههایش كلا با پوست افتاده بود و جای گردی تركش خالی بود.
🍃صادق به آرزویش رسید. همسرم در جنوب منطقه حلب با اصابت بیشترین تعداد تركش به پشت سرش به شهادت رسیده بود. پشت سرش تخلیه شده بود. او همزمان با شهادت بیبی دو عالم به آرزویش رسیده بود...
ادامه دارد
منبع:
https://www.yjc.ir/fa/news/5648646/
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 8
✍ به روایت همسر شهید
🍃دشمنان اسلام و انقلاب همیشه و همه جا هستند. این هم از حرف همان دشمنان است كه گاهی هموطنان نیز ناخواسته تیشه به ریشه خود میزنند. فكر نكنم فردی حاضر باشد در قبال میلیاردها پول دو دست خود را قطع كند. ولی مدافعان حریم آل الله آگاهانه در راه زینبی قدم میگذارند. آنان كه عاشق خانوادههایشان هستند، اما به خاطر والاترین ارزشها از همه چیز خود حتی جانشان میگذرند.
🍃من از لحظه عقد منتظر شكفتن صادق بودم و به دعای خود ایمان داشتم! همیشه به من میگفت خواستهام را كه فراموش نكردهای؟ برایم دعا میكنی؟ و اینها نشان از این بود كه در تصمیم خود مصمم است. هر وقت صادق به مأموریت میرفت، من برایش نامهای مینوشتم و در بین لباس یا قسمتی از چمدانش میگذاشتم كه بعد ببیند.
🍃سال گذشته وقتی ایشان برای بار اول به كربلا رفت، من دو تا نامه نوشتم كه یكی برای خودشان بود كه گفتم در بین الحرمین رو به حرم حضرت ابوالفضل(ع) ایستاده و این نامه را از طرف من بخوانید و دیگری را بعد از اربعین در حرم امام حسین(ع) بینداز و نخوان! با اینكه مطمئن بودم نمیخواند اما نمیدانم چرا آن دفعه نامه را خوانده بود.
🍃من در نامه شهادت آقا صادق را از آقا خواسته و نوشته بودم: «آقا جان تو را به جان خواهرت زینب(س) قسم میدهم كه تمام مسلمانان مشتاق را به نهایت سعادت، ارج و قرب واسطه شوی در نزد حق تعالی. صادقم، پاره تنم در مسیر تو قدم گذاشته و به تو میسپارمش! آقا جان آرزوی شهادت در سر دارد من نیز عاشق شهادتم اما آتشم به اندازه عشق و علاقه صادق تند نیست آرزویی همچون برادر زاده شیرینزبانت قاسم را دارد و شهادت شیرینتر از عسل است برایش. »
🍃آقا صادق كه این نامه را خوانده بود وقتی به خانه برگشت خوشحال بود و گفت: باور نداشتم كه اینگونه از ته دل برایم بخواهی تا شهید شوم. من در اوایل نمیتوانستم این دعا را بگویم و برایم سخت بود اما میدیدم كه در این دنیا عذاب میكشد، بعدها متوجه شدم كه من خودخواه شدهام و آقا صادق را فقط برای خودم میخواهم اما از یک سال قبل از شهادتش به این فكر افتادم كه بهتر است كمی هم آقا صادق را برای خودش بخواهم...
ادامه دارد
منبع:
https://www.yjc.ir/fa/news/5648646
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 9
✍ به روایت همسر شهید
🍃صادقم وصیت كرده بود كه بعد از شهادتش و در مراسم تشییع سیاه نپوشم و سفید به تن كنم. میگفت برای تشییعكنندههایش كه بسیار هم عظیم حضور داشتند لبخند بزنم و قوت قلبشان باشم. از من خواستند در جمع گریه نكنم و زینبوار بایستم. خواست تا ادامهدهنده راهش باشم. خواست تا عاشق ولایت فقیه باشم و بر ارادت و عشقش بر امام خامنهای تأكید داشت.
🍃صادق همیشه این شعر را میخواند كه: «كربلا در كربلا میماند اگر زینب نبود /
سّر نِی در نینوا میماند اگر زینب نبود»
🍃صادق میگفت سختیهای اصلی را شما همسران شهدا میكشید.
میخواهم به عمهام حضرت زینب بگویم كه عمه جانم غصه نمیخورم چرا مرد نیستم و نمیتوانم به دفاع از حریمت بیایم. میگویم بانوی آسمانی خوشحالم كه یك بانوی شیعه هستم و در حد خودم توانستم كه همراه و همسفر یكی از مدافعانت باشم. دفاع وظیفه همه ما مدعیان شماست. حریم شما برای من مونث چادر و معجرتان است و دفاع از چادرم مساوی با دفاع از شماست. اما اگر رهبر عزیزم اذن دفاع به ما را هم بدهند قسم به خون ریخته شده صادقم آنی درنگ نمیكنم.
🍃اما در تعجبم از گزینش پروردگارم و در عجب از سرنوشت عالی خود و در شگفتم از لطف حق تعالی در حق بنده گنهكاری چون خودم كه چنین سعادتی نصیبم كرد. افتخاری كه مدافعان آفریدهاند قابل توصیف و بحث نیست. خونشان با خون یاران كربلای سال 61 هجرت در آمیخته است و من عاشق خدایم هستم كه اجازه داد چهار سال با یك فرشته زمینی زندگی كنم. من به این فرموده حضرت آقا ایمان دارم كه شهدای مدافع حرم از اولیاءالله زمانشان هستند.
ادامه دارد
منبع:
https://www.yjc.ir/fa/news/5648646
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 10
✍ به روایت همسر شهید
🍃همسرم برنامه ي چندين ساله اش شهادت بود و در جلسه ي خواستگاری هم این موضوع را مطرح كرده بود، در واقع شهادت هدف نبود وسیله ای براي رسيدن به عشق ابدي و ازلی بود.
🍃مطمئن هستم كساني كه می خواهند با اين تفكر و با اين نگاه ازدواج كنند مطمئنا براي بعد شهادتش هم برنامه دارند، وظيفه ي ما به عنوان همسر شهيد اين است كه آنها به ظاهر ميخوابند ولی ما مجبور هستيم که بلند بشويم. اکنون رسالت سنگين تر بر دوش ما گذاشته شده است.
🍃هدف فقط اطاعت بی چون و چرا از ولايت است و اینکه در این مسير خودمان واطرافمان را برای ظهور آماده كنيم و ان شا الله كه امسال اخرين سال انتظار آقا باشد.
🍃اگر بگويم دلتنگ نيستم دروغ گفته ام ولي از طرف تمام همسران شهداي مدافع حرم می گويم: عزيزان ما عزيزتر از حسين زينب نبودند و نيستند و اين التيام بخش دردهاي ماست و شهادت اين جدايي و سختی را براي ما شيرين می كند....
🍃وصیت نامه تک خطی شهید:
"سلام مرا به رهبرم امام خامنه ای برسانید و به ایشان بگویید از ایشان شرمنده ام چون یک جان بیشتر نداشتم تا در راه دفاع از حریم اسلام و انقلاب تقدیم نمایم."
ادامه دارد
منبع:
http://www.rahianenoor.com/fa/interview/11929
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 11
✍به روایت پدر شهید؛ حاج رضا اکبری
🍃حفظ انقلاب و دفاع از حریم اهل بیت(ع) هزینه می خواهد؛ همه چیز پول نیست گاهی اوقات برای آرمان ها و حفظ دستاوردهای انقلاب و اسلام باید از جان هزینه کرد.
🍃زندگی صادق به معنی کلمه آمیخته با شهدا بود، انس عجیبی به ویژه با شهدای مدافع حرم داشت، تا جایی که در روز پدر قبل از اینکه با من تماس بگیرد با پدر شهید حامد جوانی تماس گرفته و روز پدر را به ایشان تبریک گفته بود.
وقتی آقای جوانی از اوپرسیده بود «از کجا تماس گرفتهای؟» گفته بود: «من از کنار پسرتان حامد با شما تماس میگیرم.» یعنی احساس میکرد که با حامد دوش به دوش ایستاده است؛ صادق خودش شهادتش را احساس کرده بود، آقای جوانی از او پرسیده بود که چه زمانی باز میگردید گفته بود: «دو گروه هستیم که یک گروه برگشتهاند و گروهی در حال بازگشتند.» اشارهای نکرد که خودش هم بر میگردد.
🍃صادق خودش پیکر شهدای مدافع را از فرودگاه تحویل می گرفت، برنامه هایشان را خودش اجرا می کرد و بعد از تدفین خیالش راحت می شد؛ برای همین وصیت کرده بود که اگر شهید شد در کنار مدافعین حرم تدفین شود.
🍃این نشان می دهد که انتخاب صادق آگاهانه بود، می دانست در چه راهی قدم می گذارد و چه سرنوشتی خواهد داشت، همه ما روزی به دیار باقی خواهیم رفت خوش به سعادتش که خودش راهش را انتخاب کرد...
🍃صادق خودش کبیر بود و به سنی رسیده بود که بتواند تصمیم بگیرد، در ثانی اگر قرار است هر کس جلوی بچه اش را بگیرد پس چه کسی باید از اسلام دفاع کند؟ جلوی دشمنان چه کسی بایستد؟ دل رهبر را چه کسی شاد کند؟
🍃مقام معظم رهبری با اتکا به ما مردم صحبت می کند ومی گوید که آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند اگر ما رزمنده ها محکم باشیم حرف رهبر برّنده خواهد بود.
🍃صادق تا زمانی که در منزل من بود، پسر من بود اما اینک که در راه دفاع از آرمان های اسلام به شهادت رسیده متعلق به جهان اسلام و مردم است؛ از این به بعد پاسداری از شهید و راه شهید به عهده شما مردم است. شما ها اگر هم به من عزت می دهید بخاطر اوست!
🍃وقتی که ایشان می خواست همسرش را انتخاب کند تنها شرطی گذاشت این بود که همسرش سیده باشد؛ به دنبال هیچ چیز دیگری غیر این شرط نبود و البته زندگی بسیار شیرینی هم داشتند و بالاخره به آرزوی دیرینه اش رسید.
🍃به من می گفت بابا با حسین (ع) گفتن و زینب(س) صدا زدن چیزی نمی شود؛ اگر ما الان کمی دیر بجنبیم دیگر خبری از حرم و زینب نخواهد بود ما باید حضور یابیم! یعنی هم شعار داد هم عمل کرد اما خیلی ها هستند که شعار می دهند؛ اما در مقام عمل عقب نشینی می کنند.
🍃صادق را با نام کمیل در سوریه می شناختند، خوش به سعادت شهیدان که آگاهانه راهشان را انتخاب کردند، خوش به حال پسرم که از من سبقت گرفت.
🍃از لحظه ای که رفته بود من خودم را برای شهادتش آماده کرده بودم و می دیدم که چگونه با اشتیاق می رود؛ جسم او در کنار ما بود اما روحش حضور نداشت...
ادامه دارد
منبع:
http://www.rajanews.com/news/240072
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 12
✍به روایت پاسدار عبدالله.س؛ دوست و همرزم شهید
🍃حامد جوانی که شهید شد وادی رحمت تبریز و قطعه مدافعان تا صبح شلوغ بود ، آن روزها هم ایام رمضان بود ، به صادق گفتم بیا یه نیمکت درست کنیم تا پدر و مادر حامد جوانی که میان سر مزار شهیدشون سر پا نمانند و مهمان های حامد هم بتونن بشینن.
🍃صبح تو لشکر بودیم که دیدم زنگ زد ، خودش نیمکت رو از ضایعات میله هایی که جمع کرده بود ، جوشکاری و رنگ کرده بود , و صندلی حاضر بود برای انتقال و نصب در مزار شهید....
🍃از پشتکار صادق خیلی تعجب کردم ؛ گفتم صادق جان الان هوا گرمه و همه روزه ایم عصر تو خنکی هوا ببریم نصب کنیم.
🍃عصر زنگ زدم که بریم برای نصب و در جوابم گفت : بردم نصبش کردم تنهایی...
تو اون گرما خودش برده بود جاشو کنده و سیمان کاری کرده بود...
🍃و حالا قسمت این شده که مهمونای مزارش هم از نیمکتی که خودش با دست های خودش ساخته استفاده میکنند.
اخه صادق مهمون نواز بود...
🍃رفتید وادی رحمت همینجوری تو اون نیمکت نشینید، اونو صادق برا شما که مهمونش باشی درست کرده...
ادامه دارد
منبع:
https://elpress.ir/news/40682
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 13
✍گذری بر زندگی صادق
🍃جوان نخبه مدافع حرم، دانشجوی کارشناسی تربیت بدنی و ورزشکار حرفهای در 8 رشته ورزشی بود که در دومین روز از اردیبهشت 67 به دنیا آمد و در چهارمین روز همان ماه سال 95 در حلب سوریه به شهادت رسید.
🍃مادرش زمانی که صادق را باردار بوده، پدرش در جبهه حضور داشته، وجود صادق از آن دوران بهره مند شده و در روحیاتش تاثیر گذاشته است. صادق از نظر قیافه و خصوصیات اخلاقی کاملا به پدرش شباهت داشت. خودش نیز از این موضوع خوشش می آمد و سعی می کرد همانند پدرش رفتار کند، مثلا چیزهایی را بخورد که پدرش می خورد.
🍃دوران خردسالی او با اتمام جنگ و بازگشت آزادگان همراه بود؛ مادرش همانند دیگران وقتی تصاویر بازگشت اسراء از تلویزیون پخش می شد، اشک شوق میریختند. آن زمان صادق تقریباً یکسال و نیم سن داشت. به قدری تیزهوش و زیرک بود که به این رفتار مادر توجه میکرد و وقتی تلویزیون برنامه اسراء را پخش میکرد و مادر حواسش نبود؛ مادر را صدا میزد و میگفت: «مامان بیا گریه کن آمدند!» با اینکه نمیدانست دلیل این کار چیست.
🍃مادرش شاغل بود و صادق را از دو، سه سالگی به مهد بردند او را در کلاس نوزادان نگهداری میکردند، اما در یک هفته اول به قدری بیقراری و گریه کرد که معلم رده نوپایان صادق را به کلاس خودش برد تا آرام گیرد. با اینکه آن رده بزرگتر از سن صادق بود، اما بهقدری خودش را با کودکان آن کلاس وفق داد که از همان روز نشان داد با افراد بزرگتر از خودش راحتتر است و میتواند ارتباط برقرار کند؛ از آن روز به بعد همیشه در کلاسهایی که یک رده از سن خودش بزرگتر بود، میماند.
🍃صادق از دوران نوجوانی فردی واقعبین، ظلمستیز و یاریرسان مستمندان بود، اما در کنار اینها احترام به بزرگان از ویژگیهای بارز صادق بود. روزی پدرش متوجه میشود که صادق و دوستانش تیمی را تشکیل دادهاند و با مبالغ ناچیز خوار و بار تهیه میکنند و شبانه به حاشیهنشینان شهر آذوقه میرساندند، این کار نشان از آن داشت که واقعاً به درسهایی که از امام علی(ع) گرفته بودند عمل می کردند، آنطور نبود که بشنود و عمل نکند.
🍃فرهنگ پاسداری اولین اولویت و سر مشق خانواده صادق بود و او با این فرهنگ مانوس شده و به همین علت خودش علاقه داشت که وارد سپاه شود. و روحیه نظامی گری در وجود صادق بود سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نهادی است که به تأثیر از امام حسین (ع) و قیام ایشان تأسیس شده و مأموریتهایش نیز برای تداوم راه حسینی است.
🍃پدرصادق به این لباس قداست و ارزش خاصی قائل است و وقتی این لباس را بر تن صادق میدید افتخار میکرد و از تماشا کردنش لذت میبرد؛ هر جوانی را با این لباس میبیند یاد و خاطره صادق برایش زنده میشود.
ادامه دارد
منبع:
http://www.rajanews.com/news/264853/
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 14
✍گذری بر زندگی صادق
🍃در فتنه 88 که در تبریز هم جریان پیدا کرده بود، پدرش به عنوان فرمانده سپاه ناحیه تبریز فعالیت داشت و مأموریتهایی را به بسیجیان و پاسداران محول میکرد. یک مرتبه پدر صادق به خودش میگوید: «آقا رضا تو که به این سادگی جوانان مردم را به مأموریت میفرستی که احتمال هرگونه خطری برایشان وجود دارد، چرا پسر خودت را نمیفرستی؟!»
🍃وقتی این جرقه در ذهنش زده میشود صادق را صدا می زند و میگوید: «آماده شو و تیمی که برای مأموریت اعزام میکنم را همراهی کن.» صادق با ادب و احترام کامل و بدون اینکه اعتراضی به خواسته پدرش داشته باشد، دستش را بر روی چشمانش گذاشته میگوید: «چشم بابا!»
🍃صادق چهار شانه و تنومند بود، وقتی پدر بدرقهاش می کرد یاد بدرقه امام حسین(ع) افتاد که پسرش را با دعا راهی میدان جنگ کرده بود و او نیز به تأسی از امام حسین(ع) در دلش دعا زمزمه میکند؛ حتی یک آن این فکر به ذهنش میآمد: «من که پسرم را با این شور و شوق راهیاش می کنم شاید زخمی برگردد!» ولی میگوید چارهای نیست، وقتی فردی مأموریتی را میپذیرد تبعاتش نیز برایش نوش است، اما در دل نگرانی داشت و با صلوات به ائمه متوسل شد، چند ساعت بعد خبر مجروحیت صادق را آوردند و در آن لحظه فقط میگوید: «خدایا رضایتم در رضایت توست و به آنچه امر میکنی تسلیم هستم.» بعد میپرسید که از چه ناحیهای مجروح شده است؟ گفتند: « کمی دستش زخمی شده است.»
🍃چند ساعت بعد با دستی باند پیچی شده آوردنش. به پدرش میگوید: بابا چیزی نشده فقط کمی دستم خراش برداشته؛ پدرش نمیخواهد که زیاد به عمق قضیه وارد شود و معذبش کند. بعد از چند هفته پدرش متوجه میشود که دستش باد کرده وضعیت مساعدی ندارد، با یکی از همکاران راهی بیمارستانش میکند و عکسبرداری کرده و متوجه میشوند که تاندون یکی از انگشتانش قطع شده و نیاز به عمل دارد، هزینه عمل هم که 40 هزار تومان شده بود، سپاه پرداخت کرد.
🍃بعد از چهار، پنج ماه یک روز پدرش سرکار در اتاقش بوده که همکارش وارد می شود و می گوید: «امروز صادق هزینه عملی را که خرج دستش کرده بودیم را در پاکتی آورده و گفته که این پول را به بیتالمال برگردانید، چون من نمیخواهم مدیون بیت المال باشم.»
ادامه دارد
منبع:
http://www.rajanews.com/news/264853/
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 15
✍گذری بر زندگی صادق
🍃صادق يك سپاهي همهفن حريف بود. با وجود سن كمش در هر رسته و حيطهاي تخصص داشت.
روحیه صادق همچون نظامیها نبود. علاقه زیادی به گل و گیاه داشت؛ یکی از اتاقهای خانه را به گلدانهایش اختصاص داده بود و دائم به آنها رسیدگی میکرد.
🍃در رشتههای راپل (سنگ نوردی صخره نوردی) غواصی، غریق نجات، قایقرانی، کاراته، راگبی، مربیگری و داوری فوتبال، پاراگلایدر و سقوط آزاد فعالیت داشت و اعتقاد داشت باید آنقدر توانمند باشم که در هر زمینهای که نظام و اسلام نیاز دارد، بتوانم مؤثر باشم.
🍃بسیار شوخطبع و مهربان بود، حتی برخی اوقات مادرش به او تذکر می داد که در بحثهای جدی شوخی نکند، اما او همیشه با شوخطبعی پاسخ میداد. با کودکان کودک بود و با بزرگان بزرگ!
🍃شاید اینگونه به نظر بیاید که ریاضت محض داشت و فقط نماز و قرآن میخواند، از دنیا بریده بود، اما صادق اینگونه نبود به هر کاری در جای خود میرسید از عبادت گرفته تا تفریحات!
🍃چون فردی اجتماعی بود به همین خاطر اکثراً دیر به خانه میآمد و جر و بحثهای مادر و فرزندی سر دیر آمدنش بینشان پیش میآمد. خیلی وقتها شده بود که از پدرش هم پنهان میکردم و برخی اوقات پدرش میخوابید و من همچنان منتظر او میشدم، با وجود اینکه از خودش مطمئن بودم اما نگران هم میشدم.
🍃صادق خشک مقدس نبود، اما به واجباتش هم عمل میکرد مثلاً وقتی روزه مستحبی میگرفت به همه اعلام نمیکرد، چندین بار خانواده دیده بودند که با زبان روزه به استخر رفته حتی برای آنها هم سئوال شده بود که «چرا روزه به استخر میروی؟» گفته بود: «تا اذان کنار استخر بودم و بعد اذان سرم را زیر آب بردم.»
🍃همه چیز در زندگی صادق جای خودش را داشت! مانند تمام افراد عادی بود حتی میتوانم بگویم برخی زمانها شده بود که نماز صبحاش قضا شود یا به سختی بیدارش میکردند، اما در مقابل شبهایی هم با خواندن نماز شب با خدا مأنوس می شد.
🍃مردمداری را میتوانم مهمترین ویژگی صادق بود. هوش سرشاری داشت و کافی بود تصمیم بگیرد در یک حوزه ورود کند، در کمترین مدت زمان به تبحر کافی دست مییافت و در خیلی از موارد از بقیه اطرافیانش جلو میزد.
🍃صادق عاشق خدا بود. ارادت خاصي به اهل بيت(ع) داشت. صادق ذرهای به مادیات ارزش قائل نبود فقط در حدی به دنبال مادیات بود که معاش عادی زندگیاش را تأمین کند و تا لحظه مرگ مادیات نتوانست صادق را به سمت خود بکشاند.
ادامه دارد
منبع:
http://www.rajanews.com/news/264853/
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #خاطرات_شهید_صادق_عدالت
✫⇠قسمت: 16
✍دلنوشته همسر شهید
🍃"یا زینب" گفت وقتی افتاد حسین
"زینب! "زینب!" گفت و جان داد حسین
حتّی نگذاشت تا که تنها برود
با او سر ِ خویش را فرستاد حسین
🍃از عمق وجود مسرورم که تو برای دفاع از زینب حسین رفتی
محرم هایی که شریک نفس کشیدنت بودم میدیم که چه سوز و گدازی در سینه داری
🍃هرگز فراموش نمیکنم شب تاسوعایی که بعد از مراسم هییتتان خواستی برای سینه زنی بروی،(برخلاف 8 روز اولی که باهم به مسجد میرفتیم و من هر لحظه منتظر بودم که میکروفون به دست تو دهند تا نوحه سرایی کنی برای سالار شهیدان عزیز زهرا )
بعد از اینکه خداحافظی کردی و دوباره برگشتی،آمدی سمت من و با لحنی عجیب گفتی خانومم اگه دلت شکست به یاد کربلا و شب عاشوراش برا شهادت منم دعا کن
🍃در را بستی و رفتی و من ماندم و دعای تو و شب عاشورای امام حسین
🍃صادقم! دلم لرزید
با خود میگفتم گویی صادق راست میگفت که من او را همچو بتی میپرستم
🍃استغفار کردم از افکار شیطانی و عشق زمینی که به جای صعود، زمین گیرترم کرده بود
🍃ما بین همین نجواها بی اختیار گریه آمد سراغم و بلند بلند با خود حرف میزدم
🍃اینکه صادق برایم عزیزتر از حسین برای زینب است!!
نه اصلا
اعتراف میکنم که برایم عزیزتر از حسین زینب نیستی
ولی
به همان اندازه که خدای عشقمان عزیز آفریده
🍃عزیزی صادقم !
و عزیزتر شدی وقتی که فدای زینب امام بی سر شدی
🍃شهید همیشه زنده ام ! محرم هم آمد و تو نیامدی
برگه نوحه هایت روی میزی که مخصوص همین کار در نظر گرفته بودی گوشه خانه منتظر شماست
🍃قلم حسرت لمس انگشتانت را دارد و دکمه های پیراهنت نیز در انتظار بسته شدن و رفتن به عزا
🍃عزیز جانم کی میشود دوباره شال مشکی بر سر ببندی و سرتا پا مشکی پوش عزاداری کنی
🍃نمیدانم کی
نمیدانم کجا
و نمیدانم در چه ماه و سال و ساعتی دوباره تو خواهی آمد
ایمان دارم به ظهور منتقم
و ایمان دارم به رجعت شما شهیدان به همراه ایشان
پایان
منبع:
http://www.tabnakazarsharghi.ir/fa/news/306274/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%82-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82
📢 #پیشنهاد_مطالعه
📖کتاب "مرغ سحر"، گردآوری: حامد شبخیر قراملکی، بازنویسی: وحید آقاکرمی،سفارش دفتر فرهنگ و مطالعات ادبیات پایداری حوزه هنری استان آذربایجان شرقی، انتشارات حكیم نظامی گنجهای
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
@khatere_shohada