هدایت شده از سید مجید پورطباطبایی
سلام علیکم
نیمه شب تان به خیر !
مادر بزرگم مادری ام که سال 1358، به واسطه سرطان از دنیا رفت و مادرش که در سال 1363 از دنیا رفت، (دو تا از سادات طباطبایی ) تا آخر عمرشان گالش می پوشیدند .
اما دو نکته در خاطره شما درباره حاج شیخ ره مهم است:
نکته اول این که تلاش می کرد، تا هم سطح زندگی کم بضاعت ترین شاگردانش زندگی کند،
نکته دوم این که خانواده اش را مجبور نمی کرد ، ولی تشویق و ترغیب می کرد.
مشکلی که متاسفانه در خانواده بسیاری از روحانیونی که خود اهل زهد و تقوا و بی تفاوتی به دنیا هستند ، ولی نتوانسته اند خانواده های خود را همراه کنند. و همین عدم همراهی خانواده ها باعث سرخوردگی خیلی از خانواده های طلبه دیگر می شود .
۵ بهمن ۱۳۹۸
هدایت شده از مرتضی دانشمند
بسم الله الرحمن الرحیم
خاطرات من از آقای صفایی
۵. مشکلی که گشوده شد(مشاوره خانواده)
تازه از شهرستان به قم آمده بودیم و تنها یک سال از ازدواج ما میگذشت.
در یکی از محله های نیروگاه، میدان توحید خانه ای اجاره کردیم که در یکی از دو اتاقش می نشستیم.
در این خانه و آشپزخانه که دست ما بود همه زندگی ما با تلخی ها و شیرینیهایش می گذشت.
در همان یک اتاق درس هایم را می خواندم و آماده مباحثه میشدم.
گاهی بین بنده و عیال مسائلی مطرح میشد که نمی دانستم چه برخوردی داشته باشم که درست باشد.
به عنوان مثال هر گاه که کتاب را برای مطالعه برمی داشتم او از این کار ناخشنود بود.
شایان ذکر است که تنها رسانه ما در آن زمان یک رادیو جیبی بود که جزو وسایل عروسی برای ما تهیه شده بود.
با این رادیو سرودهای انقلابی مثل
۲۲ بهمن،
روز پیروزی ما،
روز شکست دشمن،
۲۲ بهمن،
روز از جان گذشتن
و مانند اینها پخش میشد.
ما در آغاز زندگی مشترک تلویزیون نداشتیم. نه فضای مجازی مطرح بود و نه تلگرام و واتساپ و مانند آن. حتی تلفن نداشتیم. همان طور که بیشتر مردم نداشتند.
طبیعی بود که همسر من در آن خانه حوصله اش سر برود.
از طرف دیگر طبیعی بود که من به عنوان طلبه ای که انگیزه درس خواندن دارد می خواستم درس بخوانم اما این دو با هم جور در نمی آمد.
یک روز که کمی آتش گفت و گو بین ما شعله ور شد در خانه را بستم و بیرون زدم و راهی منزل شیخ شدم.
منزل شیخ آن زمان در سه راه بازار کوچه عربستان همینجایی که اکنون محله انتشارات لیله القدر است بود.
در زدم. شیخ در را باز کرد. به درون خانه رفتم.از حال و هوایم دانست که برای مطرح کردن مشکلی آمده ام.
گفتم: نمی دانم چرا هر گاه سراغ کتاب می روم تا مطالعه کنم سلطان بانوی ما اعتراض می کند، انگار که کتاب هووی اوست. نمی دانم چه کنم...
شیخ تاملی کرد و گفت: او حضور تو را می خواهد.
این سخن برای من خیلی روشن نبود.
توضیح داد تو می توانی در عین حال که درست را میخوانی و مطالعه می کنی حضور و همراهی خود را نیز با او داشته باشی.
گفتم: چگونه؟
گفت: با او صحبت کنی و حتی مطالبی را که در کتاب آمده با او در میان بگذاری.او باید حس کند تو در عین حال که مطالعه می کنی او را نیز از یاد نبرده ای و حضورش را در خانه حس می کنی.
این مشاور ه ای بود که در زمینه خانواده و برخورد با همسر از شیخ گرفتم و به کار بستم و بسیار کارآمد بود.
این توضیح را عرض کنم که آن زمان مسئله مشاوره آن گونه که امروز مطرح است و رواج دارد مطرح نبود و رواج نداشت یا بنده اطلاعی نداشتم.
نمی دانم اگر این مشکل را با یکی از مشاوران در میان میگذاشتم چه پاسخی به من می داد. اما پاسخی که شیخ داد انگار آبی بود بر آتش.
حکایت همچنان باقی
مرتضی دانشمند
۵ بهمن ۱۳۹۸
این خاطره را چند سال پیش استاد بزرگوار پورطباطبایی به نقل از دوستی نقل کردند و بنده آن را پردازش نموده و به نگارش درآوردم.
۵ بهمن ۱۳۹۸
هدایت شده از مرتضی دانشمند
بسم الله الرحمن الرحیم
خاطرات من از آقای صفائی
۶. سر زیر آب کردن
یکی از ویژگیهای آقای صفائی آن بود که روزهای پایان هفته یا هر وقت که فرصتی پیش می آمد را با گروهی از دوستان و بیشتر شاگردان به ورزش هایی مثل فوتبال و یا شنا میپرداخت.
در فصل تابستان اما بیشتر به شنا می رفتیم. شنای ما نیز ویژه بود. خبری از استخر و بلیط رزرو کردن و مانند آن نبود.
بلکه ماشینی که عمدتاً پیکان بود پیدا می کردیم و تا می توانستیم آدم در آن می چپاندیم و بیرون قم را هدف قرار می دهیم.
گاه گاهی هم یک یا دو موتور گازی در پی پیکان راه می افتاد که لابد بادی گارد ما بود.
هدف مشخص بود. حدود بیست کیلومتری نیزار جاهایی برای شنا وجود داشت. البته آب نیز زلال و صاف نبود بلکه گاهی گل آلود بود و گاهی نیز پشگل های گوسفندان را به همراه داشت. ولی ما کاری با آنها نداشتیم. ما کار خودمان را انجام میدادیم.
گاهی در گرداب می رفتیم گاهی آب تا سینه ما بالا بود. گاهی روی سنگ می نشستیم و دوش آفتاب می گرفتیم.
یادم هست روزی با یکی از دوستان که از بچههای آبادان بود قرار شد با یکدیگر مسابقه بدهیم که چه کسی نفس بیشتری دارد و بیشتر زیر آب می ماند.گفتم: اول تو زیر آب برو.
او سرش را زیر آب برد و من تا ۵۶ شمردم. بیرون آمد، نفس نفس می زد. نوبت من بود. من زیر آب رفتم زیر آبی شنا کردم و آن سوی آب روی تخته سنگی نشستم. نگاهم از آن سوی آب به این سوی آب بود که دوستم را دیدم که دارد همچنان می شمارد ۱۰۱ ۱۰۲ ۱۰۳ و ۱۰۴ و ۱۰۵ یک دفعه زدم زیر خنده. مرا دید و گفت تو آنجایی یا زیر آب؟
یکی از کارهایی که انجام می دادیم سرزیراب کردن بود.
شیخ آن قدر با ما صمیمی بود که گاهی توی آب کشتی می گرفتیم و گاهی سر یکدیگر را زیر آب می کردیم.
برای اولین بار بود که من رفتم تا سرش را زیر آب کنم و چنین کردم.
البته او بسیار قوی بود. اما شاید خود را ضعیف می گرفت تا مغلوب ما شود.
فورا بر می خاست و سر ما را زیر آب می کرد.
این کار شیخ مرا به یاد سخنی از او میاندازد که گفته بود:
پدر با فرزندش باید به گونه ای برخورد کند که در عین حال که بچه ها ابهتش را احساس می کنند از سر و کول او بالا هم بالا میروند.
یادم هست یک بار وقتی که میخواست واژه خشیت را توضیح دهد میگفت: خشیت به معنای ترس از عظمت است همچنان که انسان پا بر شانه کوه می گذارد و از آن بالا می رود در عین حال از عظمت کوه ابهتی در دل احساس میکند.
آقای صفایی به واقع آن کوه سربلند بود.
حکایت همچنان باقی
مرتضی دانشمند
۵ بهمن ۱۳۹۸
هدایت شده از عربزاده
به نام خدا
إِنَّ اللَّـهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ. (سوره توبه/آیه 111)
یکی از خویشان نزدیک که تراشکار ماهری بود طرحهایی در ذهن داشت و تواناییهایی که زمینۀ بروز و ظهور آن استعدادها را پیدا نکرده بود، برخوردی با مرحوم استاد داشت و من نمی دانم بین آن دو چه گذشت. فقط شاهد بودم که آن فرد محتاط که همیشه ترس از شروع کارهای بزرگ در دلش لانه کرده بود چگونه متحول و در صدد راه اندازی کارخانهای شد که در آن طرحهایش را به نتیجه برساند.
شیخ با او شریک شد سرمایه لازم را تهیه و در اختیارش گذاشت، دستگاههایی از خارج از کشور خریداری و خلاصه با مدیریت و نظارت آن مرحوم کارخانه راه اندازی شد.
ارزش سرمایه اولیه چندین برابر شد و موقع تقسیم غنائم فرا رسید. سرمایه از طرف مرحوم شیخ بود که با قرض و... تهیه شده بود و کار و دوندگیها از طرف فامیل ما!
موش دوانی شیاطین انس و جن و... باعث ایجاد کدورت بر سر تقسیم غنائم شد. رفت و آمدها محدود شد و بنده سراپا نقصیر رابطه بین این دو بزرگوار و معذوریتهای فراوان.
باورش سخت بود ولی آن عزیز سفر کرده کلیه سودی را که نصیبش شده بود تبدیل به سهامی کرد که بین بیست نفر از طلاب متاهلی که همگی مستاجر و فقیر بودند تقسیم نمود به این شرط که با این پول منزلی برای خود تهیه کنند و هر وقت امکان مالی پیدا کردند آنها هم طلبه فقیر دیگری را صاحب خانه کنند.
او با دنیا معامله نکرد خدا را خریدار دید و با این نگاه همراه بود یا نَعیمی و جَنّتی و یا دُنیایَ و آخرَتی.
آن همه بی اعتنایی به دنیا و عدم استفاده حتی ریالی از آن همه سود ظاهری، آبسردی شد بر آتش اختلافها و ناراحتیهایی که پیش آمده بود و حسرتی برای دلهایی که دنیا را بر آخرت ترجیح دادند!
هنوز صدای دعای زیبای قنوتش در کنار مرقد مطهر علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة والسلام وجودم را میلرزاند
إلهی هَبْ لی کَمالَ الْانْقِطاعِ إلَیْکَ وَ أَنِرْ أَبْصارَ قُلُوبِنا بِضیاءِ نَظَرِها إِلَیْکَ حَتّی تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إلی مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصیرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بعِزِّ قُدْسِکَ (مناجات شعبانیه)
او با آزادی کامل به سوی ربّش پر کشید و چشمهای دلش با نور خدا همراه شد، پردهها و حجابهای نور را کنار زد و به جایگاه عظمت پروردگارش رسید و روح بلندش وابسته به او گردید و جز او چیزی نخواست.
روحش شاد
۵ بهمن ۱۳۹۸
استاد نقدی: رهبر انقلاب مرحوم صفایی را صاحب فکر و سبک میدانستند/از منش عرفانی و دستگیری محرومان تا مبارزه انقلابی با بازرگان در دفاع از مبانی امام https://rasanews.ir/fa/news/266833/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-
۵ بهمن ۱۳۹۸
نادر طالب زاده: بچه هاى هنرمند انقلابى تمناى پرچمدارى هنر اسلامى را از صفايى داشتند و او قبول نمى كرد. شيخ بلد بود با هر تيپ و قشرى برخورد خاص داشته باشد. خيلى آرام و طولانى بحث مى كرد و به دليل حجم وسيع اطلاعاتش مى توانست هر طيفى را به چالش بكشاند. او مى توانست مسيحى را مسلمان كند آن هم به راحتى و بى درد سر. يك بار يكى از همراهانم طلبه اى فرانسوى بود كه خيلى زود با شيخ وارد بحث فلسفى شدند. 👇 http://www.598.ir/fa/news/66726
۵ بهمن ۱۳۹۸
پس از رحلت امام(ره)، با اذن مرحوم آیتالله «اراکی»، از امام(ره) تقلید میکردم. بعد از آیتالله اراکی تصمیم گرفتم به یک مرجع زنده رجوع کنم.
در آن زمان جامعة محترم مدرسین، هفت نفر را بهعنوان مرجع معرفی کرده بود. من از مرحوم صفایی پرسیدم از بین این هفت نفر کدامیک اعلم است؛ ایشان فرموندکه هیچکدام بر دیگری رجحان ندارند و همه در یک سطح هستند.
ایشان سه نفر را به ترتیب نام بردند:
اول آیتالله «خامنهای»[مدظلهالعالی]، دوم آیتالله «مؤمن» حفظه الله تعالی ـ که البته جامعة مدرسین ایشان را معرفی نکرده بود ـ و سوم آیتالله «شبیری زنجانی» ادام الله ظله؛
سپس گفتند حالا که هم سطح هستند تقلید از رهبری و حمایت ایشان و تقویت ایشان با فراهم کردن زمینه رسیدن وجوهات به ایشان، رجحان دارد؛ زیرا ایشان کشور را اداره میکند و اگر امکانات مالی ایشان تقویت شود، در تقویت پایههای انقلاب مفیدتر خواهد بود.
عین.صاد؛ مردی که نمیشناختیم
۵ بهمن ۱۳۹۸
۵ بهمن ۱۳۹۸
برای آشنایی بیشتر با اندیشمندی که ناشناخته ماند مرحوم علی صفایی حائری از زبان دوستان ایشان در قاب خاطرات استاد #علی_صفایی حائری 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1932853282Cd9f5e40ccd
۵ بهمن ۱۳۹۸
در اوائل ورود به حوزه بارها فکر میکردم چگونه دنیا برای مؤمن زندان است . این چگونه زندانی است که خوشی ها و لذات فراوان در آن وجود دارد ؟ وجود شیخ با خصال ویژه اش پاسخ سؤال من بود .وقتی انسان بزرگتر از فضائی میشود که در آن زندگی میکند ، احساس خفِگی در تنگنای آن فضا دارد وتنها چیزی که قدرت تحمل در این فضا را به انسان میدهد کمال انقطاع به ربّ است ! همان مناجاتی که به امیرالمؤمنین تا لحظه فزت ورب الکعبه تحمل بخشید. آری همانگونه که حضرت عالی اشاره کردید هرگاه استاد این قسمت از مناجات را میخواندند کاَنّ تمام سلول هایش به لرزه می افتاد و اشک ازچشمش چنان سرازیر میشد که پهنه صورتش را فرا میگرفت وبیننده را متأثر میکرد آنچنان که گوئی با او از این عالم به ملکوت پرواز کرده است. یادم نمیرود که چشمانش چنان پر اشک میشد که جز اشک نمیدیدی ورنگ صورتش به قرمزی گل میگرائید و فقط لبهای مبارکش که از اشک چشمش سیراب شده بود را میدیدی که برهم میخورد وآهنگ زیبای« رب هب لی کمال الانقطاع الیک وأنر.... » از آن بیرون میآید. گوئی این آهنگ همراه با لرزش صدا با آن اشک ها تمام حجاب ها را میشکافت ودر وادی نور پرواز میکرد.خدا رحمتش کند که او خدا را دیده بود . وتمام خستگی هایش با نجوای با پروردگارش تبدیل به عشق و حرکت میشد. ای کاش یک لحظه ، فقط یک لحظه از آن دیدار نصیب ما میشد تا بایک قطره از آن اشکها در اقیانوس عشق رب الارباب غرق میشدیم .ایکاش ، ایکاش .
۶ بهمن ۱۳۹۸
هدایت شده از مرتضی دانشمند
بسم الله الرحمن الرحیم
خاطرات من از آقای صفایی
۷ .هویت صنفی روحانی(تندخوانی)
روزی طبق معمول پس از پایان یکی از درس های حوزه سری به منزل آقای صفایی زدم. آن روز انگار در خانه یکی از دوستانش برای ناهار دعوت داشت. از من نیز خواست که با او بروم.
در آنجا کتاب "هویت صنفی روحانی" از آقای محمدرضا حکیمی را دست یکی از دوستان دید. تازه از چاپ در آمده بود. این کتاب سخنرانی آقای حکیمی در مدرسه فیضیه درباره وظایف روحانیت به شمار می رفت.
کتابی را که صفحاتش شاید بیش از ۷۰ صفحه بود شیخ به دست گرفت و همان طور که ورق میزد انگار که می خواهد شماره صفحه ها را چک کند از این صفحه به آن صفحه و از این پاراگراف به آن پاراگراف می پرید.
کمتر از ده دقیقه بیشتر طول نکشید که کتاب را زمین گذاشت.
پرسیدم: کتاب را خواندید؟
گفت: بله.
پرسیدیم: آیا مطالبش را به یاد دارید؟
و همه مطالبش را به یاد داشت.
آنجا بود که به مسئله تند خوانی آقای صفایی و حافظه شگفتش پی بردم و دانستم که چگونه حتی در سنین ۱۱ ۱۲ سالگی کتاب های ادبی و ادبیات داستانی مثل بوف کور و سگ ولگرد صادق هدایت و... را خوانده و محتوای آنها را به یاد دارد.
کتاب "ذهنیت و زاویه دید" شیخ حکایت از وسعت مطالعات ایشان در این زمینه دارد.
اکنون که به دور و بر خودم در فضای حوزه نگاه می کنم از خود می پرسم: چند نفر از پژوهشگران، مجتهدان، متکلمان و مفسران را در حوزه می شناسم که کتاب رمان بزرگ کلیدر دولت آبادی را خوانده و یا حتی نامش را شنیده باشند؟!
کسانی که می خواهند درباره فرهنگ، هنر، اندیشه، جامعه و...سخن بگویند و در این سخن گفتن سخنگوی دین و مبلغ آیین باشند چگونه می توانند از فضای هنر و ادبیات کشور بیگانه باشند؟
ذات نایافته از هستی بخش
کی تواند که شود هستی بخش؟!
کلیدر محمود دولت آبادی تنها یک رمان از رمان های فراوانی است که آقای صفایی در ذهنیت و زاویه دید به نقد و تحلیل آن پرداخته است.
حکایت همچنان باقی
مرتضی دانشمند
۶ بهمن ۱۳۹۸