eitaa logo
آرامღ؛
1.3هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
374 ویدیو
0 فایل
به عشق «حضرت ابوتراب» «ما غباريم... غبارى زِ خیابان نجف» ؛ 🌱 کپی‌آزاد‌!
مشاهده در ایتا
دانلود
ولشون کن بابا! اینا همیشه میخواستن ایران رو به آتیش بکشن، امروز با روسری تو فردا با یه چیز دیگه... 🖊️ | @ghalamdaar
قرارمون این نبود که واسه قشنگیات، حراجی بزنی... لطفاً برند اول خودت باش، آخه خیلی شیکی 😎 🖊️ | @ghalamdaar
تو رو نمیدونم، ولی من که خیلی برام سؤاله 🤨 هر چی میخوام مثبت فکر کنم، نمیشه 😐 چرا دقيقاً کشته سازی‌ها از شهراییه که روی گسل تجزیه‌ی ایرانه؟ 🖊️ | @ghalamdaar
با دستای بالا، تسلیم خواسته‌های کی شدی دختر؟ 🖊️ | @ghalamdaar
قسمت اول: شتلق! شتلق! چشماشو که باز کرد هنوز نمی‌دونست چی شده! تو خواب شنیده این صداها رو یا تو بیداری؟ گرمش شده بود تا ملحفه رو بندازه کنار، دوباره صدا اومد. حالا هوشیاریش به قدری بود که بتونه تشخیص بده صدای چی بود. صدای شیشه بود. انگار یکی با سنگ اومده بود به جنگ پنجره‌ها! چراش معلوم نبود اما جوری بود که انگار شیشه‌ی پنجره به یارو هیزم تر فروخته! عجب روزی شد... روز تولد ۲۰ سالگی همیشه براش خاص بود. از خیلی وقت پیش کلی منتظر این روز بود تا با بروبچ بزنند بیرون، یه جشن خفن بگیرند و این روز رو موندگار کنند. حالا اما تو خیابون واسه بار هزارم شلوغ پلوغ شده بود. «اه... گند زدند به روزمون نسترن. حالا چیکار کنم؟» «بیخیال سمانه! چرا بزرگش می‌کنی؟» این دیالوگ رو با رفیقش رفت ولی فایده نداشت... می‌خواست زیر و رو شدن دلش رو با کوبوندن گوشی آیفونش رو تشک تخت آروم کنه، اما بی‌فایده بود. خودش رو یه بچه پایه می‌دونست و رفیق باز. حالا شاید یه وقتایی می‌رفت خونه همسایه‌ها روضه ولی خداییش مذهبی نبود. چند بار خونه رو با قدماش متر کرد تا شاید حالش عوض شه ولی دریغ از یه حس خوب... از بیرون صدای فحش‌های بد میومد، گوشش رو گرفت و مثل جت خودش رو رسوند به اتاقش. دیگه دغدغه‌اش این نبود که جشن تولدش رفته رو هوا، حالا فقط دنبال یه قطره آرامش بود. دراز کشید و ترجیح داد به جای در و دیوار اتاق، چشماشون ملحفه رو ببینه. «لیدا مُردی پیدات نیست؟!» منتظر جواب لیدا نشد و با ناراحتی تماس رو قطع کرد. لیدا هم از بچه‌های اکیپ بود اما انگار الآن هیشکی براش مهم نبود تولد سارینا رفته رو هوا. بغضش دیگه نتونست مستأجر گلوش باشه، روون شد رو گونه‌هاش. حتی صدای زنگ گوشی و دیدن اسم مهربون اکیپ هم، حالش رو عوض نکرد. سارا با صدای مهربون آرومش فقط تونست اندازه‌ی سوراخ جوراب مورچه حالش رو عوض کنه... یعنی راستشو بخواید حرف‌های سارا فقط بغض گلو رو واسه اشک شدن، همراهی کرد. همین. 🖊️ | @ghalamdaar
قسمت دوم: آتیش دلش سرد شدنی نبود، باید یه فکر خفن می‌کرد. بین عقل و غرورش دعوا شده بود اساسی! عقلش می‌گفت: «عاقا! وا بده! بیا یه زنگ بزن به زهرا!» غرورش می‌گفت: «بیخیال بابا!» تو این هیری ویری اسم پریسا افتاد رو صفحه‌ی گوشی. با خودش گفت: «حوصلشو ندارم... چیکارش کنم...» با بی محلی جواب داد. پریسا با داد گفت: «خیلی پررویی! اینطوری رفیق بازی می‌کنند؟! پس چرا نیومدی؟؟؟ مگه بهت پیام ندادم که آب دستته بذار زمین و بیا بلا گرفته؟!» صدای داد و بیداد و فحش از پشت گوشی میومد. «پاشو بیا حقتو بگیر! تکلیف آزادی‌های از دست رفته‌ات رو روشن کن! پاشو شلغم خانم!» سارینا زبون چرخوند و یه بد و بیراه چپوند تو گوش پریسا و سریع قطع کرد. از تحقیرهای این دختر اذیت شده بود، اونقدری که بتونه غرور رو دور بزنه. زنگ زد به زهرا. صدای زهرا پخش شد تو گوشی‌‌: «الو! سلاااام! چه عجب! چه خبرا؟ کجایی؟ دلم برات تنگ شده!» مونده بود چی جواب بده... با خودش گفت: «وای حالا چی بگم...» تمرکز کرد و سعی کرد لحنش آیینه‌ای نباشه واسه حالش: «سلام زهرا خوبی؟» اما بی‌فایده بود. لحن سارینا آیینه شد واسه حالش و زهرا فهمید که سارینا تو چه اوضاع قاراشمیشی گیر کرده. «بگو بابا! من پایه‌ام واسه بحث و دعوا» زهرا اینو گفت و یه خنده‌ای دوستان تحویل سارینا داد. سارینا واسش همه چیز رو تعریف کرد. حتی گفت که بعد از تماس پریسا کنجکاوی قلقلکش داده که بره تو شلوغی‌ها و یه سر و گوشی آب بده ببین چه خبره. «وای دختر! خر نشی بیرون‌آ» انقدر ولوم صدای زهرا بالا بود که سارینا واسه اینکه بعداً مجبور نباشه سمعک بخره، گوشی را از گوشش دور کرد. «ببین سارینا، چرا راه دوری بریم؟ وضعیت خودت رو ببین؟ چشم باز کردی رو دعوای سنگ و شیشه، اینم از برنامه‌ی تولدت که ترکید.» یهو لحن زهرا پر شد از شیطنت و گفت: «تو خجالت نکشیدی می‌خواستی منو بپیچونی؟ یعنی چی تو کله‌ات گذشت که منو دعوت نکردی تولدت؟ باشه! یکی طلبت!» بعد با همون لحن قبلی ادامه داد اصلاً میدونی دیروز همینا که حرفشون آزادیه چادر از سر بچه های ما کشیدند؟ به نظرت عاقلانه است شعار آزادی بدند بعد خودشون همین آزادی رو نقض کنند؟ یا مثلاً ببین؟ میگند زندگی اما کاراشون ویرانیه. پس وقتی میگند زن مطمئن باش یه چیزی دیگه منظورشونه! به نظرم ما حواسمون نیست. مثل ماهی تو آبیم. ببین خودتو؟ چادری نیستی ولی کسی تاحالا محدودت نکرده. زن زندگی آزادی یعنی اینکه زن کسیه که واسه رسیدن به آرزوهاش کاملاً توانمنده، هیچ محدودیتی نداره و میتونه به بهترین شکل زندگی کنه. آره قبول دارم که باید پوشش داشته باشیم ولی خوب اون ماجراش جداست. حرف دارم براش. داستانش مفصله، همینقدر بگم که میتونی از پریسا بپرسی چقدر از پسرای دور و برش نارو خورده. چقدر اذیت شده. حتی تو همین شلوغ بازی‌ها میتونی از دخترا بپرسی که چه بلایی سرشون اومده. سرت رو درد نیارم، حالا واسه حجاب حرفای خفنم رو لو نمیدم. بمونه واسه بعداً. کاری نداری عزیزم؟» سارینا حالا با صدای تغییر کرده گفت: «دمت گرم، خیلی حال کردم، برم رو حرفات فکر کنم. احساس می کنم فکر کردن میتونه آرومم میکنه. دوستت دارم، خیلی عشقی، بای!» قطع کرد و درگیر آرامشی شد که قلبش رو بغل کرده بود. داشت حالش خوب می‌شد. شاید این بهترین کادوی تولدش بود و زهرا بهترین رفیقش. 🖊️ | @ghalamdaar
🍃🌹🍃 در هیاهوی شاخه‌های خشک سر بر آور و آزادانه زندگی کن... 🖊️ | @ghalamdaar
699.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 استاپ موشن عشق و آزادی گوش‌هایت را تیز کن، چه می‌شنوی؟ زن! نامش برایت آشناست! هر روز در خانه او را می‌بینیم، آن‌هم در جایگاهی پر از عشق. بی‌هوا صدایش می‌زنیم: مامان! و او از تمام وجود می‌گوید: جانم! یک‌نفس حرف می‌زنیم؛ با گوش که نه، با وجودش می‌شنود. خواسته‌هایمان را می‌گوییم و مهربانانه می‌پذیرد. همه روزهای زندگی را همین‌طور می‌گذرانی، بدون این‌که لحظه‌هایی چنین شیرین را به خاطر بسپاریم ولی او هرگز این اتفاق‌های کوچک و آنی را هم فراموش نخواهد کرد. تو را در آزادی و رهایی برای استقلال، با بدرقه‌های مادرانه‌اش همراهی می‌کند، بال‌های پروازت می‌شود تا آزادانه اوج بگیری و به خورشید برسی. معانی را لابه‌لای خاطره بازی‌مان یافتی؟! زن، زندگی و آزادی سال‌هاست روز و شب با توست، اگر اندکی سرمان را از کف دستانمان بالاتر بگیریم او را خواهیم دید. ✍️🏻میم.صادقی 🖊️ | @ghalamdaar
🤲🏻 خدایا ممنون که من را زن خلق کردی و نسبت به قدرتهای عظیم درونم آگاهی دادی، تا بدین واسطه از زندان جسمم رها شوم و پله های ترقی زندگی را یک به یک به سوی قله های عزت و افتخار با سرعت پشت سرگذارم. 🖊️ | @ghalamdaar