eitaa logo
خط روایت
1.3هزار دنبال‌کننده
715 عکس
117 ویدیو
16 فایل
این جا محل انتشار روایت‌های مردم سرزمین انقلاب اسلامی است. توضیح بیشتر: https://eitaa.com/khatterevayat/2509 ارتباط با ادمین‌‌ها: خانم یزدی‌زادگان @Z_yazdi_Z خانم جاودان @Sa1399
مشاهده در ایتا
دانلود
هو البصیر در علم منطق، تعریف یعنی حقیقت امری را بیان کردن و در تعریف انسان گفته‌اند حیوان ناطق. حیوانی که صاحب نُطق هست، صرفاً جسم نامی حساس متحرک بالارده نیست، چیزی افزون بر این دارد. چیزی که فصل(جدا‌کنندهٔ) آن از دیگر حیوانات است. پس بنا بر تعریف منطق ارسطویی، وجه تمایز انسان از سایر حیوانات قوهٔ ناطقه است. حال باید نُطق را معنا کرد. در وهلهٔ اول به نظر می‌رسد منظور از نُطق یعنی سخن گفتن، حرف زدن و ناطق یعنی سخن‌گو. ولی این سطحی‌ترین معنای ناطق است و نمی‌تواند وجه تمایز انسان از سایر حیوانات باشد. چیزی فراتر از سخن‌گو بودن مدنظر هست. در تعریف ارسطوئی، ناطق یعنی صاحب عقل بودن، متفکر بودن، منطق داشتن. پس حیوانی که مَنطِق دارد، می‌شود انسان. فراتر از شئون حیوانی‌اش خصلتی دارد که او را انسان می‌نماید. چیز کمی نیست منطق داشتن، معقول بودن، ناطق بودن. وگرنه صرفاً حیوانی است که کالبد انسانی دارد. انسان بی نُطق، به شکل و شمایل آدمی هست ولی در بطن حیوان. علی الظاهر در هیبت آدمی و در باطن در کسوت حیوانی. البته برخی حیوانات هم ذی شعورند. درک و احساس دارند. بی‌آزارترین نسبت به هم‌نوعشان. و فقط حیوانات وحشی درنده‌خوی‌‌اند. برای بقای خود، رحم نمی‌کنند و درندگی جزء صفات بارزشان است. اکنون به نظر می‌رسد راحت‌تر بشود مفهوم انسانیت و آدمیّت را درک کرد؟! حال کدام عقل سلیمی کودک‌کشی را و با چه منطقی توجیه می‌نماید؟! مجهول الهویت‌هایی که صرفاً مشغول رفع غرایز حیوانی‌اند و یا بدتر آنان که خوی درندگی و رذالتی شدیدتر از حیوانات وحشی دارند، اسم‌شان چیست؟! رسم‌شان معلوم است در اسم‌شان مانده‌ام؟! تو کز محنت دیگران بی‌غمی نشاید که نامند نهند آدمی آدمی‌راآدمیت‌لازم‌است. ✍ مهجور 📝 متن ۱۹۱_۰۳ @khatterevayat @maahjor
هوالرحیم... گلویم ورم کرده. نمی‌دانم ویروس جدید است یا از بغضیست که دیشب در آغوشش به خواب رفته‌ام. از همان لحظه که فیلم را توی کانال مدرسه دیده‌ام، یک‌بند زار زده‌ام. بارها دست گذاشته‌ام روی دکمه‌ی توقف تا سیر نگاه کنم آن گام‌های استوار و نگاه نافذ را. صدایی مدام توی گوشم می‌خواند:" بلند شو علمدار...علم رو بلند کن..." و تمامِ من فرو می‌ریزد از این غم که آن دست‌های علم‌بردار کجاست حالا که به داد این مردم مظلوم برسد؟ که حلقه شود دور تن نازک و لرزان کودکان یتیم غزه؟ برای هزارمین بار دست می‌کشم روی چشم‌های خیس و تارم تا صفحه‌ی گوشی‌ام را واضح ببینم. نمی‌شود.داغی جگرم بخاری مدام انداخته روی پنجره‌ی چشم‌ها. می‌خواهم چیزی بنویسم. شاید از حجم اندوهم کم کند. شاید مرهمی باشد روی تن تبدار ذهنم. نمی‌توانم اما. لالمانی گرفته‌‌ام اصلا. کلماتِ توی مغزم تا می‌آیند جان بگیرند، دود می‌شوند و به صفحه‌ی سفید نمی‌رسند. درست مثل آرزوهای برباد رفته‌ی مادری که دخترکش را هنوز به دنیا نیاورده، خاکش می‌کند. اصلا من راحت‌نشین را چه به نوشتن از دردی اینچنین سهمگین و ویران‌کننده؟ دردی که خانه‌ی آرزوهای ملتی را روی تن نحیف کودکانش ویران می‌کند. استاد کلاس نویسندگی حق داشت که می‌گفت باید از تجربه‌های زیسته‌تان بنویسید. من با کدام تجربه، بنویسم از تن رعشه‌های کودکان مظلوم فلسطینی، یا نگاه حیران خواهر و برادری نشسته روی خرابه‌های خانه‌‌شان ؟ من پای فهمِ عقلم کجا می‌رسد به عظمت روح پسرکی که بی‌ گریه و مردانه شهادتین را در گوش برادر کوچکترش نجوا می‌کند و جان جهانی را به لبش می‌رسانَد ... من این روزها شرمنده‌ام که از این درد بزرگ هیچ سهمی برنداشته‌ام جز اشک‌‌هایی بی‌وقفه و حیرتی مدام.و این غم بزرگ که راستی" کجایی ای امام؟ برگرد. با علمدارت برگرد..." ✍ زینب کریمی ۲۶ مهر ۱۴۰۲ 📝 متن ۱۹۲_۰۳ @khatterevayat @naajeh3
زندگی ام وسط آژیر قرمز است؛ اما موشکی نمی آید. چند روزی است که دستم به قلم نمی رود. موشک فسفری چاله روی تن های لَخت کودکان در آورده، آدم یاد تصویر ماهواره‌ای ماه می افتد، اما اینجا رنگ چاله ها قرمز است. تن لرزان آن کودک و رنگ پریده اش وجودم را فروریخته. آن سوال کودک دیگری که می گوید؛ من هنوز زنده ام؟ جنون زده ام کرده کودک شش ماهه ای که دیگر هیچکس را ندارد، دست گذاشته بیخ گلویم، چیزی نمانده کبود شوم. آن کفن های دسته جمعی عین نفت روی آتش است. حال بیانیه خواندن و شنیدن ندارم. گویی دشمن از بوی خون مست شده. مگر قرار نبود جنگ آداب داشته باشد. مگر مدرسه و بیمارستان و خانه ها قرار نبود امن باشند. غزه آب ندارد، مثل کربلا. غزه یار ندارد، مثل کربلا. غزه غرق خون است مثل کربلا. رباب ها طفل گردن افتاده به دست می گیرند و ندای هل من معین سر می دهند. زینب ها در غزه فراوان شده اند. غلط نبود که می گفتند راه قدس از کربلا می‌گذرد. دلم می‌خواهد ساعت صفر همین امشب باشد. آخر یک شب هم اگر کودکی نخواهد بپرسد زنده است یا مرده برایش عید است. ✍ زارعی 📝 متن ۱۹۳_۰۳ @khatterevayat
9.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در میان غم غزه و کودکان به خون خفته و مادران مضطر و پریشان؛ انگار، آوار می شود بر دلمان اضطراب نبودنت... برای آمدنت "امن یجیب" می خواند دلمان و استغاثه می کند: ای دادرس کودکان غرق خون غزه برگرد... ای دم عیسی (ع) و عصای موسی (ع) و قرآن محمد (ص) برگرد... بیا که‌ دنیا بدون تو آشوب است... از زمین و زمان بلا می بارد... طفلکان مان در غزه زیر تیراند... صدایمان به آسمان نمی رسد... دعاهایمان به در بسته می خورد... تو خودت برایمان استغفار کن! ای امام حاضرِ غایبمان😭 ✍️فاطمه 📝 متن ۱۹۴_۰۳ @khatterevayat
الیوت، تمام تلاش خود را کرد تا مرا، هم به دنیا بیاورد و هم بزرگ کند. من فکر می‌کنم الیوت خیلی آدم خیرخواهی بوده است، برای همین دکتر بیلی خیلی کمکش کرد. در منطقه ما تقریبا من بی‌نظیر بودم و برای همین خیلی خواهان و هوادار داشتم. شاید برای همین، در جنگ جهانی اول اذیت شدم و خیلی آسیب دیدم ولی باز هم سرپا بودم. استرلینگ در سال ۱۹۲۸، زندگی دوباره‌ای به من بخشید. بعد از استرلینگِ مهربان و دقیقا تا ۱۹۴۸، آلفرد با من بود و هوای من را داشت. از سال‌های ۱۹۴۸ به بعد خیلی تلاش شد فراموش شوم اما هر بار یکی مهربان‌تر از قبلی به دادم می‌رسید و من، دوباره به زندگی ادامه می‌دادم. در این سال‌ها، فقر و نداری و بالا پایین زندگی کم نبود ولی زندگی جریان داشت و نفسی می‌کشیدم. فکرش را بکنید وسط باغ‌های زیتون باشی و هزار چشم دنبالت باشد ولی تو سرپا بمانی، خیلی حرف است. انگار اصلا خدا با توست. چه‌ها ‌که در حافظه‌ام هست و نیست. از خاطرات خوش و ناخوش. از روز تولدم تا امروز، مرا زیر و رو کنی می‌بینی که با خوشی‌های هم‌وطنانم شریک بودم، دست به دست شدم ولی باز به آغوش وطنم برگشتم. فکرش را بکنید وقتی به دنیا آمدم خیلی شادی‌ها را دیدم تا درست وقتی که اسرائیل به دنیا آمد😥 دیگر آب خوش از گلویم پایین نرفت. یعنی از گلوی هیچ‌کس پایین نرفت. همیشه سرم شلوغ بود، نه به خوشی و تولد، که به ناخوشی‌هایِ هر ازگاهیِ تقریبا همیشه؛ و به درد و مرگ که البته اهالی اینجا به آن "شهادت" می‌گویند. و صد البته من هم در این سال‌ها دیده‌ام که چقدر این مرگ‌ها زیباست. من مسلمان نبودم ولی با مسلمانان دوستی دیرینه‌ای داشتم. دردشان، دردم بود و خوشی‌شان، خوشی من. درست ۲۹ ساله بودم که اسرائیل به دنیا آمد😖 و فلسطینی‌ها را بی‌خانمان کرد. نه فکر کنید منِ مسیحی از دست این قوم جهود در امان بودم، نه. همین روزِ ۱۵ اکتوبر بود که هواپیماهای اسرائیل مرا مورد هدف قرار دادند ولی من باز از پا نیفتادم. هرچه بود، خیلی‌ها به من امید بسته بودند، درست مثل مادری که در اوج خستگی و بیماری باز هم پشت و پناه بچه‌هایش می‌ماند. اما ۱۷ اکتوبر دیگر مرا نابود کرد. نفسم دیگر بالا نیامد. ۱۷ اکتوبر پایانِ من بود. پایانِ من و بالای ۸۰۰ نفر دیگر. فکرش را بکنید، منی که ۲۹ سال بزرگ‌تر از این قوم جهود بودم را در کسری از ثانیه نابود کردند. بچه‌ها و زن‌هایی که به من پناه آورده بودند، در یک لحظه‌ی سیاه همگی تکه تکه شدند. من و این بچه‌ها سال‌ها بود عادت داشتیم سرپا بمانیم. هنوز هم همین حس را داریم. حتی جنازه‌ی ما هم خواهد کرد. جنازه ما هم فریاد بر می‌آورد: "فداک یا فلسطین" منِ مسیحی حتی به عادت این کودکان و مردم مظلوم اصلا "فداک یا اقصی" می‌گویم. من بیمارستان المعمدانی هستم با قدمتی بیش از این رژیم جعلی!!! چرا باید در برابرش سر خم کنم؟! من پیروز این میدان خواهم ماند. این وعده خداست. باور دارم به اراده الهی که مظلومان و مستضعفان، روزی بر سراسر این عالم حکومت خواهند کرد. آن "روزِ بدون اسرائیل" را من بودم یا نبودم تبریک بگویید. به من هم تبریک بگویید. بر ویرانه‌های من بایستید و "روزِ بدون اسرائیل" را به روح تمام کودکان و زنان شهید ۱۷ اکتوبر تبریک بگویید. ✍ زینب شریعتمدار 📝 متن ۱۹۵_۰۳ @khatterevayat @barayezeinab
«هوای باروتی» تألمش زیاد است عامووو.فشار جریان خون رگ های مغز آدم را پاره می کند.یکی باید خیلی دردش بگیرد که با پای پَتی برود استقبالِ سوراخ سوراخ شدن.از بچه ای که توی قفس به دنیا آمده و پشت حصار قد کشیده چه توقعی داری!هاااا؟ بچه آدم باجوجه ی مرغ عشق فرق دارد،تویِ تنگیِ قفس،شیر می شود.خدایی حیف نیست آدمیزاد به آن نازکی پشت سیم خاردار به دنیا بیاید و مُهر جیل الحاجز*بخورد وسط پیشانی اش؟ ننه اش اولِ جوانی از درد زایمان بمیرد وغیرت بابایش دود بشود برود هوااا؟ خُب شاید یکی بخواهد با پدر بزرگش فرق داشته باشد.به من چه!به توچه!شاید دلش نخواهد توی حصار زندگی کند،شاید نخواهد پشت ایست بازرسیِ روستا روزی دو بار دست جودها *بخورد به تنش.شاید دلش بخواهد پاییز که شد دست دختر ابوعلی را که ننه اش برایش نشان کرده بگیرد و برود توی مزارع زیتون قدم بزند!تو چکار داری که می خواهند خونشان را بدهند زمینهایشان را پس بگیرند.اصلا ناموسا تو خودت زمین هایت را می دهی به کسی!به خدا اگر بدهی.... امروز جمیله* شهید شد، شاید از قفس خسته بود و دلش بهانه عبدالعزیز را گرفته بود.از چشم هایش غیرت می چکید.آخخخخخ که چقدر به هم می آمدند،حتی وقتی عبدالعزیز شهید شد!باز هم به هم می آمدند.بی خیاااال! اصلا قصه عشق دیگران به ماچه! زندگی بین فنس ضعیفه ها را مرد می کند!شیرِ ننه ای که پشت ایست بازرسی توی بر بیابان و زیر سایه تند و تیزِ حصار، بچه می زاید با شیرِ پلنگ هایی که فیلم بچه زاییدنشان را می گذارند جلو چشم خلق الله خیلی توفیر دارد! هییییی! عاموووو.... یادت رفته؟توی خرمشهر به جای اکسیژن،عطر باروت می رفت توی دماغ آدم؟ بوی باروت بچه ی نه ساله را یک شبه مرد می کند.از کل ایران آمده بودند توی ان یه وجب جا.خاک عین ناموس آدم است!تو ناموست را می دهی به کسی؟حضرت عباسی نمی دهی. آدم که حتما نباید پشت حصار به دنیا بیاید که غیرت داشته باشد... تألمش خیلی زیاد است عاموووو.... فشار جریانِ خون رگ های مغز آدم را پاره می کند! راستی نگفتی توی این هوای باروتی می خواهی طرف کی باشی؟دختر ابو علی و مزارع زیتون یا جودهای پشت فنس ها؟! تا دیر نشده جای ایستادنت را مشخص کن! فردا دیرست عامو.... پ. ن *جیل الحاجز: به کودکان فلسطینی که پشت ایست های بازرسی متولد می شوند گفته می شود. *دکتر جمیله الشنطی،چهره سیاسی حماس و همسر شهید عبدالعزیز رنتیسی *جود: جهود، یهودی. ✍ طیبه فرید 📝 متن ۱۹۶_۰۳ @khatterevayat @tayebefarid https://instagram.com/baghchekman?utm_medium=copy_link
چهارشنبه صبح 18 اکتبر میروم کلاس، بغض آگین. و این از معدود دفعاتی است که بچه‌ها لبخند مرا موقع ورود به کلاس نمی‌بینند. یادم رفته بگویم بنشینند و آنها ایستاده انگار دارند به غریبه‌ای نگاه میکنند. طول میکشد تا بگویم قرار است با سوره‌ی نصر کلاس را شروع کنیم و اینبار نه سکوت برای شنیدن درس که سکوت کنید تا خوب بشنوید: إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ خودم هم میشنوم، میدانم می‌آید. اما از قضا این همان کلاسی است که بچه‌هایش در و دیوار را پر کرده‌اند از عکس و وصیت شهدا. چشمانم که می‌افتد به عکس حاج قاسم و یاد اینکه گفته بود سالهاست خواب به چشمانش نیامده، بغضی ترم میکند. صدای قرآن می‌آید، من ایستاده ام وسط کلاس درسم. من از حادثه گذشته و رسیده‌ام به مجلس ختم کودکانی که هنوز زیر آوارند، اینجا در کلاسم. بچه ها صلوات میفرستند. باید چانه‌ی لرزانم را محکم کنم و برگردم سمت تخته و محور بکشم که به بچه‌ها یاد بدهم فاصله‌ی نقطه نسبت به مبدا یعنی چه... بر میگردم و بالای تخته عکس شهید طهرانی مقدم را می‌بینم. دیگر چشمانم خیس است. اما باید بگویم. با ماژیک قرمز از مبدا فلشی میکشم تا روی نقطه‌ی مثبت دو... "شهید طهرانی مقدم میخواست اسرائیل را نابود کند"... از بچه ها میپرسم فاصله مبدا تا نقطه چقدر است؟ یعنی فلش قرمز چند واحد رفته است؟... "موشک دیشب چه؟ مختصات مبدا و بردش چقدر بوده؟ فاصله تا مقصد چه؟ وقتی رسیده به مقصد که مثل این فلش نایستاده! پس با آن نقطه چه کرده؟" صدای بچه‌ها برای من جواب نیست، برای من نشان زنده بودنشان است... "خاک لای موهای پسرک، خون روی خاک، عکس‌هایی که بو دارند، بوی گوشت سوخته..." من کجا ایستاده‌ام؟ کاش هیچوقت جزئیات برایم مهم نبود. ✍ سپیده 📝 متن ۱۹۷_۰۳ @khatterevayat
. «مادرانه با دخترکان فلسطینی» آه دخترکم! روله جانم! همسن تو را چه به وصیتنامه نوشتن؟ من قریب چهارده سالم بود که با اشک و ترس، وصیتنامه نوشتن. تو باید با عروسکهایت بازی می‌کردی. روی پای بابا و مامان می‌نشستی و دست در دست برادرانت، توی کوچه ها با افتخار راه میرفتی. تو را چه به وصیتنامه طفلک معصوم من! تو بازی کن، بخند. در کوچه‌های آباد سرزمین خوش آب و هوایت راه برو، بدو و شاد باش. اینجا در سرزمین ما حرف زدن ازجنگ آرامش روانی کودکان را برهم می‌زند. اینجا دخترکان به رژلب و لوازم آرایش آشناترند تا وصیتنامه. پدر و مادرت دین را به تو چگونه اموخته‌اند که در الفبای تربیت به واو وصیتنامه رسیده‌ای. فرزندم! دخترشهیدم؛ تو از اول زندگیت به جای بوسه پدر ومادر، بوسه بمب و فسفر را روی صورت کوچه‌ها لمس کرده‌ای. تو به جای تفریح و پارک رفتن، سر مزارشهدا رفته ای. تو به جای بازی با لوازم بازی، با باقی مانده های تیر و ترکش بازی کرده‌ای این است که مبارزه در میان رگهایت مثل خون جاری است. این است که پر پله‌های عبودیت، یک هیچ از خیلی‌هامان جلو زده‌ای. آخ رولکم!!!ـــ ✍ زهرا نجاتی 📝 متن ۱۹۸_۰۳ @khatterevayat @almohanaa
"صلح" صلح، همانی که دنبالش می گردیم. همان واژه ی نجات بخش... همان انگیزه و شور برای رهایی... همان سه حرفی که با وجودش زندگی معنا می گیرد. در روزگاری که منفعت طلبی حقِ مسلم می شود و حق کُشی راهی برای دستیابی به قدرت شده، آدمیان و مردمانی بسیار بی پناه می شوند. قاعده جنگ ظلم است و ستیز. عدالت معنا ندارد. بازی قدرت ظالم پروری است. و در این میان عده‌ای آدم بی گناه در جنگ قدرت ها، مظلوم می شوند. پدری کودک از دست می دهد. دختری همسرش سفر بی بازگشت دارد. پسری تا همیشه فقط عکس پدرش را در قاب می بیند. و هزاران هزار طعم تلخ دیگر اثر جنگ است. جنگ هر جای جهان باشد بد است. منفور است. فرقی نمی کند کودک فلسطینی اشک بریزد یا کودکی در آن سوی کره خاکی با چشمانی آبی و موهایی خورشیدی. جنگ در همه زمین ها، ناگواری و ناکامی به بار می آورد. ما در ستیز قدرت ها، در پی به دست آوردن ثروت و منفعت طلبی سران کشورها، صلح را برای همه مردم جهان و آشتی را برای همه سرزمین ها آرزو داریم. تا در سایه امنیت زندگی جریان بگیرد و روح امید در همه جا جان داشته باشد. ما برای داشتن صلح جهانی دلمان را به افرادی خوش کرده ایم که جنگ را نابرابر و دفاع از حق را واجب می دانند. تا ظالم پروری نشود و هیچ مردمی مظلوم نباشند. باید به سوی صلح گام برداریم و از جنس حق خواهی و حق طلبی رفتار نماییم. فرقی ندارد بزرگ باشی یا کوچک... جنگ ترسناک است. بیچاره بچه هااا... ✍ لیلا حاجی 📝 متن ۱۹۹_۰۳ @khatterevayat
" الفبای مظلومیت " غزة. [ غ َزْ زَ ] با "غین" شروع می شود؛ همچون غم. با "ه" تمام می شود همچون هّم. این روزها تمام هّم و غم مان مردم مظلوم غزه و فلسطین است. "ب" مثل بچه های بی گناه. این تصاویر و فیلم های دلخراشی را که می بینیم قلب مان به درد می آید؛ زبان کودک فلسطینی که از ترس بند آمده جای خود دارد. ما هم لکنت زبان می گیریم... "قاف" همچون قساوت قلب. از چه قانونی صحبت کنم؟! از کدام ماده! اکنون می توان به تک تک مواد اعلامیه حقوق بشر استناد کرد. اما مگر کسی به آن ها توجهی دارد؟! می دانید اصل این اعلامیه چیست؟! اعلامیه ای که سازمان ملل متحد درباره حقوق همه انسان ها مطرح کرده است و این اعلامیه به حقوق بین الملل تبدیل شد. اما حالا؟! هیس! سکوت کنید. هیاهو نکنید. بغض تان را قورت دهید‌. چرا که وجدان حقوق بشر، قبل از آن که زمستان بیاید به خواب زمستانی رفته... "ف " مثل فریاد بی عدالتی. در هر کجای جهان و دنیا که باشی، همه می دانند که هیچ کس حق تجاوز به حریم بیمارستان ها را ندارد. بیمارستان ها تنها مأمن و پناهگاه انسان های زخمی و آسیب دیده در زیر آتش بمب و خمپاره است... این مورد برای همه آشکار است، مگر نه؟ لازم است از بیمارستان المعمدانی حرفی بزنم؟ این کودکان به کدامین گناه این گونه پرپر می شوند؟ "بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت" این فرزندان؛ امید یک خانواده، یک نسل و یک کشور هستند که دقیقا هدف تیر دشمن قرار گرفته اند. از کدامین درد بگویم! از آن پسرک نوجوانی که تمام خانواده اش را به چشم برهم زدنی از دست داد؟ یا آن خبرنگاری که ناگاه با اجساد خانواده اش در سردخانه روبه رو شد! و شاید هم آن دکتری که خودش برای خانواده اش نماز خواند... گاهی قلم هم با تمام قدرت و اثری که دارد کم می آورد... جنگ هر جا که باشد و به هر گونه که باشد، آنقدر آثار زیان باری دارد که تا چند نسل آینده هم درگیر می کند. "ک" مثل کرب و بلا. اما حالا که در فلسطین، کربلایی برپاست... برای دفاع از مظلومیت مردم فلسطین نیازی نیست هم زبان، هم رنگ یا از یک نژاد باشیم. هر آدم آزاده ای که در هر گوشه ای از جهان باشد، قلبش به درد می آید و به پا می خیزد. در این روزهای طوفانی، چقدر جای حاج قاسم عزیزمان در مقاومت و دلاوری خالی است... و ما فرزندان مهدی موعود هستیم، آقاجان! اَلعَجل... زودتر بیا که خون مظلومان شما را فرا می خواند: بیا تا حال جهان خوب شود و ما یقین داریم همانطور که امام علی(علیه السلام) فرمود: "روز انتقام مظلوم از ظالم، شدیدتر از روز ستم کردن ظالم بر مظلوم است" ✍ زهرا حاجی 📝 متن ۲۰۰_۰۳ @khatterevayat