میگفت که :
تا من دوستام رو نبینم ،
با هم اتفاقات ِاخیر رو به سخره نگیریم
حرفای بامزه نزنیم، غیبتهای تکراری نکنیم
و برای آینـده بـرنامه های گنده نچینیـم
زندگی متوقف شده .
من ارگ ِبم و خشت به خشتـم متلاشی
تو نقش ِجهان، هر وجبت ترمه و کاشی
[
حامد عسگری
]
‹ سلامُ عَلی القَصیده الَتی ضَلّت قافیتها مِن بَعدک ..! ›
سلام بر قصیدهای که قافیهاش پس از تو گم شد .
اون لحظه که چراغها خاموش میشه، تو تاریکی چادرت رو میکشی رو سرت و دیگه فقط خودتی و خودش و اشکهات ؛
من بندهٔ اون لحظهام . .
‹ حُبّي لَكَ شَفيعي إليك ›
و اينكه دوستت دارم،
مرا پيش تو شفاعت میکند؟!
-یارسولﷲ-