eitaa logo
خیمه 🇮🇷
438 دنبال‌کننده
179 عکس
50 ویدیو
20 فایل
🚩 خیمه یعنی در سپاه زینبیم! #قصه_هم_عهدی_اهل_تبیین 🗨️ شبکه‌های اجتماعی: https://takl.ink/Khey_me 👤 خادمِ خیمه(جهت ارتباط و تبادل): @KhademeKheyme 🌐 Khey.me
مشاهده در ایتا
دانلود
عیدی! عیدی! 🎁 🥳 پس تا چند ساعت دیگه... منتظر عیدی خاص و متفاوت میلاد امام هادی علیه السلام باشید. 🌷
💢 فروش ویژه کتاب داستانی «حمزه» 💢 📚 روایتی مستند، متفاوت و خواندنی از یک نوجوانِ دغدغه‌مند اهل تبیین در عصر امام هادی(ع) 🎉 فرصت ویژه سفارش کتاب تا عید غدیر 💰 با تخفیف عیدانه: فقط ۵۰ هزار تومان (به قیمت سال ۱۴۰۳) 🚚 شرایط ارسال: - ارسال در محدوده شیراز: ۳۰ هزار تومان - ارسال رایگان برای خرید بالای ۵ جلد در شیراز - ارسال رایگان برای خرید ۱۱ جلد و بیشتر در سراسر ایران (همراه با امکان مراجعه و تحویل حضوری) 🇮🇷 تخفیف ویژه مجموعه‌ها 🇮🇷 مناسب خرید و اهدا در تجمعات و مراسمات 📩 برای خرید، به آیدی زیر پیام دهید: @khademekheyme
خیمه 🇮🇷
💢 فروش ویژه کتاب داستانی «حمزه» 💢 📚 روایتی مستند، متفاوت و خواندنی از یک نوجوانِ دغدغه‌مند اهل تبیی
♨️ +فرار از دست رژیم تقریباً محاله حمزه! اینجا فقط یه پایتخت سیاسی نیست؛ یه پادگان‌شهره... پرنده بشی تو هوا می‌زننت! ماهی بشی از آب می‌گیرنت! 📚 فروش ویژه کتاب داستانی «حمزه»📚 ماجرای عجیب زندگی یک نوجوان اهل تبیین 📩 برای خرید، به آیدی زیر پیام دهید: @khademekheyme
۲۵ ذیحجه! و حسین از وادی القاع گذر کرد و به منزلگاه بطن العقبه رسید... آنگاه... در حالی که آفتاب در اوج بود در خیمه‌ی خود استراحت می‌کرد؛ اما ناگهان برخاست و به آرامی، از زیر نخل‌های روییده در کنار برکه رد شد و به سمت بالای تپه‌ای قدم برداشت. یاران و اعضای خانواده‌اش در حالی که دست‌ها را سایه‌بان چشم‌هایشان کرده بودند، به دنبال او رفتند. حسین در نسیم گرم بر تپه‌ای شنی چه می‌کند؟ رد پایش را دنبال کردند. چکمه‌هایش در شن‌ها فرو رفته بودند. تحت‌الحنکش در نسیم تکان می‌خورد. موهای سپید و‌ موج‌دارش تلاطم داشتند. پر عبایش که به رنگ برگ‌های نخل بود، به آرامی حرکت می‌کرد. زینب بچه‌ها را عقب نگاه می‌داشت. عباس قبضه‌ی ذوالفقار را محکم می‌فشرد و مراقب اطراف بود. زهیر که همین روزها به کاروان پیوسته بود، هنوز لباس‌های گران قیمت داشت. جَون که تازه وضو گرفته بود، آستین‌هایش بالا بودند. قاسم، دست برادرش عبدالله را گرفته بود و از دور نظاره می‌کرد. علی اکبر و پسران ام‌البنین، مراقب خیمه‌ی مخدرات بودند. رقیه از گوشه‌ی پرده‌ی خیمه، به قامت پدر نگاه می‌کرد که پرتوهای آفتاب، بدنش را پوشانده بودند. سکینه گهواره‌ای را تکان می‌داد و گاه سرک می‌کشید تا ببیند چه اتفاقی افتاده. حسین بی آنکه نگاه از پهنه‌ی دشت بردارد گفت: به درستی که من در این سفر کشته خواهم شد... و اکنون به روزهای آخر این سفر نزدیک شده‌ایم. میان اصحاب همهمه‌ای در گرفت. گفتند: یا اباعبدالله چرا چنین می‌گویی؟ حسین پاسخ داد: اکنون در رؤیایی چنین دیدم. در خواب دیدم سگانی به من یورش می‌برند که در میان آن‌ها سگی دو رنگ، بود که از همه درنده‌تر به نظر می‌رسید. صدا تا خیمه‌ها نمی‌رسید‌. اما رقیه دید که اصحاب به گریه افتادند. قاسم که شنیده بود، دست عبدالله را فشرد. اما نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد. علی اکبر و پسران ام‌البنین، محکم ایستاده بودند. اما چشم‌هایشان بین حسین و خیمه‌ها به تک و تا افتاد. زینب لحظاتی دست از بچه‌ها کشید و به او نگاه کرد. موهای سپیدش در نسیم و نور، درخشش نقره‌ را داشتند. او هنوز به روبرو خیره شده بود. عباس، با سرانگشتانش چشم‌هایش را فشرد و دست به قبضه محکم کرد. از میان گریه‌های بی قرار اصحاب کسی گفت: مگر ما مرده باشیم که سگی به شما حتی پارس کند یاابن رسول‌الله. حسین برگشت و به روی یارانش نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: هر کس که با من بیاید، بی شک جان خود را خواهد باخت. جَون گفت: جانمان را خواهیم باخت و رضایت شما را خواهیم برد. جز این است که رضای خدا به رضای شماست؟ حسین سر به زیر انداخت. پای از شن بیرون کشید و به سمت پایین تپه قدم برداشت و همین طور که از میان جمع یارانش عبور می‌کرد گفت: بیعت از شما برداشتم‌. هر کس که می‌خواهد، از همین جا بازگردد که این راه را پایانی جز شهادت نیست. من هم‌اکنون خیمه‌‌ها را بر می‌چینم از این منزلگاه می‌روم. هر کس که می‌خواهد، خیمه بر جای گذارد و با من نیاید. عمرو بن لوذان عکرمی، ساربانی که در بطن العقبه زندگی می‌کرد می‌گوید: و ساعتی بعد، هیچ خیمه‌ای در منزلگاه باقی نماند. همه با حسین رفتند. این مردمان دیوانه بودند. وقتی خورشید رو به غروب سرخ خود می‌رفت، هنوز رد پای حسین و یارانش بر روی تپه‌ی شنی باقی بودند. نخل‌ها هنوز در باد تکان می‌خوردند. آب برکه خورشیدی خونین را در خود انعکاس می‌داد. صدای قافله‌ای که دور می‌شد در دشت پیچیده بود. شب نزدیک بود. صدای پارس سگان نزدیک می‌شد. @khey_me
در خیـمه حسینیم🚩 خون‌خواه و جان فداییم
🩸نذر گریز؛ مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه نویسندگان جوان؛ هر یک گریزی نو به روضه‌های روزواره‌ی محرم @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🩸گریز اول درد عشق است و در به دری؛ پسرعمو! آن روز را به یاد می‌آورم که هجده هزار نامه از کوفه بر شما فرستاده شد. آن روزی که همه پیمان بیعت و یاری با نوه رسول خدا صلی الله علیه و آله را زمزمه می‌کردند. همه مشتاق دیدار شما و همه آماده برای جان‌فدایی و ایثار! میوه های کوفه رسیده و همه با اغراق و افتخار حاضر بودند از شما و خانواده پاک فطرتان پذیرا باشند. همه شیدای نام و منصب شما، همه فرمانبر و مطیع شما. شما به من امر کردید که نامه‌رسان و بیعت گیرنده شما باشم. من نیز با جان و دل پذیرفتم. آقای من! مطیع شما بودن افتخاری‌ست بس عظیم! ما در شأن شما شأن یافته‌ایم و ما با اطاعت از شما اطاعت خداوند را به جای آورده‌ایم. من رهسپار کوفه شدم. در راه، راهنماهایم از تشنگی جان دادند و من با سختی فراوان زنده ماندم. این قصه، شاید اطرادی‌ست از یک قصه پر غصه ابدی! یک خبر از حقیقتی بزرگ! من، با باری پر از مشقت که بر دوش می‌کشیدم، به کوفه رسیدم. میوه‌های کوفه رسیده بود. مردم مشتاق شما بودند. در دلشان ندای شما افروخته شده بود. نام شما صورت‌های غمگین‌شان را مسرور کرده بود و همه آماده بیعت با شما. هانی و مسلم بن عوسجه و بقیه مردم با نامه شما اشک ریختند؛ با کلمات شما زنده شدند و شادمانه از من پذیرایی کردند. اما عبیدالله بن زیاد، آرام آرام آنها را زده کرد و تمامی مردم را از میان ما زدود. مردم پراکنده شدند و بیعت ها کمرنگ. آن هجده هزار نامه را دانه به دانه باطل کرد. به جاسوسی معقل، از حضور من در خانه هانی آگاه شد و در قصر کوفه هانی را زخمی کرد. جنگی در آن بین شکل گرفت و اطرافیان من، تا تاریکی روز دوام آوردند. اما ذره ذره پراکنده شدند و ترس آنها را فراری داد. آقای من! پسرعموی شما در آن شب محنت‌‌بار، کوچه‌گرد کوفه بود. گرسنه و تشنه کوچه‌های آن شهر را می‌چرخید. نویسندگان آن هجده‌هزار نامه کجا بودند؟ مگر آنها ما را به کوفه دعوت نکرده بودند؟ مگر آنها از نامه شما به شور و شوق نیامدند؟ در آخر آن پیرزن جرعه‌ای آب داد و چند صباحی پناه. او مرا بخاطر شما دوست می‌داشت و محبت او به من به‌خاطر محبت قلبی او به شما بود. محبت شما ناجی پسرعموی‌ نگران و خسته‌تان شد. در آخر، به دستور ابن زیاد خبیث، مسجد کوفه زیر و رو شد و همه تهدید شدند‌. پسر آن پیرزن نیز از این تهدید ترسید و کلبه مخفی مرا به ابن‌زیاد نشان داد. هفتاد نفر به جنگ من آمدند و من به تنهایی با آنها به مقابله برخاستم. شمشیرهای تیز برهم می‌خورد و آنها خواب تسلیم شدن من و رضایت به اسارت ابن زیاد درآمدن را هم نخواهند دید. صادقانه بگویم، آن کس که اسیر توست، نمی‌تواند آزادگی از این بزرگ‌تر را تصور کند. آنکه تو را خواسته، تمام دنیا برایش ناخواسته نخواستنی است. جنگ تن به تن با آنها مرا از پا درنیاورد. سنگ زدن ها و نی های آتشینشان زانوان پسرعموی شما را سست نکرد. در آخر با نیرنگی مرا درون چاله‌ای انداختند و مرا اسیر کردند. ای که از کل خلق بهتری! اگر فریاد من از کوفه به گوش های شما می‌رسید، فریاد می‌زدم که برگردید. اگر یاری برایم مانده بود، نزد شما می‌فرستادم تا بیاید و منصرفتان کند. اما هیچ راهی نبود. سرانجام آبی بر من آوردند، اما خون لب‌هایم اجازه نمی‌داد که آب بنوشم. و این قصه‌های کوتاه، خبر از قصه عظیم شما می‌دهد. از آب نوشیدن منصرف شدم. وصیت‌هایم را به عمر سعد کردم و او خائن به وصیت‌ من شد. من از او خواستم‌ تا شخصی را نزد شما بفرستد و نفرستاد. من در مقابل ابن زیاد متهم به تفرقه افکنی و شکستن وحدت شدم. امتثا از سخنان من چنان به رنج آمد که حمران را طلبید. به او دستور داد که در بام قصر کوفه گردن مرا بزند و پیکرم را به زمین بیندازد. آقای من! من جانفدای شما شدم، اما ای کاش مردم کوفه به این سادگی رنگ خود نمی‌باختند. من غمگینم، من نگرانم، نه برای سرنوشت خود، بل برای سرنوشت شما. غریبی و تنهایی من صدبار تکرار شود، هزاران بار بمیرم و زنده شوم، اما به خدای احد سوگند، حتی یک لحظه توان دیدن غریبی و تنهایی شما را ندارم. آقای مظلوم و غریب! مهدی سونتویی @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا