eitaa logo
خیمه 🇮🇷
438 دنبال‌کننده
179 عکس
50 ویدیو
20 فایل
🚩 خیمه یعنی در سپاه زینبیم! #قصه_هم_عهدی_اهل_تبیین 🗨️ شبکه‌های اجتماعی: https://takl.ink/Khey_me 👤 خادمِ خیمه(جهت ارتباط و تبادل): @KhademeKheyme 🌐 Khey.me
مشاهده در ایتا
دانلود
🩸گریز چهارم شاهرخ عرق پیشانی اش را که غبار خاکریزهای اهواز هم بر آن نشسته بود با دستمال یادگاری مادر پاک کرد. نمیدانست پلک هایش از گرما آب انداخته یا شبنم دلتنگی ست که بر گلبرگ پلک هایش جاخوش کرده است. خاطره چهارراه کولا برایش تداعی شد: تابستان بود. پیرمردهای نی قیلیانی با موهایی سپید پشت گاری میوه های رنگارنگ ایستاده بودند و میگفتند: حراجه حراج. که ناگهان پاسبان شهرداری عربده کشید و میدان بهم ریخت و خنده ها خشکید. میوه ها برزمین غلت خوردند و به جوی ریختند. برای شاهرخ خیلی مهم نبود. ناگهان صدایی برق از چشمانش برد. یکی از پاسبان ها سر پیرمرد زخمی داد زد و گفت مادر... !. چند دقیقه بعد شاهرخ در زندان بود با لباسی خونی و «مادر» که برایش سند آورده بود آزادش کند. بنام مادر حساس بود. بخودش که آمد کل خاکریز را قدم زده بود و کنار سنگر آخر دندان بهم میفشرد و مشتش باز نمیشد. نفس عمیقی کشید و به آسمان خیره شد. سردار به ستاره های آسمان خیره بود. در اندیشه ملاقاتش پشت خیام قدم میزد. وقتی درتقابل سپاهش با کاروان حسین احترام کرده بود و نام مادر او را نیاورده بود. سردار با نیزاری از نیزه دارها رو به حسین بر زبان رانده بود: «من علیه تو هستم حسین» اما در دل او را و خاندانش را میستایید. به خود که آمد کنار خیمه آخر لشکر عمربن سعد بود. اطرافش را پایید. صحرا و لشکرش در تاریکی فرورفته بودند اما دلش سمت آن خیمه گاهی که ماه به آنها چشم دوخته بود پر میزد. ماه داشت به خیمه گاه حسین نگاه میکرد صدای طبل همه را از خواب بیدار کرد. صدای سوت قطار آنها را از خواب بیدار کرد. شاهرخ و مادرش در تاریکی شب به سمت گنبد طلایی حرکت کردند. زانوهایش موزاییک های صحن اسمال طلا را بوسید. خورشید را دید و شانه هایش تکان خورد. با لهجه لاتی غلیظی که قدمتش سالها شرارت بین کوچه و کاباره های پایین تهران بود زمزمه کرد:میخاهم توبه کنم. مادر لبخند زد. شاهرخ به سمت ضریح رفت. موج زائران را ارام کنار میزد و به سمت ضریح خیره بود. موج سپاه را ارام کنار میزد و به سمت خیام خیره بود. همانجا که دیشب ماه مادرانه نشانش میداد. یکی از لشکریان پرسید کجا میروی حر؟ گفت بدنبال آب. اما نه. او بدنبال نور میرفت. چکمه هارا بر گردن نهاد و زانوهایش رمل بیابان کربلا را بوسید: میخواهم توبه کنم. لحظاتی بعد حر سر به دامان حسین بود با لباسی خونی و مادری که برایش سند آزادی آورد بود. حسین که پیشانی حر را با دستمال یادگاری مادر میبست فرمود: أَنْتَ الْحُرُّ كَمَا سَمَّتْكَ أُمُّكَ، وَأَنْتَ الْحُرُّ فِي الدُّنْيَا و الْآخِرَةِ حر چشم هایش را بست و به این فکر کرد که بهشت اینجاست. شاهرخ چشم هایش را بست و به این فکر کرد که بهشت اینجاست. گلوله سربی سینه اش را میسوزاند و خون داخل ریه هایش راه نفسش را بسته بود. بعث ها بالای سرش یزله شادمانی میرفتند و تیرهوایی میزدند. چند دقیقه بعد رادیوهای ایران و عراق شهادت شاهرخ ضرغام را مخابره میکردند. کمیل زاهدی @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🩸گریز پنجم شب عاشورا اصحاب گرداگرد امام حلقه زده‌بودند. به فرمان او مشعل‌ها را خاموش کردند تا کسی رفتن دنیایی‌ها را نبیند‌. در آن شب اصحاب برای اینکه نشان دهند همچنان هم‌پای امام هستند جملاتی می‌گفتند و می‌نشستند. عبدالله اما بین آنها نبود‌. صدایشان را به روشنی می‌شنید که چه جملات عاشقانه‌ای به عمویش می‌گویند. او هم می‌خواست به مثل برادر عزیزش در آن جمع باشد و با جملاتی که می‌گوید اعلام کند که او هم می‌تواند خود را فدای امام کند‌. اما کوچکی سن و قد مانع می‌شد. با خود می‌گفت فرق من و قاسم چیست؟ ما هر دو از یک پدریم‌. درست است من پدر را ندیدم ولی خون او در من است. من نمی‌توانم عمویم را مظلوم و تنها ببینم. فردا حتماً از او دفاع خواهم کرد‌. آری، من هم مثل برادرم قاسم در سپاه او هستم. روز عاشورا اصحاب یکی‌یکی پر کشیدند‌. عبدالله از خیمه‌گاه رزم قدرتمند و مظلومانه اصحاب عمویش را تماشا می‌کرد‌. نوبت به بنی‌هاشم رسید. رفتن همه و تنها شدن امام را می‌دید. با رفتن قاسم قرار دلش رفت. می‌خواست از امام اذن میدان بگیرد‌. ظهر عاشورا امام برای وداع به خیمه‌گاه رفت‌. قیامتی در قیامت بر پا شد. عبدالله سمت عمو رفت تا اذن میدان بگیرد اما عمو نگذاشت حرفی بزند. او را بغل کرد و دست او را در دست عمه گذاشت‌. به عمه می‌گفت او خون حسن در رگانش هست‌. مراقب او باش. نگذار به سمت من بیاید. با این جملات قلب عبدالله به تنگ آمد. عصر عاشورا دشمن دور امام حلقه زد. او تنها و تنها بود. از هر طرف زخمی به او وارد می‌شد. عمه برای اینکه از برادر با خبر شود روی تلی از خاک رفت. دست عبدالله را به فرمان امام محکم می‌فشرد تا مبادا از او جدا شود. دقایقی نگذشت که عمه با زمین افتادن امام دستان خود را بی‌اختیار به سرش زد‌ و در همان لحظه می‌دید که عبدالله، مانند کبوتری که از قفس رها شده است و به آشیانه پرواز می‌کند خود را روی سینه عمو انداخت. رضا دهدارزاده @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🩸گریز ششم مرا بیرون کشید! گرد غبار کربلا بود و بوی خون‌زده‌ی خاک. سال‌ها بر دیوار اتاق قاسم آویخته بودم، و تا امروز میدان رزم ندیدم. تا امروزی که انگشتانش به قبضه‌ام رسید. در مدینه، زیر نور مهتاب، قاسم مرا از غلاف بیرون می‌کشید و خطوط نقره‌ای‌ام را با نوک انگشت دنبال می‌کرد. مادرش می‌گفت: «هنوز زود است، پسرم.» اما چشمانش همان شعله‌ی پدر را داشت که در جمل و صفین. من در آن شب‌ها، تنها سنگینی یک خاطره بودم؛ نه از جنگ، که از دستانی که روزی مرا برای پسری کوچک به امانت گذاشت. پسری که امروز مردی شده بود. شب عاشورا، در خیمه‌ای که بوی مشک‌های خالی می‌داد، قاسم مرا روی زانوهایش گذاشت. با پارچه‌ای ابریشمی، گرد و غبار روزهای سفر را از تنم زدود. صیقل برداشت و تیغه‌ام را تیز کرد. صدای حزن‌انگیز قرآن و مناجات از خیمه‌ها می‌آمد، اما او آرام بود. انگشتش را روی لبه‌ی تیزم کشید و زمزمه کرد: «پدر، فردا روزی است که با تو ملاقات خواهم کرد.» ظهر عاشورا، خورشید و نیزه‌ها هر دو زخم می‌زدند. قاسم مرا به کمر بست و به سوی حسین رفت. زانو زد و گفت: «عموجان، اجازه بده به میدان بروم.» حسین صورتش را برگرداند و مثل هر بار دیگر در آن روز فرمود: «تو در دستان من یک امانت هستی، قاسم.» اما قاسم دستش را روی سینه‌ی حسین گذاشت و گفت: «عمو، مگر برایتان نگفتم که شهادت برای من از عسل شیرین‌تر است؟ عباس و همه‌ی جوانان بنی‌هاشم پیش از این، در خون خفته‌اند. بایستم و اسارت خاندانمان را نگاه کنم؟ چگونه در فردای قیامت به پدرم بگویم که بر امام من تاختند در حالی که هنوز در من توانی برای جنگیدن بود؟» اشک در چشمان حسین حلقه زد؛ او می‌دانست که دیگر از بنی‌هاشم، جز این نوجوان کسی نمانده است. دستی بر موهای قاسم کشید و گفت: «برو، که جدت محمد (ص) تشنه‌ی دیدار توست.» قاسم سوار بر اسب شد و مرا از نیام بیرون کشید. در میان میدان، نیزه‌ها به سویمان می‌آمدند. من در مشت فشرده‌اش، نه مرگ، که زندگی را می‌دیدم؛ زندگی در چشمان حسین، در لبخندی که قاسم پیش از تاختن به او هدیه کرد. جنگ تن به تن، به زودی به نبردی ناجوان‌مردانه تبدیل شد ولی، قاسم ماهرانه می‌رزمید و با هر چرخش و برگشت، فوجی از دشمنان را بر زمین می‌ریخت. عمر سعد اما خود به میدان آمد تا لشکریانش را از هراس خاطره‌ی جمل نجات دهد. اما نزدیک نشد. از دور نیزه‌ای پرتاب کرد. نیزه از پشت رسید و پیکر کوچک قاسم را بر زمین انداخت. دستش همچنان مرا نگه داشت، تا نفس آخر. سپس اسبان دشمن بر ما تاختند. من از میان انگشتان سردش لغزیدم و در شن‌های زرد فرو رفتم. خاک روی تنم انباشته شد، خروارها خاک، آن قدر خاک که دیگر صدای شیون و طبل نیامد. هنوز، زیر این همه سنگینی، منتظر دستانی هستم که که مرا از خاک برگیرند. انتظار، تنها چیزی است که برای یک شمشیرِ به‌یادگارمانده باقی می‌ماند؛ انتظاری که شاید تا روزی که زمین، پیکر قاسم را به من بازگرداند، به درازا کشد. امین مجیدی @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🩸گریز هفتم مرا از چوب ساخته‌اند، اما ذره ذره‌ی تنم امروز به گریه افتاده‌اند. من گهواره‌ای هستم که روزی، کوچک‌ترین شهید کربلا را در آغوش می‌کشیدم. آن روز، خورشید از شرمساری، خودش را پشت ابرهای تیره پنهان کرده بود. تشنگی، چون ماری سیه، گرداگرد خیمه‌ها می‌پیچید. من علی را در آغوش داشتم؛ پاره‌ی تن حسین. شیرخواره‌ای که لب‌های خشکیده‌اش، چون غنچه‌ای پژمرده بر چهره‌ی معصومش نشسته بود. ناگاه دست‌های پدر آمد. دست‌هایی که بوی بهشت می‌دادند. اصغرم! بیا تا برایت آب بیابم. و من آن لحظه را دیدم؛ لحظه‌ای که علی‌اصغر از آغوش من به دستان پدر پر کشید. چه زیبا بود این پرواز خاکی به افلاک. آخرین باری که گونه نرمش گونه زبر پدر را لمس کرد. آخرین باری که من او را دیدم. سکوت. سکوتی که از آن بیابان نبود، از آن عرش بود. من در خیمه ماندم و انتظار کشیدم. انتظاری که هر لحظه‌اش هزار سال بود. گوش سپردم به صدای پای بازگشت، صدای شیهه اسبان، گریه‌ی زنان، اما صدای علی‌اصغر نیامد. ناگاه صدای پدر برخاست: خدایا! خودت شاهد باش که دیگر حجتی برایم نماند. و من فهمیدم. فهمیدم که علی‌اصغر دیگر هرگز به آغوشم بازنخواهد گشت. دست‌های پدر، این بار تنها جسم بی‌جان او را آوردند. اما من دیدم که چگونه روح آن طفل معصوم، از میان دستان پدر به آسمان پر کشید. علی‌اصغر شهید شد، شهیدی که حتی فرصت نوشیدن آب را نیافت. و این آغاز حسرت ابدی من بود. حسرت آغوشی که جاودانه خالی ماند. غروب یازدهم که شد، شراره‌های آتش خیمه‌ها را دیدم. دود، چشم‌های چوبی‌ام را سوزاند. صدای پای غارتگران نزدیک می‌شد. من تنها گهواره‌ای بودم در میان شعله‌ها. دستی بی‌رحم مرا از میان خاکستر بیرون کشید. این را می‌توان فروخت. گفتند و مرا چون غنیمتی جنگی با خود بردند. از کوفه تا شام، من بر پشت شتری زخمی، مسیر اسارت را طی کردم. هر گام شتر، تلنگری بود بر خاطره‌ی آن صبح خونین. بازار شام. دست‌های زیادی مرا لمس کردند، سنجیدند، قیمت گذاشتند. هیچ‌کس نمی‌دانست این گهواره، روزی بستر شهیدی بوده که نزد خدای عرش روزی می‌خورد. مرا به خانه تاجری بردند. زنی، نوزادی در آغوش داشت و مرا برای او آماده کردند. ببین! چه گهواره‌ی خوش‌تراشی! گفتند و نوزاد را در آغوشم نهادند. اما چه فایده؟ این طفل، علی‌اصغر نبود. بوی شیر و آسایش میداد، نه تشنگی و شهادت. گرمای تنش، گرمای زندگی‌ای بود که قرار بود ادامه یابد؛ نه گرمای عروجی که تا عرش ادامه داشت. هر بار که این نوزاد در آغوشم می‌گریست، من نیز با تمام وجود می‌گریستم. گریه‌ای که فقط درختان کهنسال می‌فهمند. سال‌ها گذشت. نوزادان بسیاری در آغوشم آرام گرفتند و بزرگ شدند. اما هیچ‌کدام، آن خلأ را پر نکردند. هیچ‌کدام جای آن طفل شش‌ماهه را نگرفتند. من هنوز در انتظارم. انتظار علی‌اصغری که رفته بود آب بنوشد و هرگز بازنگشت. و اکنون، من پیرترین گهواره‌ی جهانم. چوب‌هایم ترک خورده‌اند، اما قلب چوبی‌ام هنوز می‌تپد. هر غروب، باد که از سمت کربلا می‌وزد، بوی سیب بهشتی می‌آید. بویی که فقط من می‌فهمم. بوی علی‌اصغر. کاش کسی می‌دانست که من تنها یک گهواره نیستم. من تابوت متحرکی هستم که شهد شیرخواره‌ی حسین را بر دوش می‌کشم. من گواهی هستم خاموش، بر مظلومیتی که تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد. و هنوز، هر سحرگاهان، وقتی سکوت بر جهان حاکم است، صدای بال‌های جبرئیل را می‌شنوم که برای عرض تسلیت به محضر حسین می‌آید. و من، گهواره‌ای خالی، همچنان چشم به راهم. چشم به راه قیامتی که در آن، علی‌اصغر را باز در آغوش کشم و این حسرت ابدی، پایان یابد. مهدی معینی @khey_me
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙️ «در سوگ سیاوش‌ها - ۱۱» روایت غسالخانه شهدا قسمت یازدهم : «علی اکبر پای پدافند» راوی: شیخ عبدالحمید 👇🏻ما را در آنترو TV دنبال کنید 👇🏻 @AntroTv
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🩸گریز نهم شبِ داغِ کربلا انگار تمام ستاره‌های آسمان را خاموش کرده بود. صدای گریه کودکان از میان خیمه‌ها بلند بود؛ گریه‌ای که از تشنگی می‌آمد، نه از ترس. در گوشه‌ای از اردوگاه، مردی ایستاده بود که قامتش در تاریکی شب هم پیدا بود. وقتی راه می‌رفت، انگار اطمینان با او قدم برمی‌داشت. او عباس بن علی (ع) بود؛ پرچمدار سپاه امام حسین (ع). دختربچه‌ای با مشک خالی به او نزدیک شد. لب‌هایش خشک شده بود. آرام گفت: «عمو عباس... آب می‌آوری؟» عباس خم شد، مشک را از دست او گرفت و لبخندی زد که در آن همه مهربانی دنیا پیدا بود. «اگر راهی باشد، عباس برمی‌گردد.» صبح که شد، او بر اسب نشست و به سوی فرات رفت. راه آسان نبود. مردان بسیاری مقابلش ایستادند، اما هیچ‌کدام نتوانستند اراده‌اش را متوقف کنند. گویی چیزی فراتر از قدرت بازوانش او را پیش می‌راند؛ وفاداری. به آب رسید. دست در آب برد. موج‌های فرات دور انگشتانش حلقه زدند. تشنگی گلویش را می‌سوزاند. فقط کافی بود یک مشت آب بنوشد. اما ناگهان تصویر لب‌های خشک کودکان در ذهنش جان گرفت. آب را رها کرد. با خودش گفت: «چگونه بنوشم، وقتی حسین تشنه است؟» مشک را پر کرد و به سوی خیمه‌ها برگشت. در راه، دشمن از هر سو حمله می‌کرد. گرد و غبار آسمان را پوشانده بود. اما پرچم هنوز بالا بود و عباس هنوز پیش می‌رفت. هر قدمش امیدی بود برای خیمه‌ها. آن روز شاید آب به کودکان نرسید، اما چیزی بزرگ‌تر برای همیشه در دل تاریخ ماند؛ مردی که قدرتش فقط در شمشیرش نبود. قدرت واقعی او در وفاداری‌اش بود. سال‌ها گذشت. شهرها عوض شدند، حکومت‌ها آمدند و رفتند، اما نام عباس (ع) همچنان زنده ماند. چون مردم فهمیدند قوی‌ترین انسان کسی نیست که دشمنانش را شکست دهد؛ قوی‌ترین انسان کسی است که در سخت‌ترین لحظه، بر خواسته خودش پیروز شود. و به همین دلیل است که وقتی نام حضرت عباس (ع) برده می‌شود، هنوز هم دل‌ها به احترامش می‌ایستند. علی درویش @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🩸گریز دهم زین را از پشت اسب برداشت و روی تیرک کنار خیمه گذاشت. وارد خیمه شد. بوقلمونی روی آتش سرخ می‌شد. حُرَیث، زخم پایش را می‌بست. شمشیر از کمر باز کرد و به آویزی چوبی انداخت. کنار حریث، روی تشکی سفید لم داد و بالش را زیر سرش کشید. دست‌ها را زیر سر گذاشت و به سقف مخروطی خیمه خیره شد. حریث گفت: روز سختی بود نه؟ _ اگر عمرسعد اینجا نبود، آسان‌تر بود. _ چطور؟ _ عمر دست به شمشیر نمی‌برد اگر گرز من بالای سرش نبود. می‌دانی حُرَیث... او از حسین شرم داشت. حریث دست به کاسه‌ی زماد برد و روی زخم بالای زانویش مالید و گفت: می‌دانی... آخ! وقتی معاویه، پدرش سعد بن ابی وقاص را کشت، این حسین بود که عمر را در خانه‌ی خویش پناه داد. هر طور فکر کنی، کشتن حسین بی شرمانه است. اگر حسین نبود، عمر چشمش هم به اموال و مواریث پدرش سعد نمی‌رسید. مارمولکی مثل مروان همه را تصاحب می‌کرد. کسی مثل عمر، همه‌ی جان و زندگی‌اش را مدیون حسین بود. _ حسین اگر کار خیری کرده برای خدا کرده. اجر و عقابش با همو. ما هم اگر کار خیری کردیم برای خدا کردیم‌. اجر و عقابمان با همو. _ مثلا چه کار خیری شمر؟ _ کار خیری بزرگ‌تر از کشتن حسین؟ نگاه حریث، هاج و واج به چشمان شمر دوخته شد. اثری از پشیمانی در چشمان شمر دیده نمی‌شد. _ من فکر کردم تو هم به طمع ملک جایی از در بیعت با یزید درآمدی. پوزخندی گوشه‌ی لب شمر جای گرفت: مگر‌ من مثل عمر بی پدر، عقلم را از دست داده‌ام که اجرم را با مطاع دو روزه‌ی دنیا عوض کنم؟ _ شمر... طوری حرف می‌زنی انگار در رکاب حسین، از جهاد با یزیدیان بازگشته‌ای. مثل این که یادت رفته تو در بیعت خلیفه‌ای چون یزید هستی که شب و روز مست است، و امروز سر یکی از اهل بیت پیامبر را بریدی و خیمه‌گاه کسانی را آتش زدی که امر به معروف می‌کردند و نماز می‌خواندند. _ تو خیلی ساده دلی حریث. نفاق خنجر از پشت می‌بندد. حریث سر تکان و داد و همین طور که پارچه‌ی سفیدی را پاره می‌کرد گفت: می‌دانی شمر... باید بگویم بعد از ده سال رفاقت هنوز تو را نشناخته‌ام. رفتار غریبی است... _ چه چیز برایت غریب پسر جبله؟ _ حکایت غریبی است که تو، پایت از جانبازی صفین شل می‌زند. اما تو بر علی شوریدی، چون حکمیت را قبول کرد؛ و بر حسن شمشیر کشیدی، چون با معاویه صلح کرد. خودت زمانی که حسن زنده بود، همین حسین را به جهاد با معاویه خواندی. حالا خودت با یزید بیعت کردی، و با حسین جنگیدی! شمر چشم غره‌ای به حریث رفت: طوری حرف می‌زنی انگار در بیعت امیرالمؤمنین یزید نیستی. نکند حرف‌های حسین در تو اثر کرده؟ حریث به خود لرزید. طوری که در فکر باشد گفت: اگر حرف‌های حسین را باور کرده بودم، اکنون سر من هم بر نیزه بود‌. سپس زخم‌هایش را نشان داد: می‌بینی که شیخ... داشتم به خاطر بیعت با یزید، جان شیرینم را می‌باختم. نافع بن هلال داشت مرا می‌کشت. به دادم نرسیده بودی کارم تمام بود‌. _ کاش نافع بن هلال، دهانت را شکسته بود حریث. چشم‌هایش را بست. از بیرون سر و صدا می‌آمد. نفس عمیقی کشید و لحظاتی بعد گفت: حریث... برو به افراد بگو زن و بچه‌ها را ساکت کنند. می‌خواهم استراحت کنم. صدا از کسی بشنوم گوشش را می‌برم. حریث، به سختی برخاست. لنگان لنگان به سمت ورودی خیمه رفت. پرده را که کنار زد، بوی نم فرات به دماغش خورد. ناگهان صدای شمر را شنید: بگو قدحی آب و گلاب بیاورند. دست‌‌هایم هنوز به خون آلوده‌ است. باید صلاة شکر بخوانیم. حریث به دستان او نگاه کرد. سرخ سرخ... زیر لب گفت: دستان تو با تمام فرات هم پاک نمی‌شود. و از خیمه بیرون رفت. چشم‌های شمر هنوز بسته بود. لحظاتی بعد، صدای شلاق از بیرون به گوش رسید. لبخندی بر صورتش نقش بست‌. چند دقیقه بعد، حریث و دو سرباز، با تشت و آب و گلاب سر رسیدند. شمر برخاست و نشست. دستانش را روی تشت گرفت و یکی از سربازها، آب و گلاب را سرازیر کرد. خونابه در تشت می‌ریخت. در میانه‌ی شستش دست‌ها، دست به جبین برد و چیزی را بیرون آورد. آن‌ها را هم زیر آب و گلاب گرفت تا بشوید. حریث به خونابه‌هایی که می‌ریخت زل زده بود. _ چه در دست داری شمر؟ او گوشه‌ی انگشتانش را باز کرد و دو گشواره‌ در میان خونابه‌ها رخ نمود. حریث لحظاتی به‌گوشواره‌ی خونین که لابه‌لاهب انگشتان شمر در خونابه‌‌ها شسته می‌شد نگاه کرد. _ تو که گفتی اجرت را از خدا می‌خواهی. حکمت این غنیمتی چیست شمر؟ _ این‌ها را برای گواه در نزد خدا نگه می‌دارم مسلمان‌... نه منفعت خودم. لحظاتی گذشت و وقتی گوشواره‌ها تمیزتر شدند، شمر بند جفتشان را گرفت و بالا آورد. هنوز دستش از خونابه سرخ بود.