دلم میخواهد به دههپنجاه بروم و محبوبم را در کوچه پس کوچههایِ شهرمان ببینم، صبح را به امید آمدنِ پستچی و گرفتنِ نامه از او بیدار شوم، شبها نامههایش را بغل کنم و جملهیِ آخر نامه که [ احبکیارقیقالقلبِونورَعَینی ] هست را تکرار کنم و آرام چشمهایم را ببندم، برایِ دیدنَم با گلِسرخ و روسریِگلگلیِقرمز پشتِ مدرسه بایستد و تند و هولهولکی هدیهها را به دستم برساند و برود، به نامهیِ کنار گل [ فقطبرایِلبخندت ] نگاه کنم و لبخندِ پهن بزنم و در آخر عشقمان به وصال ختم شود .
از این عشقورزیدن و به هم نرسیدنها خستهام ؛
نکند عشق و وصال فقط در دآستانهاست ؟
چرا هر که را که میبینم یارِجداگشتهزجان دارد ؟
چرا در این سرزمینِ پر از فراق کسی از وصال حرف نمیزند ؟
من یک آدمِ ماندنی میخوآهم، چیزی که برایِ دیگرآن سختاست و میبینم که چقدر زیاد شدهاند کسانی که لیلیهایشآن را نصفِ راه رها کردهاند، اما عزیزِ من، برایت لیلی شوم، مجنونِ ماندنی شدن بلدی ؟
کآش میشد آدمیزاد هر وقت احساس کرد دیگر نایِ ادامه
دادن ندارد چشمهایش را ببندد و برایِ همیشه بخوابد .
از این هر روز به اجبآر بیدار شدنها و تکرار ایامها و تحملِ آدمها خستهام، میخوآهم برایِ همیشه بخوآبم، لطفا کسی بیدآرم نکند .
این وسط بگذار چیزی را در گوشَت بگویم عزیزِ من ؛
دلتنگتم اما نه آنقدر که بخواهم برگردی .
VID_20240223_201258_377_۲۳۰۲۲۰۲۴(2).mp3
806.8K
سلام عزیزِ من ؛ آن شبِ بارانی رایادت هست ؟ همانشبیکهجدی جدی تورا بارانبهباران گریه کردم را میگویم؛ بخاطرِ کم بودنهایت چشم هایم بارانی بود و بر سینهیِ امنت محکم با مشتهایِ کوچکم میزدم، همانلحظهای که بخاطرِ عصبانیت گفتم : میخوآهم بروم ؛ مکثِکوتاهی کردی و گفتی ؛ برو ، خدابههمراهت ..
یادتمیآید بعد از اینجمله تمامِ تنم یخ کرد و حرفزدن را یادم رفته بود ؟ چون انتظارِ همچین جوابی را نداشتم، خیآل میکردم مانندِ نادر که به هما میگفت : بمان، من بی تو زندگی را میخوآهم چکار ؟، تو هم بگویی : بمان عزیزِ من ، تمامِروزهایم در آغوشِ تو گذشت، از این جهانِ بیرحم فقط همدیگر را داریم ، آدمهایی که رفتند به هیچجایی نرسیدند، پس بمان ، اما نگفتی .
رآستی، نکند عشقُوصال فقط در فیلم و دآستان هاست ؟
- ماذا لو عاد معتذرا؟
لا مكان له ولو جاء بثقل الأرض ندما .
- اگر بازگشت و عذرخواه بود چه ؟
به وزن زمین هم که پشیمان باشد، دیگر نزد من جایی ندارد .
هوا ابریست، لباسِ سفیدُ روسریِ زرد رنگِ موردِ علاقهام را پوشیدهام، دو فنجان چایی ریختم ؛ حالا به انتظارِ تو نشستهام، دو راهِ حل داری یا با گلهایِ نرگس به دیدنَم بیآیی و کنارِ هم چاییِ داغ بخوریم، زیر باران وسطِ خیابان همدیگر را در آغوش بگیریم، به سینما برای دیدنِ فیلمِ کارخونههیولاها برویم، هر نیمثانیه گونههایِ مرا ببوسی و آخر در بغلِ هم جان بدهیم ؛ یا دور بمانی و چایی سرد شود و از دهن بیوفتد و از دوریِ تو جان بدهم ؛ کدام را میپسندی عزیزِ من ؟