قلبم را مانند خرمشهر اشغال کرده ای،
آستین هایم را بالا زده ام؛
وقتش رسیده خودم را از تو آزاد کنم..
_ خویش؛ _
داستانم داستان نخل شده است؛
در گرمای کشنده و زمین خشک،
همه توقع دارند کامشان را شیرین کنم...
_ خویش؛ _
پناه می برم از بغض در گلو مانده
به دشت چادر گلدارِ مادرم گاهی…
_ عباسشاهحسینی؛ _
بعد عمری که به خواب منِ بیدل آمد
گریه آبی به رُخم ریخت که بیدار شدم…
_ کلیمکاشانی؛ _