بس که شستیم به خوناب جگر جامهی جان،
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی..
_ هوشنگابتهاج؛ _
به هر چیز در جهان پناه بیاوری
در امان خواهی ماند
اما کافی است انسانها بفهمند که بی پناهی...!
_ ناشناس؛ _
سُر خورد و دلِ مردمِ یک شهر، فرو ریخت!
نخ کش بشود کاش شبی، شالِ حریرت..
_ احمدجم؛ _
اگر باران هم میبودی
در میان هزاران قطره
تو را مییافتم و میگرفتمت.
میترسیدم،
چرا که خاک
هرچیزی را که بگیرد
پس نمیدهد...
_ جمالثریا؛ _
پیوسته بدان ابرو و مژگان بدهم دل،
طفلم، چه کنم؟ بازی من تیر و کمان است..
_ محمدسهرابی؛ _
همه چیز در آخرین آدمی خلاصه میشود
که در تنگنای شب به یاد میآورید؛
قلب شما آنجاست…
_ چارلز بوکوفسکی؛ _